آنچه درپی می آید معرفی و نقد کتاب « کرمانشاه، شهر شگرف ماه» تالیف استاد میرجلال الدین کزازی در پانزده بخش است. این پانزده بخش در صفحه نهم روزنامه باختر کرمانشاه در شماره های زیر منتشر شده است:بخش نخست، شماره2786 ،مورخ11آذر 1397/بخش دوم ،شماره2788 /بخش سه ،شماره2791 /بخش چهار ،شماره2793 /پنجم شماره2796 /ششم2798/هفتم2801/هشتم2803/نهم2806 /دهم 2808/یازدهم2811/دوازدهم2813/سیزدهم2816/چهاردهم2818/بخش پانزدهم (بخش پایانی)2821 مورخ 30دی1397.توضیح اینکه فشرده ای از این پانزده بخش در یک بخش تنظیم شد و درماهنامه (جهان کتاب تهران)به شماره های توام 361 تا 363 مورخ خرداد تامرداد 1398(صفحه37تا40)چاپ و منتشر شده است.
یادداشتی از محمود ظریفیان؛ نگاهی به کتاب «کرمانشاه، شهر شگرف ماه» اثر دکتر میر جلال الدین کزازی
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »یکی از آخرین آثار استاد فرهیخته ی همدیاری، جناب دکتر میر جلال الدین کزازی کتابی است با نام «کرمانشاه، شهر شگرف ماه» اثری که همچون سایر آثار ایشان ارزشمند و حاوی نکته های تازه و بدیع است با این تفاوتکه این بار سخن از زادگاه استاد –کرمانشاه- است.در نخستین نگاه که از جلد کتاب شروع می شود، آنچه توجه خواننده را اعم از خواننده ی خاص و عام به خود جلب می کند، عنوان نه چندان کوتاه اما تامل برانگیز آن است.نام واژه ی «کرمانشاه» در ابتدای عنوان، واژه ی«ماه» در انتهای آن؛ ماهی که نماد زیبایی در زبان و فرهنگ ایرانی است. اگر خواننده ی خاص را که با زیر و بممعنایی و گذشته ی «ماه» آشنایی دارد استثنا کنیم، برای خواننده عام، برداشت اولیه، شاید این باشد که سخن از شهر زیبای کرمانشاه است که در زیبایی به ماه ماننده شده است. گرچه همین خواننده با خواندن دیباچه ی کتاب ( صفحه ۸) و این توضیح که «ماه» ریخت دیگری از«ماد» است، در می یابد که در این نامگذاری سخن از شهریاست که روزگاری جایگاه مادها بوده است (۱).ناگفته نگذریم که مولف نکته پرداز و سخن شناس، برای زیبایی آفرینی در کلام، با کاربرد واژه ی ماه در عنوان کتاب، گوشه ی چشمی هم به صنعت ایهام داشته، چه، اگر چنین نبود، کافی بود به جای ماه به راحتی از واژه یماد استفاده کند.کتاب ۲۶۳ صفحه ای کرمانشاه، شهر شگرف ماه مجموعه یهجده مقاله از پژوهش های کرمانشاه شناسی مولف کتاب است که پیشتر، هر یک، به صورت پراکنده چاپ شدهو حال همراه با دیباچه ای در آغاز، و فرهنگ واژگان در پایان،به همت انتشارات دیباچه در سال ۱۳۹۶ در قالب کتابیسودمند برای کرمانشاه پژوهان فراهم آمده است.بیشترین مطالب هجده مقاله ی گرد آمده ی مذکور، پژوهش های واژه شناسی و ریشه شناسی واژگان کردی کرمانشاهی و فارسی کرمانشاهی است. در این حوزه آنچه به قلم آمده علمی و ستودنی است.نویسنده با اشراف به واژگان و متون کهن فارسی دری و زبان های فارسی میانه، فارسی باستان و اوستایی، ارتباط ساختاری معنایی تعدادی از واژگان این دو لهجه را با دقت فراوان کاویده و باز نمایانده است.یکی از امتیازهای محتوایی کتاب همین توجه پژوهنده یراستین به لهجه ی فارسی کرمانشاهی – در کنار کردی کرمانشاهی- است. از این رو که تا کنون توجه زیادی به آن نشده است. علت نیز آن است که، به هر دلیل، اصحاب قلم این دیار، جز تنی اندک، این گونه از زبان فارسی را درشهر کرمانشاه وارداتی، بی ریشه، و مربوط به دوره فتحعلی شاه قاجار و آغاز زمامداری محمد علی میرزای دولتشاهدر کرمانشاه منسوب می کنند و رواج آن را به استقرار دیوانیان و مستوفیان قجری نسبت می دهند.در حالی که وجود واژه های کهن پارسی در لهجه ی فارسیکرمانشاهی – که حتی امروزه درفارسی معیار متروک و مهجور شده- و مولف محترم به خوبی تعداد زیادی از این واژگان را در جستار های متعدد خویش بازنمایانده،از دیرینگی این لهجه حکایت می کند و نمی تواند مربوط به دویست سال اخیر باشد. به هر حال نشانه های تاریخی نیز حاکی از حضور پارسیان در این خطه، در متونتاریخی دیده می شود.حضور پارسیان در کرمانشاه در دوره ی ساسانی –به ویژه اززمان توجه به تاق بستان و ایجاد یادمان آنها در آن- و سپسدر چند قرن اول دوره ی اسلامی محرز است. به گونه ایکه در متون تاریخی به روشنی آمده است که در قرن چهارم هجری مردم کرمانشاه را پارسیان و کردان تشکیل می داده اند(۲).در امتیاز و برتری های این کتاب، از لحاظ آگاهی هایی که به خواننده می دهد سخن فراوان است اما، به همین میزان بسنده می شود. گفتنی است که در بعضی مقالات گردآمده در کتاب، به اقتضای قالب مقاله، نهایت اختصار به کار رفته است. نتیجه اینکه جای بعضی توضیحات، تعلیقات و روشنگری ها در این جستارها خالی است.به هنگام چاپ کتاب نیز این ملاحظات و بازنگری های لازم صورت نگرفته و به تبع آن نکاتی مغفول مانده وکاستی هایی چندمشهود است. از این رو، در ادامه یاین نوشتار چند بخشی، به این نکات مغفول مانده وکاستی های خرد اشاره خواهد شد. امید که این اشارات برای کرمانشاه پژوهان جوان و علاقه مند، مفیدواقع شود.تسامح در کاربرد بعضی اصطلاحات زبان شناسیزبان شناسی همچون سایر رشته های علوم انسانی اصطلاحات ویژه ی خود را را دارد. این اصطلاحات تعریف شدههستند و لازم است بنابه تعریفی که دارند در نوشته هابه کار برده شوند.در مواضعی از کتاب کرمانشاه، شهر شگرف ماه، مسامحه در کاربرد چند اصطلاح بارز است که یاد آوری می شود:گویش :یکی از واژه هایی که با بسامد زیاد در جای جای کتاب به کار رفته واژه ی «گویش» است، و همه جا از «گویش کردی کرمانشاهی» و «گویش پارسی کرمانشاهی» سخن رفته است. گویش به عنوان مدخلی در فرهنگ هایفارسی واژه ای است با طیف معنایی گسترده که زبان، کلام،گفتار و لهجه را در بر می گیرد و معادل واژه انگلیسی dialect است.واژه ی گویش به صورت اصطلاح وارد حوزه ی زبان شناسیشده و انتظار می رفته که همچون سایر اصطلاعات علمی تعریفی رسا و حوزه ی معنایی معین، محدود و مشخصی داشته باشد. اما چنین نشده است به گونه ای کهمی توان گفت اجماعی در تعریف و بر شمردن ویژگی هایآن بین زبان شناسان- اعم از ایرانی و خارجی- دیده نمی شود. به این معنی که هر یک از زبان شناسان بنا به ادراک خود از داده ی زبان شناسی این واژه را زبان، زبان غیر رسمی، زبان فاقد نظام نوشتاری، زبان محلی و لهجه تعبیر کرده اند.(۳)با وجود تفاوت ها و افتراق ها و گاه تعاریف نادرست از اصطلاح گویش، زبان شناسان خارجی و ایرانی که مطالعات تخصصی خود را به عرصه ی «جامعه شناسی زبان»معطوف کرده اند؛ با تعاریف دقیق علمی کوشش کرده اندتا تفاوت زبان، گویش و لهجه را باز نمایانند.یکی از اینان جورج یول زبان شناس بر جسته ی آمریکاییو صاحب کتاب «بررسی زبان» است. وی به سادگی گویش و لهجه را تعریف می کندو نقاط اشتراک و افتراق این دو را نشان می دهد.به نوشته ی وی : «واژه ی لهجه هنگامی که به صورت تخصصی به کار می رود، محدود به جنبه های تلفظیمی شود که مشخص می کند فرد متکلم از نظر منطقه ایاهل کجاست. لهجه را باید از گویش که ویژگی های دستوریواژگانی و همچنین جنبه های تلفظی را در بر می گیرد، متمایز ساخت» (یول، ۱۳۷۸، ۳۵۷).زبان شناس ایرانی، دکتر یحیی مدرسی نیز که مطالعاتش معطوف به جامعه شناسی زبان است، تعریفی مشابه یول دارد آنجا که می نویسد: «اصطلاح گویش در موردتفاوت های تلفظی و دستوری و واژگانی گونه های زبانی و اصطلاح لهجه در مورد تفاوت های تلفظی آنها به کار گرفته شده است. به این ترتیب، هر زبان ممکن است دارای گویش های مختلف و لهجه های گوناگون باشد» .( مدرسی، ۱۳۶۸، ۱۳۳).دکتر محمد دبیر مقدم، زبان شناس و استاد دانشگاه علامه طباطبایی همین تعریف ها را به دست می دهد و در عین حال عامل «فهم متقابل» را وارد تعریف خودمی کند به این صورت:زبان: دو گونه ی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل ندارند.گویش: دو گونه ی زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند اما در عین حال بین آن دو گونه تفاوت های آوایی، واجی، واژگانی و یا دستوری مشاهده می شود .لهجه: دو گونه زبانی که سخنگویان آن دو فهم متقابل دارند اما در عین حال بین آن دو گونه فقط تفاوت های آوایی واجی دیده می شود . ( دبیر مقدم، ۱۳۷۸، ۱۲۰)زبان شناس پیش کسوت ایرانی، دکتر محمد رضا باطنی، دقیق تر پا به میدان می گذارد و برای تفکیک لهجه از گویشحتی درصدی برای فهم متقابل ذکر می کند و در گفتگوییمطبوعاتی می گوید:«لهجه فقط یک اختلاف تلفظی است، مثل لهجه ی اصفهانی در مقابل لهجه یزدی اگر من با یک فرد تاجیکی صحبت کنم هیچ مشکلی در درک زبان او ندارم … یعنی ارتباط مختل نمی شود . بنابراین ما به این می گوییم لهجه.ولی وقتی { اختلاف} بین شصت در صد یا بالای آن باشدارتباط مختل می شود؛ به آن می گوییم گویش. تقریبا می فهمیم طرف چه می گوید ولی ارتباط کامل برقرار نمی شود» (باطنی، ۱۳۸۶، ۲۵) .صاحب این قلم نیز در بخش اول و دوم مقاله ای با عنوان «زبان کردی، گویش و لهجه ی کرمانشاهی» ضمن استناد به اقوال استادان برجسته تلاش کرده است با زبانی ساده و با توضیحاتی تفصیلی، ضمن تعریف هر یک از دو اصطلاح گویش و لهجه، تفاوت آن دو را تبیین کند (ظریفیان، ۱۳۹۷، باختر ۲۶۸۴ ص ۱۳ و باختر ۲۶۸۶ ص ۱۳).با آنچه آمد، گونه ای از زبان فارسی که در شهر کرمانشاه بدان تکلم می شود –بی هیچ شبهه ای- لهجه ای است از لهجه های زبان فارسی، هم تراز با لهجه هایی همچون اصفهانی، کرمانی، یزدی، مشهدی و … که تعریف گویش در آن مصداق پیدا نمی کند.به حکم انصاف، نکته ی افزودنی در پایان پاره نخست ایننوشتار آنکه صاحب این قلم به خوبی واقف است که استادفرهیخته ای چون دکتر کزازی به تفاوت باریک و دقیق «لهجه» و «گویش» به طور کامل آگاهی دارد. به نظر می رسدآنچه موجب شده وی از کاربرد واژه ی لهجه احتراز کند علاقه ی بیش از حد ایشان به زبان فارسی است.گرایش شدید به فارسی گویی ناب در سخن و سبک فردیدر سره نویسی، علت چنین پرهیزی است. این نکته را در بخشی از گفتگوی وی با فصلنامه ی «گفتگو» می توان در یافت. دکتر کزازی در گفتگو با احسان هوشمند آنجا که مصاحبه گر به کاربرد گویش به جای لهجه توسط او اعتراض می کند و می گوید« می انگارم که شما گویش را به جای لهجه به کار می برید» به صراحت پاسخ می دهد:« من چون از واژه ی لهجه زیاد خوشم نمی آید گویش را به کار می برم- بله حق با شماست- من گویش را برابر همین لهجه ای که شما گفتید به کار می بریم» (کزازی، ۱۳۹۱). به واقع این خوش نیامدن علت دیگری جز ریشه یتازی داشتن واژه ی لهجه ندارد.*****یاداشت ها :۱- درباره ی ماه به عنوان ریخت دیگری از ماد گفتنی آنکه این واژه ریخت دیگری به صورت «مای» هم دارد. ما امروزه واژه ی مای را در نام واژه ی «مای یشت» یعنی نام محلی ماهیدشت در استان کرمانشاه می بینیم .«مای به معنی ماد و جمع آن به صورت «مایان» همچنیندو محل در نزدیکی طرقبه ی مشهد به نام های مایان بالا ومایان پایین معروف اند.» (باقری، ۱۳۸۶، ۱۴۴)۲- نگارنده در قسمت سوم از مقاله ی «دوزبانگی در کرمانشاه »مستندات تاریخی حضور پارسیان را در کرمانشاه–در دوره قبل و بعد از اسلام- به تفصیل و همراه با تحلیل ارائه کرده است(روزنامه باختر، شماره ۲۷۰۹، صفحه ۱۳) .۳-دکتر محمد دبیر مقدم، استاد دانشگاه علامه طباطبایی،در مقاله ی «زبان، گونه، گویش و لهجه : کاربردهای بومیو جهانی» ضمن پراختن به تاریخچه ی استفاده ی زبان شناسان ایرانی از گویش به عنوان اصطلاحی زبان شناختیبه سنجش دیدگاه های متفاوت زبان شناسان ایرانیو خارجی پرداخته و نقاط اشتراک و افتراق این دیدگاه ها رابررسی کرده است.برای آگاهی بیشتر، به این مقاله، در نشریه ی ادب پژوهی، شماره پنجم، تابستان و پاییز۱۳۷۸، صفحات ۹۱ تا ۱۲۸ رجوع شود.*****منابع و مآخذ :باطنی، محمدرضا (۱۳۸۶) «گفتار و خط فارسی »، مجله یبخارا ، شماره ۶۳، تهران.باقری، مهری(۱۳۸۶)، مقدمات زبان شناسی (ویرایش جدید)، چاپ هفتم، نشر قطره، تهران.دبیر مقدم، محمد(۱۳۷۸)، «زبان، گونه، گویش و لهجه» ،نشریه ادب پژوهی، شماره پنجم، تهران.ظریفیان، محمود (۱۳۹۷)، «زبان کردی، گویش و لهجه ی کرماشانی»، باختر، شماره های ۲۶۸۴، ۲۶۸۶، کرمانشاه .ظریفیان، محمود (۱۳۹۷)، « دوزبانگی در کرمانشاه( بخش سوم)، باختر، شماره ی ۲۷۰۹، کرمانشاه .کزازی، میرجلال الدین ( ۱۳۹۱)، «پارسی کرمانشاهی در گفتگو با میرجلال الدین کزازی»، فصلنامه ی گفتگو، شماره ۶۱مدرسی، یحیی (۱۳۶۸)، درآمدی بر جامعه شناسی زبان، موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران.یول، جورج (۱۳۷۸)، بررسی زبان ( ویرایش دوم)،برگردانمحمود نور محمدی، انتشارات رهنما، تهران.
نگاهی به کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره دوم محمود ظریفیان
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »در پاره نخست این نوشتار، ضمن بر شمردن سترگی اثر استاد میرجلال الدین کزازی با عنوان «کرمانشاه، شهر شگرف ماه» در حوزه ی کرمانشاه پژوهی، بر آن شدیم تا ضمن معرفی این کتاب ارزشمند و پر ارج، نکاتی را هم در چند نوشتار یاد آور شویم . یکی از آن نکات، مسامحه در کاربرد اصطلاحات علم زبان شناسی بود .در پاره نخست نوشته شد که کاربرد اصطلاح «گویش» برای لهجه ی فارسی کرمانشاهی با تعریف گویش مطابقت ندارد و سزاوار آن بود که به جای آن از ترکیب «لهجه یفارسی کرمانشاهی» استفاده می شد. و اینک ادامه ی نوشتار و اشاره به اصطلاحات دیگر.۲-کاربرد گویش برای گونه یکردی کرمانشاهیزمانی که گویش های یک زبان واحد، حوزه جغرافیایی وسیعی را شامل می شوند؛ همانندزبان، لهجه های متعددیرا در پوشش خود قرار می دهند. مثال بارز و مشهود برای چنین زبانی، زبان دراز پیشینه ی کردی است .برای زبان کردی که سخنگویان آن در چند کشور پراکنده اند، گویش های چندی را برشمرده اند. این طبقه بندی های گویشی و نامگذاری آنها کمتر همسانی و اشتراک دارند، از این رو، بدون ورود به این طبقه بندی هاو نامگذاری ها می گوییم که یکی از این گویش ها، گویش کردی جنوب، موسوم به کردی کلهری است که از آن با عنوانگویش کردی کرمانشاهی نیز نام برده می شود.منطقه یجغرافیایی این گویش بخش هایی از استان های کرمانشاه، کردستان، ایلام، نیز بخش هایی از کردستان عراقرا در بر می گیرد.این گویش، با این وسعت جغرافیایی، دارای لهجه های متعددی است که گاه با نام ایلات و عشایر نامیده می شود – مانند لهجه های فیلی، زنگنه، کلهری و … – و گاه با نام مناطق جغرافیایی نامگذاری می شود – مانند لهجه های خانقینی، گورانی، قصری، کرماشانی و … .(۱)از آنجا که در کتاب « کرمانشاه ، شهر شگرف ماه» آن گونه از کردی بررسی می شود که کرماشانی ها به آن سخن می گویند، بایسته این بود که جای صورت «گویش کردی کرمانشاهی» از ترکیب «لهجه ی کردی کرمانشاهی» و حتی پسندیده تر از آن و کوتاه شده – از ترکیب «لهجه کرماشانی» استفاده می شد.به واقع، با توضیحات ارائه شده، گویش کردی کرمانشاهی و لهجه ی کردی کرمانشاهی – ترجیحا کرماشانی به جای کرمانشاهی – دو مفهوم کاملا جدا و متفاوت از یکدیگرند و نباید با هم خلط و مشتبه شوند. گویش کردی جنوب یا کلهری و موسوم به گویش کردی کرمانشاهی، خود شامل لهجه های متعددی است که یکی از آنها لهجه کردی کرمانشاهی است .از قضا در این گویش تفاوت برخی از لهجه ها آن چنان است که کم کم به مرز گویش می رسند. از این رو نگارنده، پیش از این درجستاری ( ظریفیان، ۱۳۹۷، ۱۳) این نظر را مطرح کرده است که بعضی از لهجه های این گویش، به عنوان شبه گویش، گویش گونه یا نیم گویش شناخته شوند.در مجموع نظر نگارنده این است که به جای گویش کردیکرمانشاهی، از عبارت «گویش کردی جنوب» استفاده شودتا هم از برانگیختن تعصبات قومی و شهری جلوگیریبه عمل آید و هم، مرز بین یکی از گویش هایچهارگانه شناخته شده ی کردی با یکیاز لهجه هایکردی زیر مجموعه آن – یعنی لهجه کردی کرماشانی- مشخص گردد.(۲)۳- همزمانی، در زمانی، اکنونیفردینان دو سوسور زبان شناس مشهور سوئیسی، نخستینکسی بود که مطالعات و بررسی زبان شناسی رابه دو طبقه تقسیمکرد و دو اصطلاح diachronique, synchronique رابرای آن دو ابداع کرد. این دو اصطلاح در زبان فارسی به«هم زمانی» و « در زمانی» برگردانده شد و مورد پذیرشزبان شناسان ایرانی قرار گرفت (۳) مولف کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه از این دو اصطلاح در بسیاری از مواضع مقالاتخود استفاده کرده است. اما در جاهایی نیز – از جمله صفحات ۱۰۸، ۱۱۰، ۱۱۸، ۱۲۰ و … – با اصطلاحات بر ساخته ی « در زمانانه» و «همزمانانه» به جای آن دو رو به رو هستیم، دو اصطلاح جدید از نظر ریخت طولانی تراز دو اصطلاح جا افتاده و مورد پذیرش همگان است و هم تلفظی دشوارتر از آنها دارند.بدیهی است تکثر و تعدد چند اصطلاح علمی برای یک مفهوم، خواننده – به ویژه خواننده ی عام- را سردر گم می سازد.در صفحه ۱۲۰ نیز آمده است که « پژوهش های زبانشناختی از نگاهی بسیار فراخ به دو گونه بخش شده است:در زمانانه و همزمانانه یا تاریخی و اکنونی».گفتنی است که به مطالعات در زمانی، مطالعات تاریخی هم گفته می شود ولی برای پژوهش های همزمانی، اصطلاح «اکنونی» به کاربرده نشده. به ظاهر، مولف محترم با دیدن خلا در مقابل «زبان شناسی تاریخی» این اصطلاح را بر ساخته اند که باز هم به تعدد و تکثر چند اصطلاح را برای یک مفهوم می انجامد (۴) .۴- واجیکی دیگر از اصطلاحات زبان شناسی که به سهو ، مرادف نادرستی برای آن داده شده، اصطلاح «واج» است. در صفحه۱۱۹ در زیر نویس، مرادف واج را حرف وصامت نوشته اند،در حالی که چنین نیست. بلکه در زبان شناسی « هر یک از صداهای متمایز کننده ی معنی در زبان را به عنوان یک واج تعریف می کنند» ( یول، ۱۳۷۸، ۸۵). واج های « یک زبان با توجه به چگونگی تولید و طبیعت آوایی شان به دو طبقه بنیادی صامت و مصوت تقسیم می شوند.صامت یا مصمت را «همخوان» و مصوت را «واکه» نیزمی نامند» ( باقری ۱۳۸۳، ۱۰۴). به عبارت دیگر واج اعم از صامت و مصوت یا – با نام فارسی آنها –اعم از همخوان و واکه است.« به این ترتیب، واج را نباید با حرف مشتبه کرد، زیرا واج به اعتبار تلفظ است و حرف به اعتبار کتابت … تفاوتدیگر در این است که تعداد واج ها و حرف ها معمولا در هیچ زبانیبرابر نیست. مثلا در زبان فارسی واج هایی هستند که در کتابت به ازای آنها حرفی وجود ندارد، مثل مصوت های کوتاه فارسی که در قدیم آنها را حرکت می نامیدند.متقابلا حروفی هم هستند که معادل صوتی یا واجی ندارند، مثل واو معدوله در کلمه خواهر که ملفوظ نمی شود. از این گذشته در برابر بعضی واج ها بیش از یک حرف موجود است، مثل واج /s/که به ازای آن در خط فارسی سه حرف داریم : ث، س، ص ؛ و برای واج /z/ چهار حرف: ز، ذ، ظ،ض » (نجفی، ۱۳۷۱، ۲۹) .یکی دیگر از نمونه ها در زبان فارسی که وجه افتراق حرف و واج را نشان می دهد وجود دو حرف متمایز «غ» و «ق» در الفبای فارسی است. در حالی که این دو حرف متمایز، از دیدگاه واجی در زبان فارسی یک واج محسوب می شود وو با نشانه ی /q/ نوشه می شود. نگارنده ی این سطور پیش ازاین مقاله ی مستقلی در این باب انتشار داده است که علاقه مندانرا به مطالعه آن مقاله ارجاع می دهد. (۵)برای دریافت تفاوت واج و حرف همین قدر کافی است که بگوییم یک زبان واحد را می توان با حروف متفاوت نوشت بدون اینکه تاثیری در نظام و دستگاه زبان داشته باشد، و این امری مسبوق به سابقه ی هزار و چند صد سالهدر کشور ماست . از جمله در دوره ی ساسانی تفاسیری بر متون اوستایی به خط و زبان پهلوی نوشته شد که متون «زند» نام گرفت. بعدها موبدان دریافتند که به علت نقص های فراوان نظام خط پهلوی، این متون خوانش های متفاوتی پیدا کرده است. بنابراین در صدد برآمدند « تا برایرفع این نقیصه تدبیری بیندیشند و از خطی استفاده کنند که کاملا آوانگار باشد … از این رو از الفبای اوستایی -] که موبدان در دوره ی ساسانی ابداع کردند[ – که یکی از کامل ترین خطوط دنیاست و چگونگی تلفظ واژگان را دقیقا ثبت می کند، استفاده کرده متون زند را که ترجمه و تفسیر اوستا به زبان فارسی میانه بود به خط اوستایی نگاشتند. این متون که به زبان فارسی میانه و به خط اوستایی هستند اصطلاحا «پازند» خوانده می شوند.» (باقری، ۱۳۸۶، ۱۰۰). به عبارت دیگر، متونی به زبان و خط پهلوی به خط اوستایی برگردانده شد اما زبان نوشتار پهلوی باقی ماند.نمونه ی دیگر برای نبود ارتباط اساسی بین حرف و واج، زبان فارسی است.زبان فارسی از دوره ی آغازین خود، در اواخر دوره ی ساسانی، تا چند قرن زبانی صرفا گفتاری بود.بیش از هزار سال پیش از این زمانی که تصمیم بر آن شدتا این زبان مکتوب شود، از حروف زبان عربی استفاده کردند؛سنتی که هنوز ادامه دارد. مثال دیگر زبان ترکی است کهبا اضمحلال امپراتوری عثمانی و پاگیری دولت ترکیه خطیکه برای نوشتن زبان ترکی استفاده می شد – یعنی خط عربی – به خط لاتین تغییر پیدا کرد.و این نوشتار همچنان ادامه دارد.***یادداشت ها۱- ارسلان خرسند، در مقاله ای به درستی این لهجه را لهجه کرماشانی نوشته است. در این ترکیب، نام محلی و کردی شهر، یعنی کرماشان گویای این است که این لهجه از لهجه های کردی است و در تقابل با لهجه کرمانشاهی – که فارسی است- قرار می گیرد. مجله ی زبانشناسی، بهار و تابستان ۱۳۶۷، مقاله ی « توصیف ساختمان فعل در لهجه کرماشانی»۲- زمانی که به جای گویش کردی جنوب، از گویش کردی کرمانشاهی استفاده می شود، ناخودآگاه این تصور به ذهن مخاطب متبادر می شود که قلمر جغرافیایی این گویش منحصر به شهر –یا دست بالا- محدود به استان کرمانشاهاست. حتی ممکن است برای آن دسته از گویشوران این گویش، که خارج از استان کرمانشاه هستند، سوال بر انگیز شده به تعصبات محلی و قومی و قبیله ای دامن بزند. از این رو منطقی به نظر می رسد که ترکیب « گویش کردی جنوب» به کار برده شود.۳- زبان شناسان ایرانی در مقابل دو اصطلاح همزمانی و در زمانی، به ترتیب دو اصطلاح ایستا و پویا را نیز –که هر دو واژه های فارسی هستند- پیشنهاد کرده و در نوشته هایخود به کار برده اند، اما دو اصطلاح همزمانی و در زمانی- شاید به علت ترادف معنایی با معادل انگلیسی و فرانسوی شان- بیشتر مقبول افتاده است.۴- به نظر نگارنده ی این سطور –که خود دانش آموخته یزبان شناسی است- یکی از عللی که باعث بی میلی و کم رغبتی تحصیل کردگان سایر رشته ها، و حتی دانشجویان و استادان رشته ی زبان و ادبیات فارسی، به مطالعه ی متون زبان شناسی شده، نظریه پردازی های متعدد و نظریه زدگی در این رشته ی علمی است. نظریه هایی که حاصل نظریه پردازان غربی است و گاه با ساختار زبان فارسی همگونی ندارد.علت دیگر، وضع اصطلاحات شتابزده ی فارسی در مقابل اصطلاحات غربی مربوط به این رشته است که منجر به تغییر یا تعدد اصطلاحات برای یک مفهوم شده است. برای نمونه دکتر خانلری ابتدا اصطلاح «واک» را به کار می برد. پس از او، برای مفهومی که وی در نظر داشته اصطلاح «واج» جایگزین می شود و واک برای مفهومی دیگر به کار می رود. یا برای « فونتیک» ابتدا اصطلاح خن شناسی – قیاس کنید با خنیاگر- قرار داده می شود، اما پس از مدتی واژه ی «آوا» جای آن را می گیرد و اصطلاح «آوا شناسی» رواج پیدا می کند . یا در مقابل دو اصطلاح «صامت» و «مصوت» که در آثار نوشتاری ایرانیان مسبوق به سابقه بوده –بعلت ریشه ی عربی داشتن- دو اصطلاح جدید «واکه» و «همخوان» پیشنهاد می شود. از این نوع تعدد و تکثر اصطلاحات در علم زبان شناسی که بی رغبتی خوانندگان غیر متخصص را فراهم آورده ، فراوان است۵- مقاله «غ» به جای «ق» و «ق» به جای «غ» در باختر شماره ی ۱۳۰۸ ، صفحه ی ۷، سوم اسفند ۱۳۸۷ به قلم نگارنده.***منابع و مآخذباقری، مهری(۱۳۸۳)، مقدمات زبان شناسی( ویرایش جدید)،چاپ هفتم ، نشر قطره، تهران.باقری، مهری (۱۳۸۶)، تاریخ زبان فارسی، چاپ دوازدهم، نشر قطره، تهران.خرسند، ارسلان(۱۳۶۷)، «توصیف ساختمان فعل در لهجه ی کرماشانی» مجله ی زبان شناسی، شماره ی پیاپی ۹، تهران.ظریفیان، محمود (۱۳۷۸)، «غ به جای ق و ق به جای غ»،نشریه ی باختر، شماره ی۱۳۰۸، ۳ اسفند ۱۳۸۷، کرمانشاه.ظریفیان، محمود (۱۳۹۷)، «زبان کردی، گویش و لهجه یکرماشانی» (بخش سوم)، نشریه باختر، شماره ی ۲۶۸۹، ۱۷ تیر ۱۳۹۷، کرمانشاه.نجفی، ابوالحسن ( ۱۳۷۱)، مبانی زبان شناسی و کاربرد آن در زبان فارسی، چاپ دوم، انتشارات نیلوفر، تهران.یول، جورج (۱۳۷۸)، بررسی زبان(ویرایش دوم)، برگردان محمود نور محمدی، انتشارات رهنما، تهران.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره سوم
محمود ظریفیان
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »«زیر و زبر گرایی در زبان » عنوان هشتمین بخش یا هشتمین مقاله ی چاپ شده در کتاب «کرمانشاه شهر شگرف ماه» است که صفحات ۱۱۷ تا ۱۲۰ را شامل شده است .استاد کزازی در این مقاله برآن بوده است تا با سنجش لهجه ی فارسی کرمانشاهی با لهجه ی فارسی معیاربه اثبات برساند که فارسی کرمانشاهی زیر گرا و فارسی معیار زبر گرا ست وی در مقاله ای چهار صفحه ای که دو صفحه ینخست آن را هم کلیات و مقدمات در بر گرفته، با ارایه ی مثال های معدود و نمونه های منفرد و متفرق به نتیجه ی دلخواه خود رسیده است.نقطه ی قوت این مقاله این است که استاد، با این نوشتار، موضوع کم پرداخته شده ای را فراروی دانشجویان کرمانشاهی در دوره های کارشناسی ارشد و دکتری در رشته ی زبان شناسی قرار داده است تا به پژوهش های عمیق تر و مبتنی بر اصول علمی در این زمینه بپردازند. تکیه بر دانشجویان کرمانشاهی از آن روست که در چنین پژوهش هایی شم زبانی در پیشبرد پژوهش می تواند نقش موثری داشته باشد تا اینکه فردی غیر بومی به چنین پژوهش هایی دست یازد.گذشته از نقطه قوتی که به آن اشاره شد یادآوری نکاتی چند در محتوای این مقاله ضرورت دارد ابتدا باید دید که منظور از زیر و زبر گرایی سنجشی بین دو گونه از یک زبان چیست؟ موردی که در مقاله مغفول مانده و –دست کم برای خواننده ی عام و غیر متخصص- توضیحی درباره ی آن داده نشده است .زیر و زبر گرایی یعنی سنجش تغییر زبر به زیر یا زیر به زبر در ساختمان یک واژه در دو گونه از یک زبان این دوگونه می تواند ریخت تلفظ قدیم با تلفظ جدید آن باشد یا تفاوت های تلفظی واژه ای معین در دو لهجه یا دو گویش از یک زبان مد نظر قرار گیرد.در مورد اول، قیاس تلفظ قدیم بسیاری از واژگان زبان فارسی با تلفظ جدید، حاکی از آن است که زبان فارسی در جایگاه نخستین هجای واژه هازیر گراست.نگارنده، سال ها پیش، در جستاری که در همین زمینهبا عنوان «ابدال مصوت های کوتاه در زبان فارسی» انتشار داده این چنین نتیجه گیری کرده است:«ابدال مصوت های کوتاه در نخستین هجای واژه هادر زبان فارسی به دو مصوت کوتاه دیگر، تغییر و تبدیلی فعال است… در این ابدال، تبدیل فتحه به کسرهبیش از ابدال کسره به فتحه است. اما تبدیل ضمه به این دو و بالعکس، بسیار معدود و در حکم استثناست … آنچه در این ابدال ها رخ می دهد از نظر واج شناسی خنثی شدن تقابل مصوت های یاد شده در بافت مذکور است. گرچه این پدیده ی واجی کلیت ندارد، با این همه می توان چنین نتیجه گرفت که چنین گرایش آوایی، واجی در زبان فارسی وجود دارد و باید مورد توجه قرار گیرد» (ظریفیان، ۱۳۸۷، باختر ۱۲۶۹،ص۱۹).گفتنی است که این نتیجه گیری با سنجش نمونه هایفراوان و متعددی به دست آمد و چارچوب پژوهش نیز منحصر به زیر و زبرگرایی در هجای نخستین واژه هابوده است. این توضیح از آن روست که تاکید شود وقتی به طور کلی بخواهیم نتیجه گیری کنیم که گونه ای از یک زبان نسبت به گونه ی دیگر زیر گرا یا زبر گراست، زیر و زبرگرایی باید در تمام مواضع واژه باشد و گرنه نتیجه گیری را باید منحصر به موضعی خاص کرد در مورد سنجش واژه های دو لهجه از یک زبان- و در زمینه ی بحث مقاله، سنجش واژه ها در دولهجه فارسی معیار و فارسی کرمانشاهی نیز، آنچه باید روش پژوهش باشد، همان است که اشاره شد. یعنی اینکه هم مثال ها باید متعدد باشند و هم جایگاه زیر و زبرگرایی از نظر هجاها مشخص شود.اگر چنین روشی اعمال شد و در همه ی مواضع – هجای آغازین، هجاهای میانی و هجای پایانی – گرایش مورد نظر دیده شد می توان نتیجه گرفت و فارسی کرمانشاهی را زیرگرا و فارسی معیار را زبر گرامعرفی کرد.اما در مقاله زیر و زبر گرایی چنین نشده، یعنی نه تنها نمونه های ارائه شده بسیار معدود و اندک اندو برای نتیجه گیری کفایت نمی کنند بلکه به گرایش تلفظ مصوت هجای پایانی واژه ها در دو لهجه نیز توجهی نشده است.برای توضیح این مدعا، نمونه های ارائه شده در مقاله عینا نقل می شود :« به آهنگ روشنداشت سخن …. گویش پارسی کرمانشاهی را در زیر و زبرگرایی، در سنجش با پارسیدری به کوتاهی بر می رسیم … نمونه را در پیوند واکه با واج م، این دو گرایش را می توانیم دید در پارسی دری هنجار ریختار زبانی اَم (am=) است ودر گویش پارسی کرمانشاهی اِم (em-) … در پارسی دری زبر گراست و در گویش کرمانشاهی زیر گرا: کارَم و دلَم در آن زبان در این گویش، در ریخت کارِم و دلِم به کار برده می شود .نمونه هایی دیگر نَم و نِم یا آدَم و آدِم . ریختار وهنجاری دیگر آواشناختی دَر (dar=) و دِر (der=) … « کارَم دَر آمد» را کرمانشاهیان نژاده گوی «کارِم دِر آمد» می گویند . نیز (رَنده را رِنده و دَرَنده را دِرِنده و دَریده را دِریده (به نقل از صفحه ۱۱۹ کتاب)».با توجه به آنچه نقل شد، مجموع مثال های ارائه شده برای اثبات زیرگرایی فارسی کرمانشاهی در سنجش با فارسی معیار که زبر گرا نامیده شده، در مجموع هفت نمونه به قرار زیر است:یک تکواژ دستوری *تک هجایی اَم (am=) یعنی ضمیر شخصی پیوسته ی اول شخص مفرد.یک تکواژ دستوری از وندها، یعنی پیشوندفعلی «در» .یک واژه تک هجایی «نم»دو واژه ی دو هجایی «آدم» و «رنده».دو واژه ی سه هجایی «درنده» و « دریده» .شش مثال از هفت مثال – به استثنای «آدم» – حاکی از زیرگرایی فارسی کرمانشاهی در جایگاه هجای آغازین است. دو واژه ی آدم و درنده نیز نمونه ای است برای زیر گرایی فارسی کرمانشاهی در هجای دوم.در متن مقاله در مورد تلفظ واکه ی هجای پایانی واژه های رنده، درنده و دریده سخنی نرفته است که در ادامه به آن اشاره خواهد شد .گرچه این هفت نمونه ی ناهمگون برای نتیجه گیری کافی نیست اما نگارنده ی این سطور با توجه بهنمونه های متعددی که خود گرد آورده ، تا حدودی،و با این توضیح با نویسنده ی فاضل مقاله هم داستاناست که لهجه ی فارسی کرمانشاهی در سنجش بافارسی معیار در زیر گرایی در جایگاه هجایآغازین و هجاهای میانی از فارسی معیار زیرگرا تر است.اما شگفت اینجاست که در جایگاه هجای پایانیاز نظر واکه ی کوتاه، فارسی کرمانشاهی نه تنها زیرگرا نیست بلکه کاملا زبرگراست و به عکس فارسیمعیار در این موضع کاملا زیر گراست .این امر، البته پذیرش نظر زیرگرا بودن فارسی کرمانشاهی و زبرگرابودن فارسی معیار را با مشکل روبه رو می کند. برای آگاهی از چگونگی زیر یا زبرگرایی در جایگاه هجای پایانی واژه ها، بخش بعدی این نوشتار را مطالعه فرمایید.این نوشتار ادامه دارد ….*****یادداشتتک واژ دستوری تک واژی را گویند که معنی مستقلی ندارد و در جمله به جهت الزامات نحوی ظاهرمی شود، مانند حروف اضافه … تک واژهای دستوری متعلق به گروه محدودی هستند بدین معنی که تعداد آنها در زبان زیاد نیست مانند ضمایر ملکی، حروف اضافه، حروف ربط و غیره (غلامعلی زاده،۱۳۷۴، ۲۵۹) .در مقابل تک واژهای دستوری تک واژهای واژگانی قرار دارند «تک واژ های واژگانی تک واژهایی هستند که معنای مستقلی دارند و به یک مفهوم واژگانی اشاره می کنند .این تک واژها در واقع معادل واژه هستند .تک واژ های واژگانی متعلق به گروه نا محدود هستند» (ساغروانیان، ۱۳۶۹،۹۳) .*****منابع و مآخذساغروانیان، سیدجلیل(۱۳۶۹) ، فرهنگ اصطلاحات زبان شناسی، نشر نما، مشهد.ظریفیان، محمود (۱۳۸۷)، «ابدال مصوت های کوتاه در زبان فارسی» ( بخش چهارم)، باختر شماره ۱۲۶۹، ۲۳ شهریور ۱۳۸۷، کرمانشاه.غلامعلی زاده، خسرو (۱۳۷۴)، ساخت زبان فارسی، احیا کتاب، تهران
نگاهی به :کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره چهارم
محمود ظریفیان
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »در پاره ی قبلی از این نوشتار، هشتمین بخش یا مقاله یچاپ شده در کتاب استاد میر جلال الدین کزازی با عنوان«زیر و زبر گرایی در زبان» بررسی شد . نتیجه بررسی اینکه، لهجه ی فارسی کرمانشاهی در سنجش با لهجه یفارسی معیار، در هجای نخست و هجاهای میانی، زیر گراتراست. در این نوشتار، وضعیت زیر و زبر گرایی درهجای پایانی واژه ها در دولهجه فارسی معیار و کرمانشاهی بررسی می شود . گفتنی است که نویسنده ی مقاله به این بخش، در نوشتار خود هیچ اشاره ای نکرده است و این را از کاستی های آن جستار می توان شمرد. .برای ورود به بحث در این زمینه ابتدا بایسته است به واج آرایی واژه ها- اعم از فارسی و دخیل- در موضع پایانی واژه از نظر قرارگرفتن سه واکه ی کوتاه زیر، زیر، پیش-یا فتحه، کسره و ضمه – دقت کنیم. از دیدگاه بررسی همزمانی، در میان واژه های فارسی-غیر دخیل- تنها سه واژه را سراغ داریم که به واکه ی O( = پیش، ضمه) ختم می شوند. آن سه واژه عبارتند از :تو (=ضمیر دوم شخص مفرد)، دو(= عدد ۲ ) و چو . واژه هایی از قبیل رادیو، پیانو، پالتو، اسودیو و… همگی دخیل از زبان های بیگانه بوده، تعدادشان نیز بسیار محدود و اندک است.واکه ی(=زبر، فتحه) نیز تنها در دو کلمه دیده می شود .یکی قید نفی «نه» و دیگری« واو عطف». دکتر خانلری بدون اشاره به مورد واو عطف، فقط به قید نفی «نه» در نوشته یخود اشاره و گرایش زبان فارسی به زیرگرایی در موضع پایان واژه ها را از دیدگاه در زمانی (=تاریخی) چنین بررسی کرده است :تمایل تلفظ فارسی در هزار ساله ی اخیر به ابدال فتحه ی اصلی به کسره بوده است . این تمایل در پایان کلمات، اکنون به طور عام واقع شده است . چنانچه در فارسی درسی و رسمی امروز ایران تنها یک کلمه قید نفی «نه» است که به زبر ختم می شود و در همه ی کلمات دیگر هرجا که مصوت پایانی فتحه بوده، به کسره بدل شده است (خانلری، ۱۳۵۳، ۲۰۱).نمونه برای آنچه گفته شد در واژه های فارسی بندِه، جامهِ، نامِه، شانِه و تمام واژه های همگن آنها-که در نظام نوشتاری زبان فارسی به اصطلاح به های غیر ملفوظختم می شوند- همگی در جایگاه پایان واژه زیر گراهستند . این پدیده ی واجی که در اصطلاح زبان شناسانخنثی شدگی تقابل واجی نامیده می شود(۱) محدود به واژه های فارسی نیست به واژه های دخیل عربی در فارسی نیز تسری کامل پیدا کرده است.برای مثال تمام واژه های دخیل عربی از باب «مفاعَلَه» مانند مسامحه، مکاتبه، مشاهده و … نیز در زبان فارسی به جای ختم به فتحه، با کسره تلفظ می شوند. طرفه آنکه کسره ی پایانی واژه ها در فتحه ی هجای ما قبل خود تاثیر گذاشته و آنها را هم به کسره بدل کرده است. به این معنی که واژه عربی مسامَحَه و مکاتَبَه در فارسی مسامِحهِ و مکاتِبهِ تلفظ می شود. از تغییر اخیر در زبان شناسی با اصطلاح تجانس یا همگون سازی یاد می شود.(۲)استاد فقید، دکتر خسرو فرشیدورد این موارد را در اثر ارزشمند خود-عربی در فارسی- به تفصیل مطرح کرده است( فرشیدورد، ۱۳۶۷، ۱۶۹-۱۷۰). گفتنی است که در همین جایگاه –یعنی هجای پایانی- این گروه از واژه ها، اعم از فارسی و دخیل، در لهجه ی فارسی کرمانشاهی تغییر و تحول صورت نگرفته است و ریسخ قدیم خود را از نظر تلفظ حفظ کرده اند، یعنی؛ همگی در این جایگاه به زبر ختم می شوند.(۳) به عبارت دیگر، در این جایگاه لهجه ی فارسی کرمانشاهی کاملازبر گراست.نتایج بحث دو نوشتار اخیر۱- هنگام سنجش دو لهجه از یک زبان برای نتیجه گیریاینکه کدام زیر گرا و کدام زبر گرا یا کدام پیش گراست، بایسته آن است که جایگاه این گرایش معین شود؛ برای نمونه هجای نخستین واژه ها، هجاهای میانی وهجای پایانی.در مقاله ی «زیر و زبرگرایی در زبان» این جایگاهمعین نشده و مثال های معدود ذکر شدههم امکان استنتاج این مورد را به مخاطب و خواننده نمی دهد .۲- ویژگی زیر گرا بودن واِژه های زبان فارسی در لهجه های متعدد آن نیز دیده می شود، امّا گرایش به زیر گرایی در لهجه ها- از جمله لهجه ی فارسی کرمانشاهی- در جایگاه هجای نخستین بیشتر است .به عبارت دیگر اغلب لهجه های محلی زبان فارسی نسبت به لهجه ی معیار زیر گراترند. امّا، این سخن بدان معنینیست که لهجه ی فارسی معیار را در سنجش با لهجه یکرمانشاهی زبر گرا بدانیم .۳- در لهجه ی فارسی کرمانشاهی گاهی واژه هایی را می توان یافت که ناقض نتیجه گیری بالاست. برای نمونه واژه لِباس ( با زیر در فارسی معیار) در فارسی کرمانشاهی به صورت لَباس ( با زبر در هجای نخست) تلفظ می شود. یا واژه ای مانند فِشار( با زیر درفارسی معیار) به صورت فُشار ( با پیش در هجای اول)تلفظ می شود. از آنجایی که چنین نمونه هایی اندکو در حکم « النادر کالمعدوم » هستند، باید نادیده گرفته شوند و جزو استثناها به شمار آیند.۴- اگر ملاک زیر و زبرگرایی، در سنجش لهجه ی فارسی معیار با لهجه ی فارسی کرمانشاهی در هجای پایانی واژه باشد، با توجه به دلایلی که نگارنده در این نوشتار ارایه کرد، لهجه ی فارسی معیار کاملازیر گراست، و به عکس، لهجه ی فارسی کرمانشاهی کاملا زبر گراست.با توجه به موارد چهارگانه ی بالا، با سنجش لهجه یفارسی کرمانشاهی با فارسی معیار در هجاینخستین و میانی واژه ها، لهجه ی فارسی کرمانشاهی در قیاس با لهجه ی معیار زیرگرا تر است.در مقامِ سنجش، در جایگاهِ هجای پایانی،لهجه ی فارسی معیار کاملا زیر گرا و لهجه یفارسی کرمانشاهی زبر گراست. بنابراین نمی توانبه طور مطلق لهجه ی فارسی کرمانشاهی را زیرگرا و لهجه ی معیار فارسی را زبرگرا انگاشت.یادداشت ها :۱- برای آشنایی با موضوعِ « خنثی شدن تقابل های واجی»،تعریف و نمونه های آن در زبان فارسی، رجوع شود به :مارتینه، ۱۳۸۷، ۱۰۲ تا ۱۰۸ نیز، مقاله ی «خنثی شدنتقابل های دستوری در گروه اسمی زبان فارسی» نوشته یزنده یاد دکتر هرمزمیلانیان در مجله ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران.۲- همگون سازی عبارت از آن است که دو واج، اعم از واکه یا همخوان، و یا یک واکه و یک همخوان در درون یک هجا یا یک واژه بر روی هم تأثیرگذاشته و با هم همگون و همرنگ شوند(باقری، ۱۳۸۳، ۱۲۶).۳- در بعضی سخنرانی ها و مقاله ها، شنیده و خوانده می شودکه بعضی از اصحاب قلم این دیار، وجود واژه های تحول نیافتهاز نظر تلفظ و حفظ تلفظ های قدیم را امتیازی برای لهجهفارسی کرمانشاهی بر می شمارند و بر آن می بالند. از جملهدر عدم تغییر «ان» به «اون» در فارسی کرمانشاهی مانندنان، دانه، ران، خانه و تغییر آن به نون، دونه، رون و خونهدر فارسی محاوره ای (یادداشتی با عنوانِ «باید بکوشیم تا گویش کرمانشاهی زنده بماند» به نقل از استاد کزازی در باختر شماره ی ۲۶۷۵).گفتنی آنکه از نظر علمی به جا ماندن ریخت های قدیمیواژه ها در لهجه ی محلی – در این مورد، لهجه ی فارسیکرمانشاهی – مبین برتری آن نیست بلکه نشان از این داردکه لهجه ی فارسی کرمانشاهی- همچون سایر لهجه هایزبان فارسی- کمتر و دیرتر و کند تر از فارسی معیار تحولاتزبانی را پذیرا شده است و این از جمله ویژگی های لهجه هایمحلی است. در ضمن خوانندگان علاقه مند می توانند درباره ی چرایی و چگونگی تبدیل آن به اون و آم به اوم بهمقاله ای از دکتر علی اشرف صادقی(۱۳۸۰) در کتاب مسائلتاریخی زبان فارسی، صفحه ۷۷ به بعد مراجعه فرمایند.منابع و مآخذ:باقری، مهری(۱۳۸۳)، مقدمات زبان شناسی ( ویرایش جدید)، چاپ هفتم، نشر قطره، تهران.صادقی، علی اشرف (۱۳۸۰)، مسائل تاریخی زبان فارسی، انتشارات سخن، تهران.فرشیدورد، خسرو (۱۳۶۷)، عربی در فارسی، انتشارات دانشگاه تهران.کزازی، میرجلال الدین(۱۳۹۷)، «باید بکوشیم تا گویشکرمانشاهی زنده بماند»، باختر، شماره ی ۲۶۷۵، کرمانشاه.مارتینه، آندره (۱۳۸۷)، مبانی زبان شناسی عمومی، برگردان هرمز میلانیان، چاپ دوم، انتشاراتهرمس، تهران.میلانیان، هرمز (۱۳۴۸)، « خنثی شدن تقابل های دستوری در گروه اسمی زبان فارسی»، مجله ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، مهرماه ۴۸، شماره ی ۷۱.ناتل خانلری، پرویز (۱۳۵۳)، تاریخ زبان فارسی(جلد دوم)، بنیاد انتشارات فرهنگ ایران، تهران.
نگاهی به :کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره پنجم
محمود ظریفیان
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »در ابتدای این بخش از سلسله مقالات حاضر، لازم می داندبه اطلاع خوانندگان عزیز روزنامه باختر برساند : درتاریخیکشنبه ۱۸آذرماه ، پاره سوم این نوشتار تقدیم شد که به اشتباهپاره دوم ذکر شده بود و بدین ترتیب اصلاح می گردد.…..« با همه ی ارج و ارزی که کرمانشاه در درازنای تاریخ داشته است و با آنکه گاه آن را در کنار دیگر شهرهای بزرگ در «کسته ی کوهستان»(۱)، بزرگترین و مهم ترین شهر شمرده اند، در آبشخورها و کتاب های کهن به گستردگی از آن سخن نرفته است و هنوز حتی در نام آن چند و چون هاست»این جملات بخشی از نوشته ی استاد میرجلال الدین کزازی در مقاله ی دهم از کتاب کرمانشاه، شهر شگرف ماه با عنوان «کرمانشاه و بهرام چهارم» است که صفحات ۱۴۵ تا ۱۵۸ این کتاب را شامل شده است . مقاله ای که در آن استاد کوشیده است انتساب بنای شهر کرمانشاه و برگرفته شدن نام شهر را از لقب بهرام چهارم ساسانی مردود بداند. در پی اثبات این دو مورد، نویسنده ی فاضل مقاله، به این نتیجه می رسد که «کرمانشاه، نامی نو و بی پیشینهمی نماید (صفحه ۱۵۲)» و در پایان گمانی دیگر را این چنین پیش رو می آورد:«گمانی دیگر که می توان در بنیاد نام کرمانشاه آورد آن است که این نام، گونه ی دگرگون شده کَرمینشان است که نام باستانی این سامان بوده است» ( صفحه ۱۵۴) .حال نگاهی دقیق تر به آنچه در این مقاله آمده و یادآوری چند نکته.در مقاله ی کرمانشاه و بهرام چهارم-دهمین مقاله از کتاب کرمانشاه، شهر شگرف ماه- استاد کزازی پس از ذکر نقل قول حمداله مستوفی مبنی بر بنیاد کرمانشاه به دستور بهرام چهارم و بر شمردن ویژگی های اخلاقی و رفتاری این پادشاه از قول ابن بلخی، به سراغ شاهنامه یفردوسی رفته است.در توضیح مفصلی که راجع به آمیختگی بهرام سوم بابهرام چهارم داده، سعی کرده دلیل این آمیختگی را با بخشی از تاریخ ساسانی در دو صفحه و نیم از مقاله بازنمایاند.این مطلب البته ربط چندانی به موضوع مقاله ندارد، به گونه ای که اگر به طور کلی حذف شود به محتوای مقاله و پیام آن آسیبی نمی رساند. اما به ظاهر علاقه ی وافر مولف کتاب سترگ و پر ارج ده جلدی « نامه ی باستان»به حکیم فرزانه ی توس باعث شده که وی به مناسبت یاد کرد از بهرام چهارم به این توضیحاتِ مفصلِ شاید غیر ضرور دست یازد. البته این توضیحات چندان هم خالی از فایده نیست، دست کم اینکه خوانندگان باگوشه ایکوچک از کار سترگ حکیم توس آشنا می شوند و به تفاوت های این چنینی شاهنامه در سنجش با متون تاریخی پی می برند.پس از این گوشه ی چشم به شاهنامه، بحث اصلی با اقامهدو دلیل از سوی مولف پی گرفته می شود که نمی توان بنیادکرمانشاه را به بهرامِ چهارم، ملقب به کرمانشاه، نسبت داد:۱- اگر کرمانشاه را بهرام چهارم پی افکنده بود می بایست نشان و یادگاری از وی در این سامان برجای می ماند. اردشیر دوم و شاپور سوم که پیش از بهرام چهارم فرمان رانده اند در طاق بستان .. سنگ نگاشته هایی از خویش به یادگار نهاده اند… پذیرفتنی نمی نماید که بهرام چهارم شهری بزرگ در نزدیک طاق بستان پی افکنده باشد … و از خود نشان و نگاری بر سنگ … از خویش به یادگار ننهاده باشد ( صفحه ی ۱۵۱ و ۱۵۲).در پذیرفتن این استدلال البته شکی نیست، ضمن اینکه نگارنده ی این سطور تا کنون نتوانسته در مآخذی که راجع به تاریخ ساسانی در دسترس داشته به نشانه ای از سفر بهرام چهارم به طاق بستان و بازدید از آثار برادران خود – اردشیر دوم و شاپور سوم – دست پیدا کند.شاید هم چنین سفری انجام پذیرفته و در تاریخ ها ثبت نشده است. اما این بدان معنی نیست که در کتاب های تاریخی از او یاد نشده باشد.کتاب های متعددی – البته به ایجاز و اختصار – به زندگی اواشاره کرده اند اما در این میان تنها دو کتاب –شاید بیش از دو کتاب باشد اما نگارنده ی جستار همین دو کتاب را می شناسد- به ساخته شدن کرمانشاه به فرمان او اشاره کرده اند.ثعالبی ادیب و مورخ قرن چهارم و پنجم هجری می نویسد:وی [ بهرام چهارم] در کودکی کرمان شاه نامیدهمی شد زیرا پدر شاهی کرمان را به او سپرده بود . چونتاج بر سر نهاد بزرگان کشور و سران مردم به نزد او آمدند. وی را همان گونه دعا کردند که به پدران او دعاگفته بودند…از جمله کارهای درخشانش بنیاد شهر کرمانشاهان است که تازیان آن را قرمیسین خوانند. (ثعالبی، ۱۳۶۸، ۳۴۵).چهار قرن بعد از ثعالبی، حمداله مستوفی، ضمن تایید نوشته ثعالبی در نسبت بنای کرمانشاه به بهرام چهارم،در این زمینه گسترده تر می نویسد که اتفاقا استاد کزازی آن را در صفحه ی ۱۴۷ و ۱۴۸ کتابش عینا نقل کرده. در نوشته ی مستوفی نیز بنای اولیه ی شهر بهبهرام بن شاپور نسبت داده شده است و از نقل عین نوشته صرف نظر می شود .آنچه در دیگر کتابهای تاریخی راجع به بهرام چهارم آمده، از جمله کتاب هایی همچون تاریخ بلعمی، اخبار الطوال دینوری، زین الاخبار گردیزی، تاریخ پیامبران و پادشاهان حمزه ی اصفهانی، مجمل التواریخ و القصص، کامل ابن اثیر و مروج الذهب مسعودی حاکی از به خود مشغولی، دست به طرب بردن ، به سماع و شراب مشغول بودن،بی اعتنایی به کار ملک و ملت و بی توجهی به دادخواهی مردم است .این بود که یازده سال پس از سلطنتش خلق بر او شوریدند و تیری از جانب شورشیان به گلویش نشست و وی را کشت.بهرام چهارم از دوران کودکی به فرمان پدرش- شاپور دوم- به کرمان رفت و پادشاه محلی آن دیار بود. در دوره یبرادرانش اردشیر دوم و شاپور سوم نیز همچنان در کرمان ماند تا آنکه بعد از شاپور سوم سلطنت را عهده دار شد. وی از آنجا که از کودکی در کرمان اقامت کرده بود اُنس زیادی به آن دیار و دوستانی که در اطرافش بودند، پیدا کرده بود.این اُنس آن چنان بود که حتی بعد از رسیدن به پادشاهی، استقرار در کرمان را به اقامت در پایتخت معروف زمستانی ساسانیان یعنی تیسفون و پایتخت تابستانی آنان در همدان ترجیح داد. این نکته ای است که گردیزی به آن اشاره می کند و می نویسد:[بهرام چهارم] چون به پادشاهی رسید مستقر خویش به کرمان ساخت و دست به طرب برد و همیشه به سماع و شراب مشغول بودی و اندر کار زنان مولع بود … ( گردیزی، ۱۳۶۳،۷۳).با توجه به اخلاق و روحیات این پادشاه، به ویژه انس و الفتی که با شهر و ایالت کرمان داشت، اگر هم دستور بنای شهری را می داد در همان ایالت صادر می کردو نه در مسافت دوری از خود همچون پیرامون تاق بستان. از قضا چنین هم شد و شهری منسوب به او با نام کرمانشاه بین یزد و کرمان ساخته شد که استاد کزازی در صفحه ۱۵۶ کتاب به آن این گونه اشاره کرده است:شهری در میانه ی یزد و کرمان، کرمانشاه نام دارد. بنیاد این شهر را از بهرام چهارم دانسته اند. ابن اثیر در این باره نوشته است:« بهرام بن شاپور ملقب به کرمانشاه که حکومت کرمان داشت شهری در کرمان بنا کرد (اخبار ایران؛ ترجمه ی باستانی پاریزی، انتشارات دانشگاه تهران/۶۶) نیز بنگریدبه : پنج علیخان، نوشته ی باستانی پاریزی، انتشارات اساطیر/ ۳۰۵-۳۰۴ ( به نقل از صفحه ۱۵۶ کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه) .علاوه بر این در رساله ی پهلوی شهرستانهای ایران (۲) ترجمه ی صادق هدایت، ساخت کرمان به بهرام چهارم نسبت داده شده است، بدین صورت :« شهرستان کرمان را کرمانشاه پیروزگر ساخت» مترجم ( صادق هدایت) در پاورقی چنین نوشته است:«حاکم نشین کرمان، سیرگان یا شیرگان بوده. کرمانشاه، بهرام چهارم ساسانی است که قبل از سلطنت فرمانروای کرمان بوده است. شاید بهرام آباد (کرمان) منسوب به او باشد. ( هدایت، ۱۳۷۹، ۴۷۲).در ترجمه ی جدیدتر از شهرستان های ایران، از تورج دریایی،ساخت کرمان به قباد، بالقب پیروزان شاه کرمان نسبت داده شده است به این شکل : «شهرستان کرمان را «قباد»پیروزان شاه کرمان ساخت» (دریایی، ۱۳۸۸، ۴۰).نکته قابل تامل تر اینکه در رساله ی شهرستان های ایران به نام و سازنده ی بسیاری از شهرهای ایران، از جمله شهرهای حوالی کرمانشاه، مانند همدان، نهاوندو حتی ویستون(= بیستون) و دین بران (=دینور)اشاره شده اما نه از کرمینشان نامی هست و نه ازکرمانشاه .این نوشتار ادامه دارد .ـــــــــــــــــیاداشت ها۱- کسته ی کوهستان یعنی ناحیه جبال. کرمانشاه درگذشته در تقسیم بندی های جغرافیایی جزو شهرهای جبال محسوب می شده است.آنچه را استاد کزازی «کسته» نوشته اند، هم صادق هدایت و هم تورج دریایی با املای «کوست» ثبت کرده اند . هدایت همه جا کوست را «جانب» ترجمه کرده اما تورج دریایی در ترجمه پهلوی به فارسی –شهرستان های ایران شهر- خودِ واژه ی «کوست» را به کار برده و در بخش توضیحات، آن را سمت، بخش، سوی و ناحیه خوانده است.به نوشته ی وی شاهنشاهی ساسانی در سده ی ششممیلادی به چهار کوست بزرگ بخش شده بود.این چهارکوست عبارت بودند از: ۱- کوست خراسان ۲- کوست خوروران ۳- کوست نیمروز و ۴- کوست آدوربادگان (دریایی، ۱۳۸۸، ۴۸) .پهلوی دان برجسته، پروفسور مکنزی هم در فرهنگ پهلویخود، این واژه را با واج نگاری kust و به این معناها آورده است :side, direction,. district۲- شهرستان های ایرانشهر متن فارسی میانه ی کوچکی است که در پایان دوره ی ساسانی نوشته شده و در آن نام شهرهای ایران بازگو شده است.مطالب کوتاه دیگری- ازجمله بنیاد شهر بغداد- در آغاز دوره ی اسلامی به آن افزوده شده است. همین نشان می دهد که آخرین ویراستاران و بازنویسان این متندر سده ی هشتم میلادی و در دوره ی خلافت عباسی می زیسته اند.ـــــــــــــــــمنابع و مآخذثعالبی، عبدالملک ابومنصور (۱۳۶۸)، تاریخ ثعالبی(غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم)، برگردان محمد فضائلی، نشر نقره، تهران.دریایی، تورج (۱۳۸۸)، شهرستان های ایرانشهر، نشر توس، تهران.گردیزی، ابوسعید (۱۳۶۳)، زین الاخبار، تصحیح عبدالحی حبیبی، دنیای کتاب، تهران.هدایت، صادق(۱۳۷۹)، نوشته های پراکنده، باگردآوری و مقدمه ی حسن قائمیان، نشر ثالث، تهران.
نگاهی به :کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره ششم
محمود ظریفیان
« این مقاله روزهای فرد، تقدیم حضور خوانندگان عزیز روزنامه باختر خواهد شد »در پاره ی قبلی این نوشتار، از صفحه ی ۱ تا صفحه ی ۷مقاله ی «کرمانشاه و بهرام» از صفحه ی ۱۴۵ تا صفحه ی۱۵۱ کتاب « کرمانشاه، شهر شگرف ماه» بررسی شد؛ در این پاره از نوشتار این بررسی ادامه پیدا خواهد کرد. استاد کزازی دومین استدلال خود را مبنی بررد بنای کرمانشاه به دستور بهرام چهارم، نیز، نامگذاری شهر بالقب اورا، چنین آغاز می کند:کرمانشاه نامی نو و بی پیشینه می نماید . نخست بار، این نام در ریختِ کرمانشاهان در حدود العالم من المشرقالی المغرب نوشته به سال ۳۷۲ و در ]احسن [ التقاسیم فی معرفه الاقالیم نوشته ی مقدسی، در گذشته به سال ۳۷۵ یا ۳۸۱، آورده شده است (صفحه ی ۱۵۲) .در همین چند سطر یک تناقض و یک ایراد وجود دارد .تناقض از این رو که اگر نام کرمانشاه نامی نو و بی پیشینهاست چطور بیش از هزار پیش از این در دو کتاب حدودالعالم و احسن التقاسیم این نام آمده است؟وقتی نامی هزار سال به کار رفت یعنی نامی نو نیست، وقتی پیشینه ای هزار ساله داشت، دیگر نمی توان گفت بی پیشینه است.اما ایرادی که به آن اشاره شد این است که حدود العالم و احسن التقاسیم نخستین کتاب هایی نیستند که نام کرمانشاه و کرمانشاهان در آن ها آمده است. حدود یک قرن قبل از نوشته شدن حدود العالم و احسن التقاسیم ،نام کرمانشاه در یک کتاب تالیفی در نیمه دوم قرن سوم هجری آمده است.این کتاب که حدود سال ۲۹۰ هجری قمری تالیف شدهالبلدان ابوبکر احمد بن محمد معروف به ابن فقیه همدانی است.کتاب ابن فقیه بسیار مفصل و در پنج جلد بود. در حدودسال ۴۱۲ هجری قمری حسن شیزری مختصری از اینپنج جلد را در کتابی به نام « مختصر البلدان»باز نویسی کرد.بعدها اصل پنج جلدی البلدان از میان رفت اما مختصر البلدان باقی ماند. در مختصر البلدان هم –که بخش ایران آن به فارسی برگردانده شده- نام کرمانشاه و کرمانشاهان هر دو با هم آمده است. ضمن اینکه معرب نام کرمانشاه یعنی قرماسین را هم در مختصر البلدان می بینیم .نکته قابل توجه اینکه نویسنده به صراحت نوشته است منظور وی از قرماسین همان کرمانشاه است:قباد از مداین تا رودخانه ی بلخ، در همه راه، هیچ سرزمینی نیافت که هوایش از کرمانشاهان تا گردنه یهمدان خوش تر و آبش گواراتر و نسیمش لذت بخش ترباشد.این بود که قرماسین را ساخت و ویژه ی خویش کاخی بلند بر روی هزار ستون بنا کرد. پس قرماسین کلمه ایاست پارسی یعنی کرمانشاه ( ابن فقیه، ۱۳۴۹، ۲۶) .اصل جمله عربی که ابن فقیه نوشته « اظهر من الشمس»است و جای هیچ تردیدی را در نام بردن وی از کرمانشاهان باقی نمی گذارد:«فقرمیسین کلمه الفارسیه معناها کرمانشاهان»(ابن فقیه، ۱۴۱۶، ۴۱۹) . چنین جملاتی را نویسندگان بعدی – با وضوح و صراحت بیشتر – در آثارشان آورده اندکه در پاره های بعدی به آنها خواهیم پرداخت.نتیجه اینکه مولف ناشناس حدود العالم و مقدسی مولف احسن التقاسیم در اواخر قرن چهارم هجری نخستین کسانی نیستند که نام کرمانشاه یا کرمانشاهان را در کتاب خود آورده اند .این مطلب را گای لسترنج در کتاب « جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی» نوشته است و دیگران با استناد به نوشته ی او، این مطلب را درجستار های خود تکرار کرده اند و منحصر به مقاله یمورد بحث ما، یعنی؛ کرمانشاه و بهرام چهارم نمی شود .از جمله استاد اردشیر کشاورز نیز در کتاب «کرمانشاهان در سفرنامه ی سیاحان»، با استناد به قوللسترنج نوشته است: «مقدسی نخستین کسی است که اسم ایرانی کرمانشاهان را در کتاب خود آورده »( کشاورز، ۱۳۸۳، ۸۳).این نوشتار ادامه دارد ….ــــــــــــــــــمنابع و مآخذابن الفقیه، احمد بن محمد بن اسحاق ( ۱۴۱۶)، البلدان، عالم الکتب، بیروت .ابن فقیه، احمد بن محمد (۱۳۴۹)، ترجمه ی مختصر البلدان، برگردان ح مسعود، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران.کشاورز، اردشیر(۱۳۸۳)، کرمانشاهان در سفرنامه ی سیاحان، انتشارات طاق بستان، کرمانشاه.لسترنج، گای(۱۳۳۷)، جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی، برگردان محمود عرفان، انتشارات علمی فرهنگی، تهران.
کرمانشاه، شهر شگرف ماه: نگاهی به
پاره هفتم
محمود ظریفیان
استاد کزازی در دومین استدلال خود مبنی بربی پیشینه بودن نام کرمانشاه به جستجو در متون تاریخی در پی نام معرب کرمانشاه برآمدهاست.وی بر اساس نام هایی که یافته و با توجه بهقواعد تعریب در زبان عربی نتیجه گرفته است که این نام ها نمی تواند معرب نام واژه ی کرمانشاه باشد .وی می نویسد:ریخت تازی شده ی نام در کتاب ها قِرمیسین، قَرمیسین، قرماسین، قرمسین، قرمسان و قرماسان آورده شده است. بر پایه ی هنجارهای تازی شدگی در زبان پارسی، دگرگونی ک به ق و ش به س پذیرفتنی است، بدان سان که در قاسان ، ریخت تازی شده ی کاشان دیده می آید، اما دگرگونی «ه» به «ن» به هیچ روی پذیرفتنی و بهنجارنمی تواند بود. از این روی، چنان می نماید کهریخت های گونه گون نام که در کتاب ها آمده استتازی شده ی نامی چون کرماشان، کرمیشین، کرماشین، و از این گونه باشد( صفحه ی ۱۵۳) .همچنان که خود مولف فاضل یاد آور شده اند، پیش از ایشان، فرهیخته ی فقید کرمانشاهی، دکتر محمد مکری، در مقاله ای همین نکته را مطرح کرده اند با این تفاوت که وی بر اساس قواعد تعریب به نام واژه هایی چون کرماچان، کرماچین، کرماجان و کرماجین رسیده است. (مکری، ۱۳۶۱، ۹۵) که در هیچ کتابی به چنین نام هایی درباره ی شهر فعلی کرمانشاه اشاره نشده است.اشتباه بزرگ تر شادروان مکری در این است که بدون در نظر گرفتن سابقه ی بیش از هزار و دویست ساله ی نام کرمانشاه در متون تاریخی و جغرافیایی، آن را حاصل تغییر و تبدیل منشیان و کاتبان قرون اخیر می داند آنجا که می نویسد: «کرمانشاه یا کرمانشاهان تلفظ دولتمردان و مستوفیان و فرد نویسان قرن های اخیر و مردم غیر محلی است که اشتباهاً بر این شهر و نواحی پیرامون آن اطلاق شده است».(همان،همانجا، همان صفحه).شگفتا از فاضلی چون شادروان دکتر مکری که سابقه کاربرد هزار و دویست ساله ی نام واژه ی کرمانشاهان و کرمانشاه را در کتاب های تاریخی و جغرافیایی به دولتمردان و مستوفیان و فرد نویسان قرن های اخیر –لابد دوره ی قاجار- نسبت می دهد .این در حالی است که در هیچ یک از کتاب های تاریخی و جغرافیایی قرن سوم هجری تا زمان معاصر که به زبان عربی یا فارسی منتشر شده است نام محلی کرماشان دیده نمی شود. این بدان معنی است که کرماشان از ابتدا نام محلی و رایج بین کرد زبانان بوده و در میان پارسی زبانان کرمانشاه همین نام رسمی متداول بوده است . (۱)دیدگاه دکتر محمد مکری و نظر استاد کزازی با تاکید بر این نکته که اسامی معربی چون قرمیسین، قرماسین و .. نمی تواند معرب کرمانشاه باشد، پرسش برانگیز است. آن پرسش این است که چگونه عربی دانان مسلطی چون ابن فقیه و ثعالبی و سمعانی که آثاری پرحجم به زبان عربی از خود به یادگار گذاشته اند به این نکته توجه نکرده اند که از نظر قواعد عربی قرمیسین نمی تواند معرب کرمانشاه باشد و به صراحت قرمیسین را به معنای کرمانشاه نوشته اند؟ (۲)امّا کسی که به صراحت می نویسد قرمیسین معرب کرمانشاهان است، یا قوت حموی معزوف است. اصل نوشته ی او به زبان عربی چنین است: «قرمیسین بالضتح هم السکون و کسر المیم و یاء مثناه من تحت و سین مهمله مکسوره و یاء اخری ساکنه و نون و هو تعریب کرمان شاهان» (حموی، ۱۹۹۵، ۴/۳۳۰) به راستی عربی دانی چون یاقوت با قواعد تعریب آشنایی نداشته است؟پاسخ های متفاوتی می توان به این پرسش داد و آن اینکه یا آنان این گونه تعریب را مخالف قواعد زبان عربی نشمرده اند؛یا آن را جزءِ استثناهایی دانسته اند که خارج از قواعد هر زبانی وجود دارد؛ یا واقعاً به آن بی توجه بوده اند و در آن روزگار دقت های وسواس گونه ی امروزی در چنین اموری معمول نبودهاست.به هر روی، استاد کزازی، در دیدگاهی نام بومی شهر یعنی کرماشان را کهن تر می داند و بر این باور است که نام های معربی چون قرمیسین، قرماسین و … از این نام محلی بر گرفته شده اند.در کنار این دیدگاه البته به نام رسمی و کاربرد دیوانی و کتابی نام واژه ی کرمانشاه نیز باور دارد، بدون اینکه به چرایی این دوگانگی نام بپردازد. مولف آن گاه به ریشه شناسی نام بومی کرماشان دستمی یازد و می نویسد: «… این نام گونه ی دگرگون شده ی کرمینشان است که نام باستانی این سامان بوده است. کرمینشان به کرمانشان دیگر گون شده است … سر انجام در ساخت کوتاه شده ی کرماشان به کاربرده شده است و ریخت های تازیکانه ی قرماسان و قرماسین و قرمیسین از آن برآمده است» (صفحه ۱۵۴).واژه ی کرمینشان در چه ماخذی ذکر شده؟ به چه معناست و چه ارتباطی با کرمانشاه دارد؟ در ادامه ی این نوشتار در پاره ی هشتم به این پرسش ها پاسخ داده می شود .این نوشتار ادامه دارد …ــــــــــــــــــــــیاداشت ها :۱- حضور پارسیان – که ناگزیر باید بپذیریم به فارسی نیز سخن می گفته اند –مبتنی است بر نوشته ی یعقوبی که جمعیت شهر جلیل القدر کرمانشاه را مرکب از پارسیان و کردان ذکر می کند. (یعقوبی، ۱۳۵۶، ۴۵)نگارنده ی این نوشتار در بخش سوم از مقاله ی دو زبانگی در کرمانشاه در روزنامه ی باختر با شماره و تاریخ ۲۷۰۹ مورخه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ درباره ی چرایی و چگونگی حضور پراسیان و پارسی زبانان در کرمانشاه از دو قرن پایانی سلسله ی ساسانی تا پایان قرن چهارم هجری نوشتاری مفصل دارد. علاقه مندان بدانجا مراجعه کنند.۲- « قباد… قرماسین را ساخت. او ویژهی خویش کاخی بلند بر روی هزار ستون بنا کرد.پس قرماسین کلمه ای است پارسی یعنی کرمانشاه» (ابن فقیه، ۱۳۴۹، ۲۶) اصل جمله ی عربی ابن فقیه در کتابش چنین است:«فقرمیسین کلمه الفارسیه معناها کرمانشاهان(الن فقیه، ۱۴۱۶، ۴۱۹).«وی [بهرام چهارم] در کودکی کرمانشاه نامیده می شد… از جمله کارهای درخشانش بنیاد شهر کرمانشاهان است که تا زیان آن را قرمیسین خوانند» ( ثعالبی، ۱۳۶۸، ۳۴۵)گفتنی آنکه ثعالبی در عرب گرایی و اشتیاقبه زبان عربی زبانزد است. برای همین نویسنده ینیشابوری هیچ کتابی به زبان فارسی تالیفنکرده است.سمعانی نیز در اثر معروفش « الانساب» می نویسد: قرمیسین، و هی بلده جبال العراق … یقال لها کرمانشاهان» (سمعانی، ۱۹۶۲، ۳۸۹).ــــــــــــــــــــــمنابع و مآخذ :ابن افقیه، احمدبن محمد(۱۴۱۶)، البلدان، عالم الکتب، بیروت.ابن فقیه، احمد بن محمد (۱۳۴۹)، ترجمه ی مختصر البلدان، برگردان ح مسعود، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران.ثعالبی، عبدالملک الومنصور (۱۳۶۸)، تاریخ ثعالبی( عرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم)، برگردان محمد فضائلی، نشر نقره، تهران.سمعانی، ابوالسعید عبدالکریم(۱۹۶۲)، الانساب، تحقیق عبدالرحمن بن یهی المعلمی، مجلسدایره المعارف العثمانیه، حیدرآباد.ظریفیان، محمود (۱۳۹۷) « دو زبانگی در کرمانشاه» (بخش سوم)، روزنامه باختر، شماره ۲۷۰۹ مورخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، کرمانشاه.مکری، محمد (۱۳۶۱) ، « کرماشان»، نشریه ی کلمه، شماره دی ۱۳۶، موسسه ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.حموی، یاقوت (۱۹۹۵)، معجم البلدان، الطبعه الثانی، دارصادر، بیروت
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره هشتم
محمود ظریفیان
در پاره هفتم این نوشتار درباره نوشته ی استاد کزازی راجع به نام باستانی کرمانشاه چنین آمد که وی کرمنیشان را نام اصلی شهر در دوره ی باستانی ذکر می کند.نوشتار پاره ی هفتم با این پرسش ها به پایان رسید که این نام در چه مأخذی ذکر شده؟ به چه معناست؟و چه ارتباطی با نام واژه ی کرمانشاه دارد؟ پاره ی هشتم با پاسخ به این پرسش ها آغاز می شود .کرمینشان نامواژه ای پهلوی است که فقط در یک منبع ،یعنی کتاب بندهش آمده است، آن هم به مناسبت یاد کرد از کوه بیستون. بندهش کتابی است که گفتهمی شود اصل آن در اواخر دوره ی ساسانی فراهم آمده بوده ، اما تدوین نهایی آن را فرنبغ فرزند دادویه معروف به فرنبغ دادگی در سده ی سوم هجری قمری انجام داده است .جالب اینکه در رساله ی پهلوی دیگر که ویژه ی شهرستان های ایران است و آن هم در دوره ی ساسانینوشته شده و در دوره ی اسلامی مواردی –ازجمله بنیاد شهر بغداد- به آن اضافه شده است، از کرمینشان نامی به میان نیامده است. به واقع، مأخذ مولف کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه در کرمینشان دانستن نام کرمانشاه در دوره ی ساسانی همین یاد کرد از کرمینشان در بندهش پهلوی است . استاد مهرداد بهار –که متن پهلوی و برگردان فارسی بندهش به کوشش وی صورت گرفته – می نویسد:باید کرمینشان املای درست باشد چون برابر عربی آن قرمیسین است و ق تبدیلی است از ک آغازین پارسی میانه . باید توجه داشت که نام واژه ی کرمانشاه محتملا تبدیلی است از کرمینشان، کرمیشان و کرمانشان که نام کهن این سرزمین در دوره ی میانه ی تاریخ ماست (فرنبغ دادگی ، ۱۳۸۵، ۱۷۳).در این مورد که نام واژه ی کرمانشاه به جای کرماشان چگونه رواج گرفته و رسمیت یافته و سابقه ای هزار و دویست ساله در کتاب های تاریخی و جغرافیایی پیدا کرده، باید تأمل کرد. مولف کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه به چندی و چونی روایی نام واژه ی کرمانشاه نپرداخته است اما استاد مهرداد بهار در این زمینهاظهار نظری بدین قراردارد:« … کرمانشاهیان خود را کرمانشانی می خوانند. اینکه این نام بالقب بهرام چهارم (= کرمانشاه) که بانی شهر شهر بوده است ، مربوط است، می تواند مورد تردید قرار گیرد. متحملاً شباهت لقب بهارم چهارم با نام محلی این منطقه، سبب این تصورها و رسمیت یافتن نام کرمانشاه در ادوار اخیرتر شده است. (همان، همانجا، همان صفحه) .استاد فرهیخته ی دانشگاه رازی، دکتر ابراهیم رحیمی زنگنه، در مقاله ای ارزشمند در این مورد با شادروان بهار موافقت دارد و روایی نام فارسی کرمانشاه را مبتنی بر شباهت لفظی آن با نام محلی کرماشان می داند( رحیمی و دیگران، ۱۳۹۲، ۲۸).از آنجا که نام واژه ی کرمانشاه سابقه ای هزار دویست ساله در کتاب های تاریخی و جغرافیایی دارد باید برای جایگزینی آن به جای کرمینشان پهلوی تامل بیشتری کردو علل و اسباب روایی آن را کاوید . نگارنده ی این سطور بر این گمان است که نام کرمینشان و صورت هایتحول یافته بعدی آن کرمانشان و کرماشان را کردان ساکن در این شهر حفظ کرده اند و از طریق آنان این نام در سراسر نواحی کرد زبان روایی پیدا کرده است.اما پارسیان ساکن کرمانشاه که از یکی دو قرن پایانی دوره ی ساسانی زبان گفتاری شان به فارسی دری تبدیل شده بوده، نام واژه ای نظیر کرمانشان را بی معنیانگاشته و ویژه ی ی زبان کردان تلقی کرده اند*.در نتیجه با توجه به شباهت ظاهری کرمانشان و کرمانشاه آن را به نام دوم خوانده و به بهرام چهارم نسبت داده اند. از آنجا که زبان فارسی به نوعی نسبت به زبان های محلی دیگر رسمیت بیشتری داشت و از زبان گفتاری صرف به زبان نوشتاری ایرانیان و نیز خلق آثار ادبی سوق پیدا می کرد نام فارسی کرمانشاه نیز در اسناد و نوشته ها و کتاب به کار رفت و در طول هزار و دویست سال جایگاه خود را مستحکم تر کرد و به گواه کتاب های تاریخی و جغرافیایی متعدد، سخن امروز و دیروز و چند قرن اخیر نیست.در اینکه در تبدیل و تغییر کرمینشان یا کرمانشان یا کرماشان به کرمانشاه، دولتمردان ساسانی در قرن هایپایانی دوره ی ساسانی و رواج فارسی دری دخیل باشندگمانی بی راه نیست . گمان اینکه خودفارسی زبانان کرمانشاهی نیز، اواخر دوره ی ساسانی و اوایل دوره یاسلامی، به پیروی از دولتمردان در رواج نام جدید دخیل باشند- یا حتی به صورتی خود جوش در تغییر و تبدیل و ترویج نام جدید (= کرمانشاه) کوشیده باشند- نمی توان تردید کرد. می توان تصور کرد که پارسیان آن روزگار کرمانشاه در صدد بوده اند که در کنار نام بومی و کردی، هویتی پارسی به نام شهر بدهند و از این رواز نام جدید استقبال کرده اند. از سویی با به نوشتار در آمدن فارسی دری، نام کرمانشاه برای نویسندگان، هم ملموس تر و هم دارای معنای مشخصی بوده، از این رو آن را در کتابت به کار برده اند به طوری که کم کم نام هایمتعدد معرب شهر در کنار این نام فارسی رنگ باخته است. بنابراین نسبت دادن نام کرمانشاه به بی پیشینگی و منسوب کردن به فرد نویسان و منشیان و کاتبان قرن هایمتاخر نارواست.در باره ی معنی واژه ی کرمینشان در مقاله ی کرمانشاه و بهرام چهارم استاد کزازی سخنی نرفته است. البته در چند دهه ی اخیر پژوهشگرانی چند هر یک برای نام قدیمی کرمانشاه نام واژه هایی را بنا بهپژوهش های خود مطرح کرده و در صدد یافتن معانی آنهابر آمده اند، که اغلب راه به جایی نبرده اند و پرداختن به آنها نیز در مجال این مقاله نیست. اما در نبود ارائه ی معنی این نام واژه از سوی شادروان مهرداد بهار و نیز استاد کزازی باید به مقاله پرمایه ی آقای دکتر رحیمی زنگنه استاد دانشگاه رازی با عنوان «کرمانشاهسوءِ تفاهمی تاریخی» پرداخت که کوشش کرده تا معنی این واژه را روشن کند.آن چنان که در مقاله ی یاد شده آمده، در چندنسخه ی کهن از بندهش که اساس کار استادمهرداد بهار بوده است به جای کرمینشان، گَل میشین نوشته شده .دکتر رقیه ی بهزادی نیز در تصحیح خود از بندهش این واژه را گرمینشان ثبت کرده است. بنابراین مقدمات، دکتر رحیمی با توضیحات لازم «گَر» را که امروزهدر بین مردم کرد زبان کرمانشاه به معنای تپه – و با تعمیم آن به معنای کوه- است، معنای بخش اول می داند و میشن را صورت دیگری از «میهن». با این استدلال، وی مفهوم و معنی این نام را «کوه جای»، «جایگاه کوه» یا « سرزمین کوهستانی» می نویسد (رحیمی، ۱۳۹۲، ۲۹ ) .آخرین نکته اینکه استاد کزازی در ترکیب « سپاهانِ کرمینشان» مندرج در بندهش بر این باور است که «سپاهان» نام شهر بیستون قدیم بوده باشد، بررسی این دیدگاه و گمان های دیگری را که می توان در موردِ نام واژه ی سپاهان، به کار رفته در بندهش، مطرح کرد به پاره ی نهم و دهم این سلسله نوشتار موکول شده است.ــــــــــــــــیاداشت*باید دانست که، به عکس بعضی تصورات نادرست، عامل خاموشی زبان پهلوی و جایگزینی فارسی دری، سقوط دولت ساسانی و چیرگی اعراب بر ایران نبوده است. خیلی پیش از این تاریخ زبان پهلوی در کاربرد روزانه ی مردم رنگ می باخت و به مرگ و خاموشی خود نزدیک می شد.در این میان، آمیختگی زبان محلی مردم منطقه فارس با پهلوی، شالوده ی شکل گیری زبان جدیدیرا پی می ریخت که بعدها فارسی دری نام گرفتو زبان پهلوی فقط در نوشتارها به کار می رفت.به عبارت دیگر « دری در زمان ساسانیان به موازات پهلوی وجود داشته و در گفتار به کار می رفته. زبان پهلوی در اواخر عهد ساسانی به صورت زبانی مرده در آمده بود و در کتابت از آن استفاده می شده»(صادقی، ۱۳۵۷، ۲۹).ــــــــــــــــمنابع و مآخذدریایی، تورج (۱۳۸۸)، شهرستان های ایرانشهر( رساله ی پهلوی)، ترجمه ی شهرام جلیلیان، نشر توس، تهران.رحیمی زنگنه و دیگران (۱۳۹۲)، «کرمانشاه سوءِ تفاهمی تاریخی»، جستارهای تاریخی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال چهارم، شماره ی دوم، تهران.صادقی، علی اشرف (۱۳۵۷)، تکوین زبان فارسی، دانشگاه آزاد ایران، تهران.فرنبغ دادگی (۱۳۵۸)، بندهش، به کوشش مهرداد بهار، چاپ سوم، نشر توس، تهران.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره نهم
محمود ظریفیان
در نهمین پاره از این سلسله نوشتار به بررسی پایانی تریننکته ی مطرح شده در مقاله ی «کرمانشاه و بهرام چهارم»، مندرج در کتاب «کرمانشاه، شهر شگرف ماه»پرداخته می شود.نکته ی مورد نظر در باره ی مصداقِ نام واژه ی «سپاهان» در ترکیب «سپاهانِ کرمانشاه» برگرفته از کتاب بندهش پهلوی است. بنا به دیدگاه استاد کزازی «سپاهان» نام آبادی متصل به بیستون در روزگار باستان بوده که اکنون به شهر بیستون تبدیل شده است.نوشته ی استاد در این باره چنین است:چنان می نماید که بوم بیستون که اکنون شهرکی به همین نام در آن جای دارد در روزگار باستان سپاهان نام داشته است و آن را به کرمینشان باز می خوانده اند وسپاهان کرمینشان می نامیده اند (صفحه ی ۱۵۵).درباره ی پذیرش نام سپاهان برای آبادی بیستون- اعم ازقریه، شهرک یا شهر – بر بنیاد آنچه در بندهش آمده،گرچه می تواند یکی از فرض های مطرح باشد، امانمی تواند فرض قاطع و تنها فرض باشد . چند و چون هاو دلایلی در این زمینه و راجع به سند آن وجود دارد که در پی می آید.بندهش چگونه کتابی است؟ به چه زبان و خطی، و کی تالیف شده است و مولف آن کیست؟ « گردآوری و تالیف این کتاب احتمالاً در اواخر دوره ی ساسانی و تدوین نهایی آن در قرن سوم یا دیرتر صورت گرفته است. نام مولف اصلی آن دانسته نیست ولی نام مدون نهایی آن را در فصل مربوط به تبار نامه یموبدان، به احتمال، فرنبغ دادگی یا دادویه خوانده اند»(فرنبغ دادگی، ۱۳۶۹، ۶).آن گونه که یحیی ماهیار نوابی نوشته « به گمانهنینگ، این کتاب در پایان دوره ی ساسانی نوشتهشده و فصل های پایانی آن از افزوده های زمانعباسیان است.سر آغاز کتاب هم، آنجا که از آمدن تا زیان به بدی یادمی کند، بایستی از افزوده های همین زمان باشد»( میر سلیم، ۱۳۷۵، ۱۸۷۷). این کتاب به زبان و خط پهلوی تالیف شده و شادروان مهرداد بهار نسخه یایرانی و رقیه ی بهزادی نسخه ی هندی آن را به فارسی ترجمه کرده اند.در اینکه متن اصلی این کتاب تا چه حد دست نخوردهباقی مانده و مُدون نهایی آن در تدوین آن چقدر امانت دار بوده است، نمی توان نظر داد و می توان به این بسنده کرد که تنها کتاب پهلوی که در آن ترکیب «سپاهانِ کرمینشان» آمده، بندهش است و در دیگر کتاب های پهلوی و نیز عربی تالیف شده در قرن سوم هجری- قرنی که بندهش تدوین نهایی شده – چنین نامی نیامده است.همچنان که در پاره ی پیشین آمد، شادروانمهرداد بهار، و پس از وی دیگرانی چند، ریشه ی نام بومی امروزی کرماشان و نام رسمی کرمانشاه را به نوعی تحریف و تصحیف همین نام واژه، یعنی کرمینشان، می دانند.اینک بنا به دیدگاه استاد کزازی، سپاهان یاد شده در این نام نیز، مربوط به نامِ آبادی بیستون در دوره یباستانی است. حال پرسشی که به دیرباوری می انجامداینکه، این نام یا این نام ها، چرا در رساله ی پهلوی دیگری که آن هم اواخر دوره ی ساسانی تالیف شده و تدوین نهایی آن یک قرن پیشتر از تدوین نهایی بندهش بوده، نیامده است؟حدود یک قرن پیشتر از تدوین نهایی بندهش، یعنی در قرن دوم هجری رساله ی پهلوی دیگری ازدوره ی ساسانی، تدوین نهایی شده که دو تفاوت اساسی با بندهش دارد. یکی اینکه به صورت ویژه برای نام بردن از شهر های ایران و بنا کنندگان منسوب به این شهرهاست، و دیگر اینکه نام مدون نهایی آن ناشناخته است.«شهرستان های ایرانشهر» متن فارسی میانه ی کوچکی است که در پایان دوره ی ساسانی نوشته شده و در آن نام شهرهای گوناگون ایرانشهر بازگو شده است. از این گذشته، این متن به چهره هایی گاهتاریخی و گاه افسانه ای اشاره دارد که شهرهای گوناگون و کانون کارهایشان را پی افکنده اند. (دریایی، ۱۳۸۸، ۱۱ ) .تقریباً نام ۵۴ شهر بزرگ در آن از قلم افتاده است. این متن صورت یادداشت دارد و مانند اغلب متن هایپهلوی، گردآورنده ی آن گمنام می باشد. از آنجایی که خلیفه ابومنصور «ابوالدوانیق» به عنوانبنانهنده ی بغداد ( فقره ی ۶۱) معرفی شده است، ثابت می شود که متن مزبور تقریباً هشتصد سال بعد ازمیلاد گردآوری شده است زیرا ابوجعفر در سنه ی ۷۵۴ میلادی [ =۱۳۶ هجری قمری] به خلافت رسیدو احتمال می رود بعدها اضافاتی به متن اصلی شده باشد . ( هدایت، ۱۳۷۹، ۴۵۹).نام بیشتر جاهایی که در سنگ نوشته ی بیستون آمده در متن شهرستان های ایرانشهر هم به چشم می آید. با این وجود * سنگ نوشته ی بیستون، نامسرزمین های دیگری را هم که در شهرستان های ایرانشهر دیده نمی شوند، در خود گنجانیده است (دریایی، همانجا، ۱۵) .اگرچه آخرین ویرایش ایرانشهر در دوره یعباسی – پایان سده ی هشتم میلادی- انجام گرفته، برخی گواهی ها در درون متن نشان می دهند که شهرستان های ایرانشهر و یا منبع آن در دوره ی قباد اول / خسرو اول در سده ی ششم میلادیوجود داشته است ( همان، همانجا، ۲۱) .نخستین کسی که این متن پهلوی را به فارسی ترجمه کرد، صادق هدایت بود که فارسی میانه را در هند آموخت و برای اولین بار شهرستان های ایرانشهر را به زبان فارسی برگرداند.(همان، همانجا، ۲۸).در نسخه ای که هدایت به ترجمه ی آن دست یازیده، در فقره ی ۲۹ در متن پهلوی، فقط نامدو شهر یا دو ناحیه که امروزه در استان کرمانشاه قرار دارد آمده است و آن دو عبارت اند از «ویستون» و «دینبران» که وی آنها را در برگردان فارسی بیستون (بهستون)؛ و دومی را دینبران(دینور)نوشته است(هدایت، ۱۳۷۹، ۴۶۹ ) .وی در توضیحات راجع به نام بیستون هم آورده است:«بیستون تحریف ویستون، بختون، بهستان، بغستان می باشد، به فرس قدیم باغستان نیز آمده است (همان، همان جا، همان صفحه ) .در ترجمه ای که تورج دریایی از شهرستان های ایران شهر به دست داده، در همان فقره ی ۲۹ نامی از دینبران (=دینور) نیست اما از بیستون باریختِ« وسپور» یاد شده است (دریایی، ۱۳۸۸ ، ۳۹).در بخش یادداشت های این ترجمه، مترجمافزوده که « مارکوارت این واژه [ وسپور] را« ویستون » خوانده که تنها یک بازسازی استکه به دست وی انجام گرفته»(همان، همان جا، ۷۳) .همان طور که در رساله ی شهرستان های ایرانشهر دیده می شود ریخت های متفاوت بیستون،چه در متن و چه در حواشی آمده است و نام و نشانی نه از کرمینشان دیده می شود و نه سپاهان کرمینشان.و این نوشتار ادامه داردــــــــــــــــــــــــیادداشت« با وجود این یعنی با بودن این (وضع، حال، امر …)و مرادف است با مع هذا، مع ذالک، با این همهو از این قبیل. به جای آن گاهی «با این وجود» گفته می شود که غلط است و بر خلاف مراد گوینده (نجفی، ۱۳۷۶، ۵۸ ) .به جهت امانتداری در نقل منابع، عین ترکیب همچنان که بوده نقل شده است.ــــــــــــــــــــــــمنابع و مآخذدریایی، تورج (۱۳۸۸)، شهرستان های ایرانشهر( رساله ی پهلوی)، ترجمه شهرام جلیلیان، نشر توس، تهران.فرنبغ دادگی (۱۳۸۵)، بندهش، به کوشش مهرداد بهار، چاپ سوم، نشر توس، تهران.میرسلیم، سید مصطفی( ۱۳۷۵)، دانشنامه یجهان اسلام ( جلد ۱)، چاپ دوم، بنیاد دایره المعارفاسلامی، تهران.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره دهم
محمود ظریفیان
در پاره نهم موضوعِ « سپاهان» دانستن نام آبادی بیستون با استناد به کتاب پهلوی بندهش که استاد کزازی آن را در صفحه ۱۵۵ کتاب شان مطرح کرده بودند به صورت نیمه تمام بررسی شد. در آن بررسی، ضمن توضیح کامل در مورد کتاب بندهش، یادآوری شد که در رساله ی پهلوی شهرستان های ایرانشهر نه نامی از کرمینشان برده شده است و نه سپاهانِ مضاف به آن . این، در حالی است که هر دو کتاب پهلوی در پایان دوره ی ساسانی نوشتهشده اند و تدوین نهایی این یک – یعنی شهرستان هایایرانشهر- حدود یک قرن مقدم بر تدوین هایی بندهش در قرن سوم هجری است.و اینک ادامه ی بحث :در نوشته ی استاد کزازی اشاره شده است که«بوم بیستون … در روزگار باستان، سپاهان نام داشته است … » (صفحه ۱۵۵). باید دید منظور نویسنده از روزگار باستان چه دوره ای است؟ آیا منظور تمام دوره های تاریخی پیش از اسلام مد نظر است؟اگر چنین باشد، در متون تاریخی به دنبال نام آبادی متصل یا مجاور به بیستون می گردیم تا ببینیم این دیار چه نامی داشته و آیا نام «سپاهان» هم جزءِ این نام ها آمده است یا نه تا قرینه ای بیابیم و سپاهان را به عنوان نام کهن تر آبادی بیستون بپذیریم.از نخستین کسانی که گزارشی تاریخی در اینزمینه دارد ایزید ورخاراکسی است که راجع به چاپارخانه ها، ایستگاه ها و منزلگاه های اشکانی مطالب مفصلی دارد.ایزیدور خاراکسی گزارش می دهد که در دوره ی حکومت سلوکیان و پارتیان، کامبادن ساتراپی ای بوده که شهر اصلی آن «باپتانا» بوده است.به عقیده ی کارل مولر و یوزف مارکوارت، باپتانا در حقیقت ضبط نادرست «باگستانا» ست. بنابراین، گواهی های ایزیدور نشان میدهند که کامبادن در نزدیکی شهر بیستون قرار داشته است . قلمرو کامبادن ممکن است تا حوالی کنگاور، منزلگاه بعدی در شرق بیستون بوده باشد( شاپور شهبازی، ۱۳۹۶) .محمد داندامایف، پژوهشگر داغستانی نیز که به طور مسبوط تر نوشته ی ایزیدور خاراکسی را بررسی کرده، می نویسد:ده بیستون به نام «باپتانا» در ناحیه ی کامبادن در آثار ایزیدور خاراکسی جغرافیدان ذکر شده. در اینکه باپتانای مورد توصیف ایزیدور با صخره ی بیستون مطابقت دارد، با آنکه در تسمیه ی آن ها اختلافاتی مشهود است، جای تردید نیست؛ زیرا، خود کتیبه که در آن مستقر شده، کامباندا را، محلی در ماد ذکر کرده است*. این محل در نظر ایزیدور به نام کامبادن و در نظر بلینی به نام کامبادس، شهرت و معروفیت داشته است. در جلگه ی کنار بیستون، در سال ۱۸۳۹ بقایای ویرانه هایی پیدا شد که در گذشتهدلیل بر وجود شهری بزرگ در این منطقه بوده است.این طور می توان حدس زد که این ویرانه ها از آثار شهر کامباندا تدریجاً به بوته ی فراموشی سپرده شده باشد. (داندا مایف، ۱۳۵۳، ۳۱).همچنان که دیدیم در مآخذ یاد شده به نامِ «سپاهان» برای ده یا شهر وصل به بیستون اشاره اینشده است در کتاب های دوره اسلامی، از جمله در صورت الارض ابن حوقل از آبادی وصل به بیستون چنین یاد شده: «بیستون کوهی بزرگ استو قریه ای به نام سایسانان دارد»( ابن حوقل، ۱۳۶۶، ۱۰۳) .به این ترتیب یا باید بپذیریم که « سپاهان» آن چنانکه استاد کزازی نظر داده اند که نام دیگری برای آبادی بیستون در دوره ی باستانی بوده، در هیچ کتاب و سند دیگری به نیامده است، مگر کتاب پهلوی بندهش، یا اگر نپذیرفتیم باید توضیح دهیم که این نام واژِه ی سپاهان چیست.به نظر نگارنده ی این نوشتار فرض دیگر این است که بپذیریم واژه ی سپاهان اصلا نام شهر خاصی نبوده است بلکه به دلیلی مضاف نام واژه ی کرمینشان قرار گرفته است. به این معنی که چون در دوره ساسانی کرمینشان در فاصله ای نزدیک تراز امروز به تاق بستان بوده به جهت حفاظت و حراست از پادشاه، درباریان و اماکن سلطنتی در تاق بستان گروهی از سپاهیان در آنجا همانند پادگانی امروزی اقامت داشته اند. از این رو کلمه سپاهان به کرمینشان اضافه شده؛ یعنی کرمینشانی که محل استقرار سپاهیان است. قرینه بر این فرض، وجود شهر اسپهان یا اسپاهان در دوره ی ساسانی است که محل تجمع سپاهیان بوده که در دوره ی اسلامی معرب شده به ریخت اصفهان در آمده است. در این زمینهقرینه های دیگری نیز وجود دارد که در پاره یازدهم به آن ها پرداخته خواهد شد .و این نوشتار ادامه داردــــــــــــــــــــــیادداشت :به نظر می رسد اشاره ی داندامایف به متن بند ششم از ستون دوم متن فارسی باستان کتیبه یبیستون است که در سطر بیست و هفتم آن چنین آمده است:«پس از آن، این سپاه من سرزمینی کمپده Kampada نام درماد، آنجا به خاطر من بماند تا من به ماد رسیدم» ( شارپ، ۱۳۸۴، ۴۵).همین مطلب در ستون دوم متن عیلامی کتیبه بیستون، پایان فقره ی بیست و دوم، این گونه نوشته شده است: «سپس سپاهیانم هیچ چیز (دیگری) انجام نداد.آنها مرا در سرزمینی در نام Kampandash کمپندش در ماد منتظر ماندند تا من به ماد وارد شدم» (سوزینی، ۱۳۸۷،۳۰) .چنانکه دیده می شود، در این متن به دو زبان و خط متفاوت، نام های کمپده و کمپندش آمده است و نه کامبادن.علاوه بر این هیچ اشاره ای به این نشدهکه کتیبه در این شهر نقر شده باشد، بلکهسخن از انتظار سپاهیان برای رسیدن داریوشبه آنجاست که وی به سپاهیان ملحقمی شود.ـــــــــــــــــــــ
منابع و مآخذ :ابن حوقل، ابوالقاسم (۱۳۶۶) صورت الارض (سفرنامه ی ابن حوقل)، ترجمه و توضیح جعفر شعار، انتشارات امیر کبیر، تهران.داندامایف، محمد (۱۳۵۳)، ایران در دوراننخستین پادشاهان هخامنشی، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران.سوزینی فرانسواز، گری یو (۱۳۸۷)، سنگ نبشته یداریوش بزرگ در بیستون، ترجمه ی داریوشاکبر زاده، پازینه، تهران.شاپور شهبازی، علیرضا ( ۱۳۹۶) ، «کامباداندر تاریخ ماد به گزارش دانشنامه ی ایرانیکا»،ترجمه ی شهرام جلیلیان و محمد حیدرزاده، انتشارات دانشگاه شهید چمران، اهواز.شارپ، رلف نارمن (۱۳۸۴)، فرمان های شاهنشاهان هخامشی، چاپ دوم، پازینه، تهران.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره یازدهم
محمود ظریفیان
بحث پاره نهم و دهم پیرامون مصداق شهر « سپاهان »که در بندهش پهلوی، مضاف کرمینشان قرار گرفته، چنین بود که استاد کزازی در مقاله « بهرام چهارم و کرمانشاه » در صفحه ۱۵۵ کتاب کرمانشاه شهر شگفت ماه، سپاهان را نامی برای آبادی مجاور یا وصل به بیستون در دوره ساسانی دانسته اند.در چندی و چونی این فرض چنین آمد که در تاریخ هانام هایی همچون باپتانا، کامباندا و بعداً ساسانیان برای این آبادی (۱) به کار رفته است. برداشت نگارنده چنین مطرح شد که امکان دارد سپاهان کرمینشان نامی مرکببوده باشد برای روزگاری از دوره ساسانی، و احتمالاًدوره خسرو پرویز.اینک ادامه نوشتار:تاکید بر دوره سلطنت نسبتاً طولانی ۳۸ ساله خسرو پرویز (۲) از آن روست که این پادشاه تجمل گرای ساسانی در ساختن یادمان و کاخ و عمارات سلطنتی، باغ و شکارگاه ید طولایی داشته است. از دستگرده تا همدان و از تاق بستان تا قصر شیرین، توصیف قصرها و باغ های او در کتاب های متعدد دوره اسلامی آمده است.طبیعی و منطقی است که بپذیریم در کنار این اماکن، هم برای حفاظت از جان شاه و اطرافیان، هم برای حراست از اماکن و هم برای به رخ کشیدن قدرت از سوی پادشاهی چون او، قرارگاه های سپاهیان در کنارشان تدارک دیده شده باشد. گیریم که از بعضی از این قصرها – نظیر قصری که در همین تاق بستان بوده و توصیف آن در «مجمل التواریخ و القصص » آمده (۳) اثری به جا نمانده است.اگر امروزه از این قصر، ملحقات و قرارگاه سپاهیان آن اثری باقی نمانده است، اما آثار قلعه ای نظامی به جا ماندهدر عمارت قصر شیرین قرینه ای بر اثبات این مدعاست. شادروان علی سامی در کتاب « تاریخ تمدن ساسانی »نوشته است :قصر کوچکتری در جانب غرب عمارت بزرگ، یعنی در گوشه جنوبی باغ [قصر شیرین] برپا بوده که ظاهراً بارگاه سلطنتی بوده است. در خارج از حصار عمارت بزرگ، آثار قلعه مستطیل شکلی با برج های گرد و خندق آن، گویای آن است که سربازخانه یا اقامتگاه قراولان شاهی در این مکان بوده است. (به نقل از حاتم، ۱۳۸۶، ۶ ).در کتاب تاریخ تمدن ایران ساسانی در مورد قلعه یاد شدهدر قصر شیرین آمده است:پیداست که در آن زمان عمارت های متعدد و دور از یکدیگری آنجا [= قصرشیرین] بوده است و هنوز خرابی قلعه ای که سپاه ساخلو در آنجا اقامت داشته، بجاست .(نفیسی، ۱۳۸۸، ۹۹).علاوه براین، بنای معروف به « حاجی قلعه سی » از بناهای دوره ساسانی در قصرشیرین نیز بنا به نظر کارشناسان محل استقرار بزرگ ارتشداران بوده و راهرویی زیر زمینی به کاخ اصلی داشته است. (حاتم، همان جا، ۶).با این قرینه ها آیا نمی توان مدعی بود که در شهر قدیم کرمانشاه هم – در فاصله نزدیک به تاق بستان – محلیبرای سپاهیان ساسانی به صورت قرارگاه وجودداشته است؟مگر نه اینکه یادمان های تاق بستان، باغ و شکارگاه خسرو پرویز و عمارت های سلطنتی که در آن دوره وجود داشته اند، به مراقبت محافظان و سپاهیاننیاز داشته اند؟چه بسا می توان تصور کرد، به همین سبب واژه های « سپاهان » به نام واژه « کرمینشان » مضاف می شده است؛ همان گونه که نویسنده « بندهش » آورده است. اگر این فرض را بپذیریم، دیگر واژه سپاهان به شهر یا آبادی قدیمی همجوار یا متصل به بیستون ارتباطیپیدا نمی کند.اگر فرضی که کردیم درست باشد و سپاهان، مضاف نام کرمینشان بوده باشد باید دید چرا در کتاب ها، این نامنیامده و به بندهش منحصر شده است؟به نظر می رسد عمر این نامگذاری کوتاه بوده و به احتمالزیاد، بعد از به پایان آمدن عمر خسرو پرویز که شیرازه سلطنت چند صد ساله شاهان ساسانی از هم گسست، دوران ضعف و انحطاط آغاز شد. تا اینکه حمله اعراب به ایران نقطه پایان حکومت ساسانی را رقم زد.شاید در زمانی از همین دوره فتور مورد اشاره؛ یعنی از آغاز سلطنت شیرویه تا پایان پادشاهی شوربختانه یزدگرد سوم؛ و شکست ایرانیان در برابر اعراب، قرارگاه سپاهیان ساسانی در کرمینشان هم برچیده شده باشد و مضاف سپاهان از سر نام کرمینشان حذف شده، به نامیدنکرمینشان، بدون هیچ مضافی بسنده کرده باشند؛ زیرا برای این مضاف مصداقی پیدا نبوده است. در ضمن، از یاد نبریم، طبع مردم در کاربرد اسامی به اقتصاد و اختصار و کوتاه گویی گرایش دارد و نام های یک کلمه ایرا به چند کلمه ای ترجیح می دهند و حتی نام های تک کلمه ای را هم تخفیف می دهند و مختصر می کنند.گمان دیگر اینکه « سپاهان کرمینشان » نام معمول در بینمردم نبوده و در میان دولتیان به کار برده می شده و در نوشته ای باقی مانده و سندی برای فرنبغ دادگی شده تا در بندهش تدوین شده در قرن سوم هجری بگنجاند.شاید استدلال شود که قرارگاه سپاهیان، به جای کرمانشاهو تاق بستان در بیستون قرار داشته و از همین روی« سپاهان » نامیده شده.چنین استدلالی به دو دلیل منطقی به نظر نمی رسد:نخست اینکه، همچنان که درباره قصرشیرین گفته شدقرارگاه نظامیان نزدیک کاخ ها و عمارات سلطنتی ساخته می شد که هنگام بروز تهاجم احتمالی یا غافلگیرانه دشمن، آنان بتوانند بهنگام از جان اشخاص محافظت کرده از تصرف بناها جلوگیری کنند.اصولاً حضور سپاهیان در کنار کاخ های سلطنتی باعث می شد که مهاجمان احتمالی چنین نقشه ای در سر نپرورانند. به راستی اگر چنین حمله و تهاجمی به ابنیه تاق بستان صورت می گرفت و محل استقرار سپاهیان در بیستون قرار داشت، آیا سپاهیان می توانستند با وسایلحمل و نقل آن روزی بهنگام وارد کارزار شوند؟ پاسخ منفی است. این یکی از دلایلی است که می گوییم اگر در آن روزگار قرارگاهی برای سپاهیان وجود داشته، در تاق بستان و کرمانشاه بوده نه در بیستون. بنابراین دلیلی برنامیده شدن آبادی بیستون به « سپاهان »در دست نخواهد بود.دوم اینکه، پادشاهان ساسانی از آن رو یادمان های خود را در تاق بستان احداث کرده اند، و نه در بیستون، که در رقابتی پنهان با هخامنشیان، خود را برتر و والاتر از آنان نشان دهند و برای خود شأن و اعتباری بیشتر از هخامنشیان قائل شوند.به راستی، اگر یادمان های سه گانه تاق بستان در بیستون و در پایین کوه بیستون احداث می شد، زیر سایه سنگ نگاره عظیم بیستون که در بلندی قرار داشت، قرار نمی گرفت؟به نظر نگارنده، با همین ذهنیت، یادمان های دوره ساسانی، به عکس کتیبه بیستون، در پایین کوه و هم سطح با زمین بنا شده اند تا عظمت شان بیشتر و از نزدیک به چشم بینندگان بیاید.با این دیدگاه، اگر (ساسانیان) محل استقرار سپاهیان خود را در بیستون تعیین می کردند، آیا نقض غرض نمی شد؟ آیا حضور نظامیان در آن جا اعتبار هخامنشیان را بیش از ساسانیان نشان نمی داد؟در حالی حضور آنان با ساز و برگ های آن چنانیآن روزی در تاق بستان، شوکت و عظمتساسانیان را بیشتر به رخ می کشید و آشکارترمی نمایاند.اگر این فرض ها و تحلیل ها درست بوده باشد، می توان مدعی شد که « سپاهان کرمینشان » یک نام مرکب برای شهر کرمانشاه بوده است و « سپاهان » ارتباطی به آبادی کنار بیستون ندارد.بررسی مقاله « کرمانشاه و بهرام چهارم » یکی ازبخش های کتاب شگرف در اینجا به پایان می رسد اما بررسی بخش های دیگر کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه همچنان ادامه دارد …ــــــــــــــــــــــــــیادداشت ها۱- آبادی در مفهوم عام خود به معنای قریه، شهرک و شهر.۲- خسرو پرویز، بیست و چهارمین پادشاه سلسله ساسانی که از سال ۵۹۰ میلادی تا سال ۶۲۸، به مدت سی و هشت سال پادشاه ایران بود.۳- « … پس کار خسرو سخت بزرگ شد و هیچپادشاه را چندان خواسته و گنج و زینت نبود … و دوازده هزار زن در شبستان او بودند از بنده و آزاد و در جمله مریم دختر ملک روم، بهرام دخت و کردویه؛ وشیرین، که تا جهان بود کس به نیکویی او صورتنشان نداده است. و فرهاد سپهبد او را عاشق بودست … و هجده هزار اسب بر آخور بودش، و در جمله خاصگان چون شبدیز آنک صفت او بر نقش کردست نزدیک دیهی که آن را بسطام خوانند … و چون بپرداخت به فرمان خسرو بدان سرچشمه ایوان بود، و قصری بالای این صفه سنگین که هنوز بجایست. و شاهآنجا شراب خورد با بزرگان و سپاهان به فرهاد دادو آنجا صفت پرویز و شبدیز و شیرین و موبد وشکارگاه همه بجایست، نگاشته بر سنگی (مجمل التواریخ، بی تا، ۱۰۸).ــــــــــــــــــــــــــمنابع و ماخذحاتم، غلامعلی (۱۳۸۶)، « قصر شیرین و مانده های آن » ،دو فصلنامه مدرس هنر، دوره ۲، شماره ۱، تهران.مجمل التواریخ و القصص (بی تا)، تحقیق ملک الشعرا بهار، تهران : کلاله خاورفرنبغ دادگی (۱۳۸۵)، بندهش (رساله پهلوی)،با ترجمه و به کوشش مهرداد بهار، چ ۳، تهران: توس.نفیسی، سعید (۱۳۸۸)، تاریخ تمدن ایران ساسانی، تهران: نشر کتاب پارسه.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره دوازدهم
محمود ظریفیان
در شماره نخست این نوشتار آمد که محتوای هجده مقاله کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه را بحث های واژه شناسی و ریشه شناسی واژه های دو لهجه کردی و فارسی کرمانشاهی در سنجش بازبان فارسیدر برمی گیرد. کاری دشوار و سترگ که از استاد سخن شناس و سخندانی چون دکتر میر جلال الدینکزازی برمی آید. آنچه در مقاله های متعدد این کتاب در این باب آمده، مفید برای دانش پژوهان و ماندگار برای آیندگان است.شانزدهین مقاله از این کتاب با عنوان « بموییم در مرگ واژگان » از صفحه ۲۰۹ تا ۲۲۰ از این دست مقاله هاست که فاضلانه به ریشه یابی چهار واژه زُمّهَ، رُمّهَ، غُرُمّهَ و تُمّهَ، و در کنار آنها واژه های مرتبط و هم ریشه با آنها پرداخته شده است.مقاله یاد شده مقدمه ای نیز دارد که حاکی از نگرانی و دریغ استاد به واژه هایی است که به تدریج رو بهفراموشی و خاموشی می روند تا در جرگه لغات مهجورو متروک قرار گیرند و به مرگ خویش برسند.استاد زبان حال خویش را در این زمینه با این جملات سخته آورده است:مرگ واژه، مرگی است سوگ انگیز و اندوهبار که دل هر ایرانی جان آگاه خویشتن شناس فرهیخته را به دردمی آورد و به خار دلازار دریغ و اندوه می خلد.مرگ واژه بخشی از فرهنگ و تاریخ و پیشینه دیرینه و نازشخیز ما ایرانیان را، به ناچار، خواهد میراند و جاودانه از میان خواهد برد و برخواهد انداخت. از این روی، مرگ واژه، مرگی است جانگزای و اندوهزای و سوگ این مرگ سوگش است بارها سترگ تر و جانسوزتر از سوگ و مرگ خویشاوندی دلبند یا دوستی یکدله و بی گله … مرگ واژه ای در هر یکاز زبان ها و گویش های ایرانی دل و جان همه ایرانیان را می تواند شکست و خست و آزرد و پژمان و پریشان کرد. پس از سویی می سزدمان که در سوگواژگان بگرییم و بموییم و بزاریم و از دیگر سوی،با همه توش و توانمان واژگان را از مردن پاس بداریم و نگذاریم که تاب و توان ماندن را از دست بدهند …و در نزاری و خواری، بمیرند و خاموشی بگیرند (صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰).این نوشته گزیده دو بخش دارد : بخشی که مبین احساسات، عشق و دلبستگی بیش از حد نویسنده به زبان فارسی و زبان های محلی ایرانی است که می توان گفت غلبه احساس برمنطق است و بخش دوم تلاش در جهت پیشگیری از خاموشی و مرگ واژه ها در زبان – که البته چگونگی تلاش را در ادامه مقاله ارائه کرده اند – و بعد، به آن خواهیم پرداخت.گفتنی آنکه تغییر، ذاتی زبان هاست و زبان بی تغییرهمانند آب راکد و ساکنی است که سرانجام به مردابتبدیل می شود و چه بسا پس از مدتی به خشکیمی گراید. نخستین و بیشترین تغییر در زبان، در واژگان رخ می دهد. در این تغییر دو عامل موثر است:عوامل درون زبانی و عوامل برون زبانی (۱).این دو عامل دست به دست هم می دهند و در بخش واژگان، اغلب، واژه ها را کوتاه و گاهی حتی طولان می کنند (۲). در معنای واژه ها نیز تغییر حاصلمی شود به این معنی که معنای جدیدی در کنار معنای قدیم اضافه می شود یا معنای جدید، معنای قدیم را پس زده و خود جایگزین آن می شود. کافی است تحول و تغییر معنای واژه « شوخ » را کهناصر خسرو در قرن پنجم در سفرنامه اش به معنای چرک به کار برده (۳) تا به امروز که به معنای« بذله گو » به کار می رود (۴) پیگیری کنید .در حوزه واژگان، تغییرات از تحول صوری و معنایی فراتر می رود و به متروک و مهجور شدن و سرانجام به خاموشی و مرگ آنها می انجامد؛ مطلبی که موضوع بحث ماست. این روند البته نقطه مقابلی هم دارد و آن وارد شدن واژه های جدید به زبان است.به واقع، اغلب، این عوامل درونی یا بیرونی هستند که مرگ واژه ای را رقم می زنند یا موجب پدید آمدن واژه اینو در زبان می شوند. نه مویه برای دسته نخستینکارساز است و نه شادی برای گروه دوم لازم و ضروری.شاید مثال هایی چند روشنگر باشد.واژه های آزفنداک، پادافره، غژآگند، برگستوان، چرخشت، گازر، جولاهه، میزد، برسم، ماهرو(= برسمدان) و ده هاو صدها نظیر این واژه ها که روزگاری واژه هایی آشنا – حتی پر کاربرد – برای فارسی زبانان بوده، امروزه کاملاً مهجور و متروک شده اند و نشان آنها را باید در متون کهن و یا فرهنگنامه ها گرفت.حتی نام واژه هایی همچون عدلیه، بلدیه، نظمیه، صحیه، سجل احوال و… که در بخشی از دوران پهلوی اول نام های رسمی برای دادگستری، شهرداری،شهربانی، بهداری و ثبت احوال بودند، به جرگه واژگانمهجور و متروک پیوسته اند. حتی در سال های اخیر« نیروی انتظامی » واژه « شهربانی » را واپس زده و مهجور کرده است.در مقابل تا چند سال پیش نه یارانه جایی در واژگان فارسی داشت و نه رایانه.سرانجام اینکه چنین تغییرات، عزل و نصب کلمات، برون رفتن کهنه ها و به درون آمدن نوها؛ در گذشته بوده، در حال حاضر هست و در آینده نیزخواهد بود.در این میان، مویه بر کهنه رفتگان و شادی برای نوآمدگان به دلبستگی های شخصی مرتبط است و سخنی علمی نتواند بود.ما اگر قرار بود همچون نیاکان مان در دوره هخامنشی به شب بگوییم « خشپَ » ( با سکون خ و ش ) و به روز « رَووُچَه » ، زبان فارسیباستان، با دستور زبان پیچیده اش، همچنانباقی بود و ما در پی آن نه زبان فارسی میانهداشتیم و نه فارسی دری که دستور زبان هاییبه مراتب ساده تر از دستور زبان فارسی باستان دارند.اگر دلبندان و دلبستگان و عاشقان این سرزمین اهورایی، چون دکتر کزازی و فرهیختگانیهم شان و هم رتبت علمی وی، دلواپس و نگران مرگ واژه ها در گویش ها و لهجه های ایرانی هستند، نگارنده این مخطوطات سخنی دیگردارد که شاید تأسف و تأثر دلبندان و دلبستگان را مضاعف کند. سخنی که در پاره سیزدهم از این سلسه نوشتار خواهد آمد.ــــــــــــــــــــیادداشت ها۱- برای آگاهی از تفصیل عوامل درون زبانی وبرون زبانی تغییر و تحول در زبان ر . ک . به : تاریخ زبان فارسی، تألیف دکتر مهری باقری از صفحه۱۷ تا ۲۲.۲- نمونه برای کوتاه شدن واژه ها: اشکم به شکم، اشتر به شتر، بنشین به بشین (درمحاوره)،وقت به وخ (در محاوره) که بدان فرایند آواییحذف گفته می شود. ( حق شناس، ۱۳۵۶، ۱۵۷).و نمونه برای افزایش: افزایش واکه ی زیر در واژه یادگار ( باسکون دال )که به صورت یادِگاردرمی آید و نظایر آن چون آموزگار، پروردگار و… که به آن فرایند آوایی افزایش یا اضافه گفته می شود (همان، همان جا، ۱۵۹).۳- خرجینگی بود که کتاب در آن می نهادم و بفروختم و از بهای آن درمکی چند سیاه درکاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشدکه ما را دمکی زیادت تر در گرمابه بگذاردکه شوخ از خود باز کنیم. (ناصر خسرو، ۱۳۳۵، ۱۱۴).۴- واژه شوخ در گذشته، در متون نوشتاری،آن چنان که در فرهنگ های فارسی آمده، معانی متعددی داشته. امروزه معنی واژه شوخبه گونه ای که فارسی زبانان در گفتار خود به کار می برند، همان است که دهخدا در لغت نامه،جز یادداشت های خود آورده، یعنی: مَزاّح، هَزّال، بذله گو (لغت نامه، ذیل شوخ).ــــــــــــــــــــمنابع و ماخذباقری، مهری (۱۳۸۶)، تاریخ زبان فارسی، چاپ دوازدهم، تهران: نشر قطره.حق شناس، علی محمد (۱۳۵۶)، آوا شناسی،تهران: آگاه.ناصرخسرو قبادیانی (۱۳۳۵)، سفرنامهناصرخسرو، به کوشش محمد دبیر سیاقی،تهران: زوار.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره سیزدهم
محمود ظریفیان
در پاره ی دوازدهم از این سلسله نوشتار بررسی شانزدهمین مقاله از مقالات کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه با عنوان بموییم در مرگ واژگان را آغاز کردیم.سخن در این بود که علاقه مندان مشتاق و عاشقان زبان فارسی – همچون استاد کزازی و همگنانی از شیفتگان این زبان – شاید محق به ابراز احساساتی اینچنین باشند، اما از نظر علمی، نه مویه کارساز است و نه اندوه وارانه به سوگ نشستن. اگر قرار بر پیشگیری از مرگ واژگان در لهجه ها و گویش ها باشد، بایدبه دنبال راه حلی علمی گشت، البته اگر راه حل مؤثری بوده باشد، که نیست.در پایان بخش قبلی اشاره کردیم که اگر مرگ واژگان در لهجه ها و گویش های محلی را مصیبت بدانیم، اشتباه کرده ایم چون مصیبت های سهمگین تری از مرگ واژه ها وجود دارد. آن مصیبت های سهمگین،از مرگ واژه ها می گذرند و به مرگ لهجه ها، گویش ها و حتی زبان ها می رسند، اینک ادامه ی بحث:امروز مرگ زبان ها – که خود شامل گویش ها و لهجه هاهستند – موضوعی است ناگزیر و ناگریز. در جنگ مرگ و زندگی، زبان های قدرتمند پیروزند و باقی می مانند وضعیف تر ها شکست می خورند و نابود می شوند.هنوز هم هیچ کس به درستی نمی داند تعداد زبان های دنیا با چه عدد دقیقی قابل گزارش است، اما برحسب آمار موجود می توان ادعا کرد که تعداد این زبان ها باید چیزی حدود ۵۰۰۰ زبان باشد … در این سو و آن سوی جهان، ما با مجموعه ی وسیعی از زبان هایی مواجهیم که در حال مردن اند. معمولاً تعیین زمان مرگ هر زبان کاری بسیار مشکل است زیرا این روند تدریجی است. (کامری، ۱۳۸۴، ۷).بر پایه ی گزارش خبرگزاری علم و فناوری، کارشناسان یونسکو تعداد زبان های دنیا را ۷۰۰۰ زبان تخمینزده اند و پیش بینی آنها این است که بیش از پنجاه درصداز این تعداد، در آستانه ی نابودی قرار دارند. برهمین اساس، ۹۶ درصد از این زبان ها را تنها چهار درصد مردم جهان به کار می برند و با ادامه ی روند کنونی، طیچند نسل، این زبان ها فراموش خواهند شد.در حال حاضر، هر دو هفته، یک زبان در جهان به فراموشی سپرده می شود.نکته ی دیگر اینکه از میان ۷۰۰۰ زبان یاد شده، تنها چند صد زبان در نظام های آموزشی و رسمی دنیا ارائه می شوندو کمتر از صد زبان در دنیای دیجیتال کاربرد دارند.نگرانی از مرگ زبان ها باعث شد تا در سال ۱۹۹۹ میلادیکشورهای مختلف در یونسکو به فکر گرامیداشتزبان مادری و گوناگونی زبان ها بیفتند و از سال۲۰۰۰ میلادی روز ۲۱ فوریه در سراسر جهان مراسمی برای بزرگداشت زبان مادری برگزار شود.برآوردها و تخمین های کارشناسان یونسکو حاکی از این است که تا پایان قرن بیست و یکم تعداد زبان های دنیا ازهفت هزار، به ششصد زبان تقلیل پیدا خواهد کرد.وضعیت زبان های محلی، گویش ها و لهجه های ایرانی نیز از این نظر در محدوده ی هشدار است. از آن جمله مندائی در خوزستان،سنایا در استان تهران و گراشی در فارس در آستانه ی انقراض است.از گویش های مرکزی ایران، نطنزی و نائینی در معرض خطر بالا قرار دارند. گویش های لارستانی و سیوندی در فارس، خوانساری و گزی در اصفهان، آشتیانی و وفسی در استان مرکزی، زبان تاتی در تاکستان و اردبیل، سمنانیدر استان سمنان در معرض خطر محسوب می شوند. زبان تالشی در گیلان، ترکی خراسانی و ترکی خلجی قمنیز آسیب پذیر ارزیابی شده اند.به نظر می رسد با چنین وضعیتی، مویه بر مرگ واژه هایمحلی چندان کارساز نباشد. چه بموییم و چه نموییم جنگ قدرت بین زبان ها،گویش ها و لهجه ها ادامه پیدا می کند و ماندن و رفتن زبان ها – و متفرعات آن ها –به قدرتمندی آنها بستگی دارد.زبان های قدرتمند صفات گوناگونی دارند، برای مثال زبان های دارای نظام نوشتاری از زبان هایی که صرفاً گفتاری اند و به کتابت در نمی آیند، استوارترندو دیرتر مستهلک می شوند.زبان های رسمی و معیار – که معمولاً هم پشتوانه ی نوشتاری دارند و هم وجهه دار به شمار می روند – نسبتبه زبان های محلی و غیر معیار، قدرتمندترند. تعداد متکلمان هر زبانی بیشتر باشد نسبت به زبانی با متکلمانکمتر، عمر طولانی تری خواهد داشت.در میان زبان های محلی و قومی، آنهایی که متکلمانش نسبت به قومیت و زبان خود تعصب بیشتری داشته باشند، نسبت به آنهایی که به محل و قومیت خودبی تفاوت باشند، بیشتر زنده می مانند و کمتر در معرض نابودی قرار می گیرند.در چنین اوضاع و احوالی برای پیشگیری از مرگ زودرسزبان های قومی و محلی، نیز گویش ها و لهجه های متفرع از آنها چه باید کرد؟ استاد کزازی در مقاله ی شانزدهماز کتاب کرمانشاه شهرِ شگرفِ ماه – که موضوع بحث چند نوشتار اخیر است – پیشنهادهایی دارند که در بخش بعدی به آن خواهیم پرداخت.ـــــــــــــــــــــــــمنبع :کامری، برنارد (۱۳۸۴)، زبان های دنیا، برگردان کوروش صفوی، تهران: معاد.
نگاهی به : کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره چهاردهم
محمود ظریفیان
در دو پاره ی گذشته ضمن بررسی مقاله ی شانزدهم از کتاب مستطاب کرمانشاه شهر شگرف ماه، تألیف استاد میرجلال الدین کزازی با عنوان بموییم در مرگ واژگان چنین آمد که صعب تر و سخت تر از مرگ واژگان، مرگ زبان ها و متفرعات آن ها، یعنی لهجه ها و گویش هاست. حال باید دید که در چنین اوضاع و احوالی سخندانان و سخن شناسان و دلبستگان زبان و نهادهایی همچون فرهنگستان چه وظایفی دارند و چه باید بکنند؟اصحاب قلم، در مناطقی که زبان مادری شان از زبان هایایرانی غیر فارسی است یا به انواع لهجه های محلی فارسیتکلم می کنند چه وظیفه ای دارند؟ آیا فقط باید بنشینند و ناظر این تغییرات یا آمدن ها و رفتن ها باشند؟اینجاست که استاد کزازی وظیفه اینان را– البته در محدوده ی مرگ واژه ها – چنین می داند:آنچه ما در پاسداشت واژه از نابودی می توانیم کرد، آن است که آن را از گفتار به نوشتار بیاوریم. سپس پیشینه و سرگذشت آن را دانشورانه بکاویم و بررسیم و بازنماییم و آشکار بداریم که واژه چگونه آن گوهر بهایی بی همالمی تواند بود که در رشته ای استوار و دیریاز از گوهرها،ما را فراسوی هزاره های تاریخ و فرهنگمان پیوند و آشنایی می دهد. (صفحه ی ۲۱۱ و ۲۱۰).دکتر کزازی البته مرد عمل است و فقط به دادن رهنمود اکتفا نمی کند و همچنان که به دیگران رهنمون می دهد، خود، پیشرو و پیش آهنگ می شود و به ریشه شناسی واژه هایدو لهجه ی فارسی و کردی کرمانشاهی – که دو لهجه ی همزاد زادگاه اوست – می پردازد و نستوهانه از پای نمی ایستد.البته به قول استاد کزازی « کاویدن، بررسیدن، باز نمودن و آشکار داشتن » واژگان گویش ها و لهجه ها – و راقم این سطور اضافه می کند – تدوین فرهنگنامه و نیز تدوین دستور این ها گرچه بسیار مفید است اما هرگز از مرگ و خاموشی آنها نمی تواند پیشگیری کند ولی، شاید، حرکت رو به موت را کندتر کند و ساختمان و واژگان این گویش هاو لهجه ها و حتی زبان های محلی را برای آیندگان در کتاب ها باقی بگذارد.همین جاست که دکترعلی اشرف صادقی عضو پیوسته ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، می گوید:کار زبان شناسان این است که هرچه زودتر این گویش هاو این گونه های فارسی را برای علم زبان شناسی و تاریخچه یزبان های ایرانی، به کمک دستگاه های دقیق و با جزئیات شانضبط و تدوین کنند و قواعدشان را به دست بدهند .(صادقی ، ۱۳۸۶، ۷۹).این تفکر، تفکری خوش باورانه است که بتوانیم لهجه ها، گویش ها و زبان های محلی را – زبان های قومی را در چارچوب استثنا قرار می دهیم –مدت زیادی حفظ کنیم. ما هر چه بکوشیم و هر چه علاقه نشان دهیم بسیاری از لهجه ها، گویش ها و حتی زبان های ایرانی در سراشیبی فراموشی طی مسیر می کنند؛ همچنان که درپاره ی پیشیناشاره شد.این یک امر ناگزیر در همه جای دنیاست که گویش ها تحت تأثیر رسانه ها از بین می روند. دلیل اجتماعی اش هم این است که اگر کسی به زبان فارسی معیار تسلط داشته باشد، در همه جای کشور می تواند شغل بگیرد. ولی اگر کسی فقط گیلکی بداند، از گیلان که بیرون بیاید دیگر نمی تواند در تهران [یا غیر از استان گیلان] با دیگرانارتباط برقرار کند. یا حتی اگر لهجه ی شدید محلی داشته باشد ممکن است دیگران به دیده ی خاصی به او نگاه کنند.در نتیجه، چون مردم زبان معیار را دارای پرستیژ و اعتبار اجتماعی می دانند، خودشان تمایل دارند که این زبان را اختیار کنند. (صادقی، همان، همانجا).شاید تصور شود که زبان شناسان به گونه ی معیار زبان فارسی بهایی بیش از حد می دهند. این تصور درست نیست،این امر، امری جهان شمول است و حتی در اروپا با شدّت و حدّت بیشتری دیده می شود. حتی در بعضی از کشورها، پدران و مادران، آگاهانه و حتی با صرف مخارجی سنگین سعی می کنند فرزندان شان به لهجه ی محلی خودعادت نکنند و در عوض از ابتدا یکی از لهجه های معتبرو وجهه دار را فرا بگیرند، یکی از این کشورها انگلستان است.در انگلستان مردم طبقات بالا در هر شهری که باشند فرزندان خود را به یک نوع مدارس خصوصی که به public school معروف اند و شهریه ی بسیار گرانی دارند می فرستند تا از بچگی لهجه ی محلی را از سر باز کنند و به یکی از لهجه های معتبر عادت کنند.در انگلستان لهجه بیش از آنکه یک شاخص جغرافیایی باشد، یک شاخص اجتماعی است و وسیله ی ارزیابی اجتماعی افراد قرار می گیرد. کمتر کسی با لهجه ی محلیِ ناپذیرفته می تواند به موفقیت های اجتماعی و شغلی دست یابد . (باطنی،۱۳۵۴ ، ۳۱).در کشور ما گرچه چنین مدارسی برای زدودن لهجه های محلی برای کودکان وجود ندارد، این کار را خانواده ها – به ویژهدر مناطق غیر فارس زبان – عملاً انجام می دهند.در مهد کودک ها، آمادگی ها و کلاس های پیش دبستانی این مناطق نیز مربیان با کودکان به فارسی سخن می گویندو شعر و قصه می خوانند.می گویند در منطقه ی وسیعی از مازندران مردم سعی می کنند در خانه با بچه هایشان به فارسی حرف بزنند و بچه ها دیگر مازندرانی نمی دانند. من خودم همدیده ام که در آنجا مادران با بچه هایشان به فارسی حرفمی زنند (۱)…بعضی ها پیش بینی کرده اند که گویش مازندرانی (۲) با اینکه پشتوانه ای قوی دارد، تا پنجاه سال دیگر از بین خواهد رفت . (صادقی، ۱۳۸۶، ۷۹).آنچه دکتر صادقی می گوید، امری اجتناب ناپذیر است،ما چه بموییم و چه نموییم، سرانجام مرگ زبان های ضعیف اتفاق خواهد افتاد اما برای زبان بعضی قومیت ها، که بنا به علل و عوامل مختلف، سعی در حفظ هویت فرهنگیو زبان خود دارند – برای مثال در مورد هم وطنان کرد– اتفاق مشابه، بسیار بعید می نماید، باشد که چنین باشد.بخش پایانی بررسی مقاله ی شانزدهم از کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه که آخرین بخش از این سلسله نوشتار است، پاره ی پانزدهم خواهد بود.ـــــــــــــــــــــیادداشت ها۱- نگارنده، حدود ده سال پیش از این، در سفر به شهر زنجان و اقامت چند روزه در آن دیار، شاهد پدران و مادرانی بود که به ترکی با هم سخن می گفتند اما با فرزندان خردسال و نوجوان شان – با لهجه ی غلیظ و به سختی فارسی حرف می زدند. فرزندانشان نیز به فارسی پاسخ شان را می دادند. کودکانی هم که در یکی از پارک هامشغول بازی بودند، اغلب به فارسی با هم سخن می گفتند.حتی وقتی با میزبانم به یکی از فروشگاه های بزرگ– به اصطلاح بالای شهر زنجان – رفتیم همه ی فروشندگان با مشتریان به فارسی اختلاط می کردند مگر در مورد مشتریان سالخورده ای که فارسی نمی دانستند، کاسبکارانه و با اکراه به ترکی سخن می گفتند!اشاره می شود به یادداشت مطبوعاتی چندی پیش فاضل ارجمند آقای دکتر موزونی که ایشان هم به یکی از رستوران های شهر کرمانشاه می رود و برای سفارش غذا به کردی سخن می گوید و سفارش گیرنده به فارسی پاسخ می دهد.عاقبت به اصرار دکتر که چرا وی به کردی صحبتنمی کند پاسخ می شنود که صاحب کار، کردی سخن گفتن را منع کرده تا کلاس رستوران پایین نیاید!۲- با وجود پاسداشت حق استادی زبان شناسبرجسته جناب دکتر علی اشرف صادقی، که در دوران تحصیل در سال های پیش از انقلاب از محضر پر فیض شانبهره ها برده ام، به خود حق این جسارت را می دهم که طبری یا مازندرانی را نه گویش بلکه زبان بدانم؛نه آن گونه که شادروان دکتر پرویز ناتل خانلری – که خودمازنی است – یکی به نعل می زند و یکی به میخ، وطبری یا مازندرانی را گاه زبان و زمانی گویش می داند، آن هم در یک نوشته و در یک کتاب و در کنار هم.(ناتل خانلری، ۱۳۵۳، ۴۲).حتی ایران شناس پر آوازه ای با قد و قامت ارانسکی روس نیز در کتاب معروف و بسیار مفصل و قطورش به ناممقدمه ی فقه اللغه ای ایرانی گونه مازندرانی را همراهبا گیلکی لهجه برمی شمارد. ( ارانسکی، ۱۳۸۵، ۳۱۸).در حالی که لهجه یا وابسته به گویشی از یک زباناست، مانند لهجه ی کردی کرمانشاهی ( = گونه ی کردی مردم شهر کرمانشاه ) که خود لهجه ای است از لهجه یکردی جنوب (= کردی کلهری یا کرمانشاهی) که این گویش نیز یکی از گویش های شناخته شده ی زبان کردی است؛ یا لهجه ی فارسی کرمانشاهی که یکی از لهجه های زبان فارسی به شمار می رود.ارانسکی معلوم نکرده است که لهجه ی مازندرانی– به زعم او – لهجه ی کدام زبان زنده یا مرده ی ایرانی است؟به نظر می رسد در گذشته حساسیت امروزی درمورد طبقه بندی زبان، گویش و لهجه وجود نداشته است.به هر حال اگر ما معیارهای علمی جدیدتر را کهافرادی چون زبان شناس آمریکایی جورج یول (یول، ۱۳۷۸، ۳۵۷) و زبان شناسان هموطن مان همچونیحیی مدرسی (مدرسی، ۱۳۶۸، ۱۳۳) و محمد دبیر مقدم(دبیر مقدم، ۱۳۷۸، ۱۲۰) مطرح کرده اند، ملاک قرار دهیم؛ هم گیلکی و هم مازندرانی زبان محسوبمی شوند و در طبقه ی زبان های زنده ی ایرانی نو قرار می گیرند.دکتر مهری باقری نیز به صراحت، گیلکی و مازندرانی رادر کتاب خود، جزء زبان های ایرانی [ دوره ی ] جدید معرفی کرده است. (باقری، ۱۳۶۸، ۱۱۰).ـــــــــــــــــــــمنابع و مآخذارانسکی، ای . م (۱۳۵۸)، مقدمه ی فقه اللغه ی ایرانی، ترجمه ی کریم کشاورز، تهران: انتشارات پیام.باطنی، محمدرضا (۱۳۵۴)، مسائل زبان شناسی نوین، تهران: آگاه.باقری، مهری (۱۳۸۶)، تاریخ زبان فارسی (ویرایش جدید)،چاپ دوازدهم، تهران: نشر قطره.دبیرمقدم، محمد (۱۳۷۸)، « زبان، گونه، گویش و لهجه » ،نشریه ی ادبی پژوهی، شماره ی ۵، تهران.صادقی، علی اشرف (۱۳۸۶)، « فارسی شناسی » ، مجله یبخارا، شماره ی ۶۳، تهران.مدرسی، یحیی (۱۳۶۸)، درآمدی بر جامعه شناسی زبان، تهران: موسسه ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی.ناتل خانلری، پرویز (۱۳۵۳)، تاریخ زبان فارسی، جلد ۲، چاپ دوم، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.یول، جورج (۱۳۷۸)، بررسی زبان، برگردان محمودنور محمدی، تهران: رهنما.
نگاهی به:کرمانشاه، شهر شگرف ماه
پاره پانزدهم و پایانی
محمود ظریفیان
آنچه در پی می آید چهارمین بخش از بررسی شانزدهمین مقاله ی بموییم در مرگ واژگان است که آخرین آن نیز تواند بود. در پاره های دوازدهم، سیزدهم، چهاردهم، مطالبی درباب این مقاله – و حتی گاه خارج از حدود آن –آمد و اینک اشاره به چند نکته ی دیگر، از جمله آنچه درباره ی ریشه شناسی واژه ی زُمّه آمده است:« چگونه سنبه به زُمّه دیگرگون شده است؟ … پاسخ پرسشچنین است: س در سنبه، به ز دیگرگونی یافته است و این واژه نخست، در ریخت کرمانشاهی آن، زُنبه گردیده است. این دوواکه در زبان های ایرانی به یکدیگر دیگرگونمی توانند شد … » ( صفحه ی ۲۱۲ ).در این نوشتار، گمان می رود غلط چاپی راه یافته باشد و دو واکه به جای دو واج آمده باشد. چون «س» و« ز » رامی توان هم دو واج گفت، هم دوصامت، هم دو مصمت، هم دوهمخوان. همخوان،برابر نهاده ی فارسی برای صامت یا مصمت است. به هر حال، نه « س » واکه است و نه « ز ».واکه ها، همان مصوت های ششگانه ی فارسی یعنی اَ ، اِ ،اُ ، آ ، ای ، او هستند. پس پیشنهاد می شود در صورت تجدید چاپ به جای « دو واکه » ، دو واج یا دو همخوان درج شود.یادآوری یک نکته مرتبط با این موضوع ضرورت دارد و آن اینکه پیش از جایگزینی واژه ی فارسی واج برای phoneme انگلیسی، دکتر خانلری، در کتاب سه جلدی تاریخ زبان فارسی برای این مفهوم از واژه ی واک– و نه البته واکه – استفاده می کرد. بعدها با رواج و پذیرش واژه یواج از سوی زبان شناسان، واک برای مفهومی دیگر به کار رفت. آن مفهوم عبارت بود از ارتعاش تار آواها در حنجره به هنگام تولید واج ها. اما اگر به هنگام تولید واجی تار آواها از هم باز شوند و ارتعاش به وجود نیاید به آن بیواکیمی گویند. (حق شناس، ۱۳۵۶، ۴۲-۴۱). یکی از طبقه بندیواج ها همین واکداری و بی واکی است. از قضا در مثال« س »و« ز» ، اولی واج بی واک و دومی واکدار است.مورد دیگر در همین نوشته آنکه بهتر بود به چرایی تبدیل «س » به «ز» نیز اشاره می شد – که نشده است. گفتنی آنکه این دو صامت به قول قدما قریب المخرج یامشترک المخرج هستند و به گفته ی زبان شناسان واجگاه مشترک دارند. گرایش به تبدیل، در این نوع واج ها بیشتر دیده می شود. تفاوت « س » و « ز » در این است که در تولید « س » تار آواها در حالت سکون قرار دارند و به اصطلاح بی واکاند و در تولید « ز » تار آواها مرتعشمی شوند و به اصطلاح واکدار هستند. جفت همخوان های دیگری که در این رده قرار می گیرند عبارت اند از: ب و پ /ت و د / ج و چ / ش و ژ / ف و و / خ و غ /.مثال برای تبدیل ت و د: کدخدا، کتخدا؛ توت، تود؛ دُراّج، تُراّج یا تبدیل ازتواج عربی به ازدواج. همچنین تلفظواژه های دفتر، دختر، درخت و سخت در محاوره به صورت دفدر، دخدر، درخد، سخد.نمونه برای تبدیل غ به خ: واژه های باغ و غم که به ترتیب در کردی به صورت باخ و خم تلفظ می شوند. در این تغییر و تبدیل ها، البته عوامل دیگری همانند فرایندهای آوایی همگونی و ناهمگونی نیز مؤثرند که توضیح آنها به درازا خواهد انجامید و از آن صرف نظر می شود. (۱)در تبدیل واج ن به واج م در مجاورت واج ب، نویسنده ی محترم در صفحات ۲۱۳ تا ۲۱۶ توضیحات مفصلی داده اندو مثال های متعددی آورده اند که به تصحیح یک مورد و افزونی یک توضیح بسنده می شود.در صفحه ی ۲۱۳ چنین آمده است :بر پایه ی آنچه نوشته آمد، سنبه ی پارسی، با دگرگونی س به ز، به زنبه دیگر گشته است؛ سپس، بر پایه ی ریختاری دیگر در دگرگونی آواها به زمبه. آن ریختار این است: ن، در کنار بِ بی آوا (= صامت) به م دیگرگون می شود.ایراد در این نوشته این است که ترکیب بِ بی آوا ترکیبی ناشناخته، تعریف نشده و در عینِ حال گمراه کننده است؛ به ویژه آنکه مفهوم آن در بین دو هلال صامت قرار داده شده است. چنین مطلبی القا کننده ی این معنی است که لابد در مقابلِ بِ بی آوا، بِ با آوا هم داریم و لابد این یکی در تقابل با صامت (یا مصمت یا مرادفِ فارسی آن همخوان) مصوت است. از سوی دیگر در طبقه بندی صامت ها (= همخوان ها) این بخش از واج ها به دو گروه واکدار و بی واک تقسیم می شود. برای نمونه ب، د، ج و… همخوان های واکدار و پ، ت، چ و… همخوان های بی واک هستند.به هر حال، بِ بی آوا و بِ آوا دار جایی در تعریف های علم آواشناسی و واج شناسی ندارند. اما منظور مؤلّف محترم در اینجا اشاره به اصطلاح سنتی و عربی بای ساکن است. – در تقابل با بای متحرک– که برای پرهیز از کاربرد آن، اصطلاح بِ بی آوا را برساخته اند. پس اگر منظور از بِبی آوا همان بای ساکن باشد – که هست – باز هم مورد ایراد است. زیرا ساکن بودن ب برای تبدیل به م همیشه شرط لازم نیست. در نمونه های زیر که ن در کنار ب به میم تبدیل شده، تمام ب ها متحرک – و به زعم مولف –آوادار است : سنبه، سمبه / دنبک، دمبک / دنبه، دمبه / دنباله، دمباله (در گفتار).نکته ی افزودنی اینکه به این پدیده ی آوایی – واجی یعنی تبدیل ن و ب در کنار هم به م، در اصطلاح زبان شناسی ادغام گفته می شود. ادغام یکی از فرایندهای واجی است که در آن خصوصیات دو واج در یکدیگر ادغام می شوند و نتیجه ی آن تبدیل دو واج به یک واج است مانند تبدیل دنب به دم، خنب به خم و جُنب به جُم (باقری، ۱۳۶۷، ۱۵۴).االبته همجواری ن و ب همیشه به فرایند ادغام منجرنمی شود بلکه گاهی به صورت همگون سازی در می آید یعنی فقط ن به م تبدیل می شود، مانند پمبه – شمبه –دمبه – دمبال – دمبک – امبار و نظایر آن.این تغییر اغلب در حوزه ی گفتار رخ می دهد و معدودی از آنها در نوشتار هم با میم به کتابت درآمده و وارد فرهنگ هامی شوند مانند دمبک که با ریخت های دنبک، تنبک و تمبک نیز دیده می شود (فرهنگ فارسی معین – جلد دوم – ۱۳۷۱).طرفه آنکه سال ها پیش از طرح انواع فرایندهایآوایی – واجی که امروزه در کتاب های زبان شناسی تعریف می شوند، مؤلفان دستور کاملاً سنتی پنجاستاد (۲) با زبانی ساده و به دور از تعقید و بازی های زبانی به این موارد اشاره کرده اند :هر گاه در میان کلمه ای نون پیش از (ب) واقع گردد، میم تلفظ می شود ولی در نوشتن همان نون نوشتهشود: شنبه، عنبر، انبان، سنبه و انبر. و چون در آخر کلمه باشد در نوشتن نیز به میم بدل گردد: دم، جم، خم، سم که در اصل: دنب، خنب، سنب بوده است (قریب و دیگران، ۱۳۶۳، ۱۲).فرخنده فالی این سلسله نوشتار آنکه با نقل نوشته ای کوتاه از کتاب تألیفی پنج استاد شهیر زبان و ادبیات فارسی ،زنده یادان: عبدالعظیم خان قریب، ملک الشعرا بهار،بدیع الزمان فروزانفر، جلال الدین همایی و غلامرضا رشید یاسمی به فرجام رسید.یادشان گرامی باد!امید آنکه در آینده ی نزدیک باز هم شاهد تألیفو انتشار کتاب دیگری در حوزه ی کرمانشاه شناسی از استاد بلند آوازه ی همدیاری، جناب دکتر میرجلال الدین کزازی باشیم.شادیه، هونسدیه و دیر زیوشنیه ارمغان شان باد!ــــــــــــــــــــیادداشت ها۱- برای آگاهی از انواع فرایندهای آوایی – واجی به کتاب مقدمات زبان شناسی تألیف دکتر مهری باقری،بخش فرایندهای واجی از صفحه ی ۳۰ تا ۳۷ مراجعه فرمایید.۲- دستورهای سنتی یا تجویزی در مقابل دستورهای توصیفی قرار می گیرند. دستور نویس سنتی یا تجویزی می گوید باید چنین گفت و چنین نوشت، در حالی که دستور نویس توصیفی ضمن پرهیز از هر گونه تجویز،واقعیت های دستور زبان را آن چنان که هست – ونه آن چنانکه فکر می کند باید باشد – توصیف می کند. برای آگاهی بیشتر رجوع شود به کتاب « نگاهی تازه به دستور »از دکتر محمدرضا باطنی.دستور پنج استاد، دستوری است که در دهه ی ۱۳۲۰ تألیف شد و تا سال ها در دبیرستان ها و در دانشگاه ها جزء کتاب های درسی بود.ــــــــــــــــــــمنابع و ماخذباطنی، محمد رضا (۱۳۵۶)، نگاهی تازه به دستور زبان، تهران: انتشارات آگاه.باقری، مهری (۱۳۶۷) مقدمات زبان شناسی، تبریز: انتشارات دانشگاه تبریز.حق شناس، علی محمد (۱۳۵۶)، آواشناسی، تهران: انتشارات آگاه.قریب و دیگران (۱۳۶۳)، دستور زبان فارسی پنج استاد، تهران: انتشارات مرکزی.معین، محمد (۱۳۷۱)، فرهنگ فارسی، جلد دوم، چاپ هشتم، تهران: امیرکبیر.
منبع معرفی و نقد کتاب ( هدایت به روایت انجوی)فصلنامه نقد و بررسی کتاب تهران پیاپی 62( تابستان 1398)صفحه 92
محمود ظریفیان |
درباره ی :
صادق هدایت به روایت اِنجَوی
صادق هدایت نویسنده ای بسیار شناخته شده و در عین حال بسیار کم شناخته شده است. بسیار شناخته شده، از آن رو که آثارش بارها و بارها منتشر شده است . بسیاری – از نسل های گذشته و نسل حاضر – کتاب های او را خوانده اند. افزون براین، بسیاری از دوستان نزدیک وی که با او موانست و معاشرت داشته اند، همچنین دوستداران و علاقه مندانی چند از اصحاب قلم، بسیار درباره او و آثارش سخن گفته اند و بسیار هم نوشته اند. از سوی دیگر، وی بسیار کم شناخته شده است، از این جهت که با وجود انتشار مکرر آثارش و علی رغم گفته ها و نوشته های بسیار درباره او، هنوز هم بخش هایی از ابعاد زندگی، جهان بینی، دیدگاه فلسفی، و مرگ خود خواسته اش در هاله ای از ابهام قرار دارد.
آنچه دوستان و دوستداران وی، در گذشته، نوشته اند و به صورت کتاب انتشار داده اند، با وجود فضای مجازی گسترده ی امروز، برای نسل حاضر دست یافتنی است. اما در این میان برخی از این نوشته ها در نشریات – به ویژه نشریات دهه ی چهل و پنجاه – به صورت مقاله های پراکنده انتشار یافته که دسترسی به آنها به آسانی میسر نیست، در حالی که در همین مقالات گاه نکاتی وجود دارد که در هیچ کتابی گردآوری نشده است و می توانددر شناساندن هر چه بیشتر هدایت مفید و مؤثّر باشد. نمونه ای از این سلسله مقالات، مقالاتی است که به قلم یکی از یاران دیرین وی؛ یعنی سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در شانزده شماره از مجله ی فردوسی در نیمه ی دوم سال 1350 خورشیدی به چاپ رسیده است. مقالاتی از نوع جدال قلمی که بیشتر، تضاد فکری و رفتاری هدایت را با خانواده ی اشرافی مسلک او نشان می دهد، تضادی که باعث دلزدگی بیشتر او از زندگی شده است. اینک این سلسله مقالات به کوشش فاضل فرهیخته، آقای ولی الله درودیان، در کتابی منقح به دوستداران هدایت عرضه شده است، کتابی که « هدایت به روایت انجوی » نام گرفته است.
یکی از امتیازات کتاب هدایت به روایت انجوی این است که دانشوری از اصحاب قلم، شاعری صاحب چند مجموعه شعر ناب و دارای تالیفات متعدد در حوزه ی ادبیات متقدم و متاخر، به پدیدآوردن چنین کتابی همت گماشته است. کسی که نه تنها خود از دوره ی نوجوانی از علاقهمندان و دوستداران هدایت بوده، بلکه این توفیق را داشته که از سال 1343 به محفل یکی از دوستان نزدیک هدایت، یعنی انجوی شیرازی، راه پیدا کند (صفحه ی 12) و تا زمان درگذشت استاد – در سال 1372 – پای ثابت جلسات حافظ شناسی انجوی، موسوم به اصحاب سه شنبه باشد؛ نامی که خود انجوی به این محفل داده بود (صفحه ی 15). علاوه براین ویراستاری و چاپ جدید از دیوان حافظ که حاصل جلسات اصحاب سه شنبه بوده و نوزده سال به درازا کشیده، به عهده ی وی بوده است (صفحه ی 8).
کتاب با پیشگفتار چهار صفحه ای مولف آغاز می شود. در این بخش، آثار استاد و نیز کتاب ها و نشریاتی که درباره وی منتشر شده، به اختصار معرفی شده است. مولف، انگیزه ی خود را از انتشار کتاب به کوتاهی چنین تبیین می کند « این یادداشت ها منتشر می شوند تا نخست یادی شده باشد از زنده یاد انجوی و در ثانی امید است که هدایت شناسان و دوستداران آثار هدایت را به کار آید » ( صفحه ی 10).
در این پیشگفتار متاسفانه در نام بردن از آثاری که خود استاد در حوزه ی فرهنگ مردم پدید آورده، قصوری رخ داده است و نام این کتاب ها از قلم افتاده است: 1- بازی های نمایشی، 2- مردم و شاهنامه 3-مردم و فردوسی 4- مردم و قهرمانان شاهنامه 5 و 6 – جشن ها، آداب و معتقدات زمستان ( جلد 1 و جلد 2 ). از قلم افتادن دو کتاب اخیر از آن رو شگفت می نماید که خود آقای درودیان – و در معیت ایشان صاحب این قلم – تدوین و ویراستاری جلد دوم « زمستان » را به عهده داشته ایم، کتابی که در سال 1354 منتشر شد و تاکنون چند بار تجدید چاپ شده است.
شادروان انجوی در زمینه ی قصه، سه جلد کتاب با عنوان کلی « قصه های ایرانی » منتشر کرده: جلد اول، 1352 با دستیاری و ویراستاری سید احمد وکیلیان؛ جلد دوم، 1353 و جلد سوم 1355 ، هر دو با دستیاری و ویراستاری ولی الله درودیان و محمود ظریفیان. این کتاب ها با توجه به استقبال خوانندگان به زودی به تجدید چاپ رسید که با ویرایش مجدد و افزوده های فراوان به همت آقای سید احمد وکیلیان، منتشر شد. در چاپ دوم، برای هر یک از سه جلد نام یکی از قصه های کتاب، روی جلد آمد؛ یعنی همان نام هایی که مولف در صفحه ی 9 (پیشگفتار) آورده است با این توضیح که چاپ دوم جلد اول قصه های ایرانی چنان حجمی پیدا کرد که خود شامل 2 مجلد شد و با نام « گل به صنوبر چه کرد؟ » به بازار کتاب آمد.
کتاب دیگری هم که در پیشگفتار نامش از قلم افتاده، آخرین کتاب استاد در حوزه ی فرهنگ مردم به نام « گذری و نظری در فرهنگ مردم » است که انتشارات اسپرک در پاییز سال 1371، چیزی کمتر از یک سال پیش از درگذشت زنده یاد انجوی، منتشر کرد.
مؤلف دراین کتاب فقط به جمع آوری و چاپ مقالات شادروان انجوی درباب هدایت اکتفا نکرده است، بلکه هوشمندانه، پس از نقل چگونگی آشنایی خود با ایشان، با عنوان « نخستین دیدار » (از صفحه ی 11 تا 15 )، زندگینامه ی مفصل انجوی را به قلم آقای هوشنگ اتحاد – البته با استجازت از وی (صفحه ی 9 ) – از جلد ششم « پژوهشگران معاصر ایران » عیناً آورده است. این نقل از آن روست که خواننده ی نسل امروز ابتدا انجوی را بشناسد و بداند که این بزرگامرد در عرصه ی ادب فارسی و فرهنگ عامّه ی ایران زمین چه آثاری پدید آورده، چگونه به ایران و فرهنگ ایرانی عشق می ورزیده، در دوره جوانی چه سر پرشوری در عالم سیاست داشته، چه گرفتاری هایی نصیبش شده و چرا عاقبت، سال های زیادی از عمر خود را در گردآوری فرهنگ عامّه ی مردم ایران صرف کرده است ( از صفحه ی 18 تا 55 کتاب ) و پس از آن هدایت را به روایت او بخواند. آنچه جناب هوشنگ اتحاد در زندگینامه ی انجوی نوشته، شامل نقل قول ها و خاطرات متعدد از بزرگان و نام آورانی چون عباس زریاب خویی، پرویز ورجاوند، ایرج افشار، منصور رستگارفسایی، جعفر مؤید شیرازی، محمود عنایت، استاد جلال همایی، مهدی پرهام، امیری فیروزکوهی و دیگر صاحب نامانی چند است. با این حال، بیشترین موارد از قلم افتاده در همین بخش دیده می شود. مواردی که بهتر بود مؤلف کتاب هدایت به روایت انجوی به تکمیل و ایضاح بعضی نکات در پانویس یا یادداشت اهتمام می کرد. ضمن اشاره به این موارد، امید است که این نکات در تجدید چاپ کتاب مدنظر قرار گیرد و به صورت توضیح یا تکمله اضافه شود.
در صفحه ی 22 آمده است : « وی ] = شادروان انجوی [ رساله ی کوچکی زیر عنوان طرز نوشتن فرهنگ عامیانه نوشت و آن را از سال 1346 برای همکاران خود به صورت رایگان فرستاد. در این رساله که بر مبنای نیرنگستان صادق هدایت فراهم آمده ... » .
منظور از همکاران در این نوشته اشاره به آن دسته از شنوندگان برنامه ی فرهنگ مردم بود که بالغ بر پنج هزار نفر بودند و به طور مرتب یا متناوب آداب و رسوم روستا و شهر خود را گردآوری می کردند و به دفتر برنامه ی فرهنگ مردم می فرستادند. استاد انجوی خوش داشت که آنان را همکار بنامد اما در سال های بعد از انقلاب متولّیان بعدی امر، عنوان فرهنگیار را به آنان دادند. نکته دیگر اینکه، به هنگام تدوین جزوه ی مورد بحث، نگارنده ی این سطور در جریان امر قرار داشت و نیرنگستان منبع و مأخذ نبود و نمی توانست باشد. کتاب نیرنگستان – که صادق هدایت این نام را از کتابی پهلوی وام گرفته – مقدمه ای مفصل در ارزش و اعتبار فرهنگ مردم دارد و در زمینه ی طرز نوشتن آن به هیچ موردی اشاره نشده است. به نظر می رسد نویسنده زندگینامه، این جزوه را با کتابی که به نام راهنمای گردآوری و طرز نوشتن فرهنگ مردم - که چند سالی بعد تدوین و چاپ شد – اشتباه کرده باشد. کتاب اخیر، البته، رساله ای بود از هدایت با عنوان « فلکر یا فرهنگ توده »، چند نمونه از « اوسانه » و « ترانه های عامیانه » که همگی، عیناً از کتاب نوشته های پراکنده ی صادق هدایت نقل شده بود وجزوه ی هشت صفحه ای طرز نوشتن فرهنگ مردم نیز به آن منضم شد. این کتاب نیز به صورت رایگان برای شنوندگانی که فرهنگ مردم محل خود را گردآوری می کردند، فرستاده می شد.
شاید توضیح این نکته لازم باشد که یکی دو سال بعد از چاپ این راهنما، استاد به این نتیجه رسید که باید در رساله ی فلکلر یا فرهنگ توده ی هدایت تجدیدنظر کرد و عنوان هایی که با یکی دو کلمه نوشته شده توضیح داشته باشد و نیز برای هر یک مثال هایی آورده شود. این مهم با نظارت استاد به صاحب این قلم محول شد و کارسازی آن دو سال به طول انجامید، اما چاپ نشده باقی ماند. تا اینکه بخت، یار شد و در واپسین سال عمر گرانقدر استاد انجوی در کتاب « گذری و نظری در فرهنگ مردم » به چاپ رسید (انجوی با ظریفیان، 1371، 178-96).
در جای دیگری از کتاب آمده است: « سال 1347 بود و انجوی تصمیم گرفت کار گردآوری فولکلور را، علاوه بر رادیو، به مطبوعات نیز گسترش دهد و این تصمیم با همراهی مجله ی فردوسی و اختصاص دو صفحه از هر شماره ی آن مجله به فرهنگ مردم، عملی شد. مطالب را حسین پناهیان و محمود ظریفیان انتخاب و ویراستاری می کردند، سپس انجوی آن ها را ملاحظه می کرد و به مجله می سپرد» (صفحه ی 47 و 48).
قبل از پرداختن به محتوای مطلب نقل شده، اضافه می شود که تصمیم انجوی در این زمینه، یعنی چاپ فرهنگ مردم در مطبوعات، مسبوق به سابقه بوده است. زنده یاد یدالله بهزاد، شاعر آزاده ی کرمانشاهی، در یکی از چند ملاقات معدودی که در خدمت شان بودم، با آگاهی از اینکه سالیانی چند توفیق شاگردی و قلم زدن در محضر استاد انجوی نصیبم بوده، پاکتی حاوی اوراقی چند به بنده رحمت فرمودند با این یادآوری که هدیه ایست از جانب من به شما. این ها، دو بیتی ها و مثل های محلی است که در دوران جوانی از روزنامه ی آتشبار سید انجوی یادداشت کرده ام. از من به یادگار داشته باشید. غرض اینکه زنده یاد انجوی در روزنامه ای کاملاً سیاسی و ضد رژیم – در فضای سیاسی نسبتاً آزاد بین سال 1320 تا کودتای 1332 – همچون آتشبار نیز از انتشار فرهنگ مردم غفلت نمی کرد.
اما سخن درباب مطلب منقول از صفحه ی 47 و 48 کتاب هدایت به روایت انجوی آنکه گسترش کار به مطبوعات و انتخاب مجله فردوسی از میان آن همه مجله که در آن سال ها چاپ می شد، جهت جلب همکاری مخاطبان مطبوعات، برای گردآوری مواد فرهنگ مردم نبود. نفوذ رادیو در آن سال ها در شهرستان ها وروستاها آن چنان بود که هیچ مطبوعه ای نمی توانست با آن کوس برابری بزند. در عمل نیز، جز تنی چند به تعداد انگشتان دست برای گردآوری فرهنگ مردم از طریق مجله ی فردوسی جذب نشدند. استاد، در پاسخ من که چرا مجله ی فردوسی برای این کار انتخاب شده است، فرمودند: « مجله ی فردوسی دو دسته خواننده دارد روشنفکرها و شبه روشنفکرها، بگذار اینها، مخصوصاً دسته ی دوم، بدانند فرهنگ مردم چیست. » در ضمن، دراین مطلب، نام دوست و همکار قدیم نگارنده – که باایشان از سال 1346 به افتخار همکاری استاد نایل آمدیم – به غلط « حسین » آمده است که حسن پناهیان صحیح است. لازم است این نام در صفحات 27 و 210 نیز تصحیح شود.
حال که از مجله ی فردوسی و چاپ فرهنگ مردم در آن سخن رفت، بد نیست توضیح دیگری نیز اضافه شود و آن اینکه : استاد انجوی دراواخر عمر – شاید سال 1370 – زمانی که کتاب « گذری و نظری در فرهنگ مردم » برای چاپ آماده می شد، قصد خود را برای انتشار کتاب دیگری به بنده فرمودند. نظر ایشان این بود که مطالب چاپ شده در سال های 1347 و 1348 در مجله ی فردوسی جمع آوری شود و با ویرایش مجدد و طبقه بندی موضوعی به صورت کتاب درآید. چون بنده دوره ی آن مجله را داشتم، پس از تهیه ی کپی در اختیار استاد قرار دادم. افسوس که عمر پر برکتش در شهریور 1372 به سر آمد و مانع از تحقق این آرزو شد.
پس از گذر از زندگینامه ی انجوی، در صفحه ی 57 کتاب بخش کوتاهی با عنوان « نقدی بر کتاب نیمه ی پنهان » نوشته ی جهانگیر هدایت به قلم مولف کتاب – ولی الله درودیان – آغاز می شود. گنجاندن این نقد، قبل از مقالات انجوی ضروری بوده است از آن رو که مقدمه و براعت استهلال گونه ای برای آماده سازی ذهن خواننده باشد تا بداند انگیزه ی انجوی در نوشتن این سلسله مقالات چه بوده است.
مقالات شادروان انجوی – که در واقع بخش اصلی و بدنه ی کتاب است – اگر قابلیت نقد محتوایی را هم داشته باشد نه معلومات این ناچیز از عهده اش بر می آید و نه این قلم ناتوان شاگرد در برابر استاد، چنین جسارتی را بر خود روا می داند؛ این خوانندگان هستند که با تکیه بر آگاهی های خود می توانندمحک نقد برآن بزنند. در هر حال، مقالات شادروان انجوی در شانزده شماره ی مجله ی فردوسی، از شماره ی 1040 ( اول آذر 1350 ) آغاز می شود و تا شماره ی 1055 ( بیست و سوم اسفند 1350 ) ادامه پیدا می کند.
این شانزده مقاله هر یک با بیت یا ابیاتی مناسب از جناب مولانا – که گویی براعت استهلالی برای ورود به متن است – آغاز می شود. از جمله، بیتی که بر پیشانی نخستین مقاله آمده و این بیت از مثنوی است:
و امشورانید ورنه رازتان باز گویم ز آخر و آغازتان
بیتی که نشان می دهد سخن از پرده برداشتن از رازهای ناگفته است.
در این سلسله مقالات، انجوی دلیل شکستن سکوت بیست ساله و سخن نگفتن از هدایت را برملا می سازد و در هر یک از مقالات خود گوشه هایی از ناگفته های زندگی مرشد و مرادش را به خواننده ارائه می دهد و برادران و سایر اقربای نسبی هدایت را – جز تنی معدود که نام می برد و استثنا می کند – مسئول دلزدگی هدایت از زندگی برمی شمارد. اقربایی که برای حل مشکلات وی گامی برنمی داشتند و این دوستان و یارانش بودند که به هنگام ضرور به کمکش می شتافتند.
خوب به یاد دارم زمانی که مقالات استاد چاپ می شد، جمعی فقط به خاطر این مقالات فردوسی خوان شده بودند. این سخن را از یکی از کارکنان دفتر مجله ی فردوسی شنیدم که نامش در ذهنم نمانده است. به واقع، نه تنها مطالبی که استاد انجوی در آن سلسله مقالات می نوشت از نظر محتوایی توجه ها را به خود جلب کرده بود که نثر پخته، سنگین و دلنشین استاد که در عین حال گاه پر شور و پر حرارت و پرخاشگرانه می نمود، جماعت مجله خوان را خوش آمده بود و خواننده را برای خواندن مشتاق تر می کرد. نثری که گاه با واژه های عربی و اصطلاحات کم شنیده شده همراه بود و رجوع به لغت نامه را برای دریافت معنی ناگزیر می کرد.
در چاپ مقالات استاد نیز در یک مورد اشتباهی تاریخی دیده می شود که ناگزیر باید یادآورد شد. آن اشتباه اینکه در پایان مقاله ی نخست ( صفحه ی 69 ) تاریخ بعد از امضای انجوی 27 بهمن 1350 نوشته شده، این درحالی است در پایین همین صفحه، مشخصات شماره ی مجله ی فردوسی چنین آمده است: « فردوسی، شماره 1040، سال بیست و دوم، دوشنبه اول آذر ماه 1350 » . بدیهی است نمی توان مقاله ای را چاپ کرد که هشتاد و هفت روز بعد نوشته شده باشد.
آخرین یا شانزدهمین مقاله هم با این وعده به پایان می رسد که « ... بقیه ی حرف ها را می گذاریم برای دفعات آینده – اگر عمری باشد » ( صفحه ی 206 ). اما این سلسله نوشتار بنا به دلیلی که آقای هوشنگ اتحاد آن را نفوذ محمود هدایت – برادر صادق هدایت – در دستگاه حکومتی و دخالت ساواک ذکر کرده ( صفحه ی 58 ) ابتر می ماند و ادامه پیدا نمی کند. والسلام.
محمود ظریفیان |
منبع مقاله( شناخت حافظ) نشریه جهان کتاب (پیاپی354)شهریورتاابان 1397شماره6تا8
شناختِ حافظ
با
حافظ شناخت
تاکنون در عرصه ادب پارسی به شعر، زندگی، مشرب و جهان بینی هیچ شاعری همچون حافظ پرداخته نشده است. تحقیقات، تتبعات و تفاسیر در این زمینه چندان متعدد و متفاوت و گسترده بوده و هست که به نوشته مؤلف «حافظ شناخت» حتی عده ای شعار « حافظ بس » را مطرح کرده اند. با این حال، از آنجا که سخن گفتن از حافظ، سخن گفتن از خود عشق است - ولاجرم از هر زبان که بشنوی نامکرر است – هر سال که می گذرد علاوه بر تجدید چاپ های متعدد از دیوان حافظ، آثار پژوهشی ادیبان تازه نفس و اصحاب قلم نواندیش کام حافظ دوستان را شیرین می کند. چه بسا در این میان نکات بدیعی از قلم حافظ شناسان امروزی می تراود که از دید پیشینیان صاحب نام پوشیده بوده است.
کتاب «حافظ شناخت» دکتر محمدامین مروتی از پژوهشگران حوزه ادب و عرفان و فلسفه در کرمانشاه از این نوع پژوهش هاست که در کتابی با جمع بندی آرای پیشینیان راجع به حافظ، در قالب پنج دیدگاه و توضیح مختصر هر یک، دیدگاه تازه ای را با عنوان دیدگاه ششم مطرح می کند. مؤلف بدون تعصب و جهت گیری، با متانت علمی دیدگاه خود را مطرح می کند بدون اینکه اصراری بر قبولاندن نظر خود به خواننده داشته باشد، بلکه وی داوری نهایی را به عهده خواننده می گذارد.
دکتر مروتی در هجده گفتار کتاب – از گفتار دوم تا نوزدهم – با بهره گیری از نوشته های متقدمان و با استناد به اشعار حافظ مواردی را برقلم جاری می سازد تا دیدگاه خود را – که دیدگاه ششم در شناخت حافظ می داند – به خواننده انتقال دهد. بیستمین و آخرین گفتار کتاب نگاهی است به چند غزل مهم حافظ و معنی و تفسیر چند بیت دشوار او. اگر بخواهیم به اختصار دیدگاه دکتر مروتی را درباب حافظ مطرح کنیم باید به موارد زیر اشاره شود:
حافظ بیش از هرکس شبیه خیام است و معتقد است که راز دهر را کسی با حکمت و اندیشه فلسفی نگشوده است (ص 34). مهم ترین تفاوت خیام و حافظ در آن است که خیام از بن بست فلسفه راهی به میخانه می جوید تا تلخکامی های فلسفی خود را به می شیرین سازد، ولی حافظ علاوه بر آن عشق و عرفان را هم چاشنی می کند تا راهی دیگر به سوی عالم معنا باز کند (ص 41). عشق به معنای وسیع ترین معنایش، محور و قائمه عرفان حافظ است ولی او محور تعالیم صوفیانه را – که عشق وحدت وجودی است – نگه می دارد و شاخ و برگ ها را از آن می زداید تا فقط عشق به عنوان نقطه مرکزی عرفان او باقی بماند (ص 43). حافظ همچون سعدی به سنت جمال پرستانه تعلق خاطر دارد و آنها را رقیب هم تلقی نمی کند (ص 65). هر چند حافظ سرخورده از عقل فلسفی دست رد بر سینه آن می نهد، اما عقل سلیم و خرد ورزی حکیمانه را ارج بسیار می نهد و... به تعبیر خود نقطه پرگار وجود می داند (ص 66). حافظ، انسان تک ساحتی را برنمی تابد و مانند ژیل دلوز، جسم هزار گستره بشری را ارج می نهد و نیچه وار نوعی عارف خاکی و زمینی شاد و خندان و رقصنده را الگو می سازد (ص 78). در یک کلام، حافظ یک عارف خاکی و زمینی شاد خوار و مست و زیبا پرست است که زمین را به آسمان و خاک را برافلاک ترجیح می دهد و هبوط راعین صعود و کمال بشر می داند (ص 83). در حقیقت، حافظ به رسمیت شناختن همه جنبه های وجودی بشر را عین کمال و عین آدمیت می داند. حافظ انسان را فرشته نمی خواهد، بلکه انسان را کاملاً انسان می خواهد (ص96). حافظ عارف است نه صوفی (ص 101) در دیوان حافظ نشانه های واضحی بر حسن ظن او به تصوف متقدم وجود ندارد و شاید تنها « حلاج » و « پیرگلرنگ » - که احتمالاً اشاره به روزبهان بقلی بوده است – از این جهت مستثنی بوده اند (104) ... و نکات شاذ و تامل برانگیز دیگری که باید در کتاب خواند و به تفکر پرداخت.
در پایان کتاب، مؤلف نام بیست و پنج کتاب معتبر را از حافظ شناسان نام آوازه زیر عنوان کتابنامه ارائه کرده است که در جای جای کتاب از هر یک از آنها نقل قول شده است. به واقع، از یک سو، مولف با استناد به نقل قول از همین کتاب ها و نویسندگان معتبر آنهاست که تلاش می کند دیدگاه خود – یعنی دیدگاه ششم در شناخت حافظ – را مطرح کند. از سوی دیگر، وی در بیشتر موارد برای تایید نظر خود از خود حافظ و شعر او کمک می گیرد تا خواننده را به باورپذیری هرچه بیشتر دیدگاهش راغب کند بدون اینکه الزام و اجباری را به مخاطب تحمیل کرده باشد.
کتاب حافظ شناخت نوشته دکتر محمدامین مروتی – پژوهشگر کرمانشاهی – را انتشارات بازتاب در 214 صفحه با جلد شومیز به بهای 23500 تومان و با جلد سخت به قیمت 30000 تومان به بازار کتاب عرضه کرده است.
پیش از این دکتر محمد امین مروتی کتاب های سیری تحلیلی در تاریخ تصوف، گفته ها و نکته ها، تحلیل موضوعی مقالات شمس و مثنوی، و نیز مقدمه ای بر شناخت مولانا را تألیف و منتشر کرده است. کتاب حافظ شناخت آخرین کتاب مولف است که امسال ( 1397) وارد بازار کتاب شده است.
منبع مقاله بخش نخست دو زبانگی در کرمانشاه نوشته ی محمود ظریفیان :
روزنامه ی باختر کرمانشاه شماره ی
2703 یکشنبه7مرداد98صفحه13
محمود ظریفیان |
بخش نخست |
دو زبانگی در کرمانشاه
تعریف دو زبانگی
بیش از نیمی از ساکنان کره زمین را افراد دو زبانه تشکیل می دهند. دو زبانگی اصطلاحی است که برای صحبت کردن به دو یا بیشتر از دو زبان به کار می رود ... بلومفید (1) دو زبانگی را تسلط بر هر دو زبان و در سطحی همانند اهل آن دو زبان می داند (الیاسی، 1391، 17 و 18). از آنجا که بین دو زبانه ها افرادی که به هر دو زبان در یک سطح تسلط داشته باشند در اقلیت هستند، در تعاریف جدیدتر عامل نسبیت و نسبی بودن تسلط به هر دو زبان بیشتر مورد نظر است تا تسلط کامل. به عبارت دیگر «دو زبانه بودن به معنای تسلط کامل به هر دو زبان نیست و به همین دلیل باید برای رسیدن به تعریفی دقیق تر از دو زبانگی در مفهومی نسبی صحبت کنیم. زیرا، کمتر دو زبانه ای را می توان یافت که به هر دو زبان به یک اندازه مسلط باشد... از این رو، دو زبانگی عبارت است از کاربرد متناوب دو یا بیش از دو زبان توسط شخصی واحد (همان، 17 و 19). »
دو زبانگی و انواع آن
دو زبانگی را هم بر حسب یادگیری و هم از نظر کاربردی به چند نوع طبقه بندی می کنند. دکتر رضا نیلی پور طبقه بندی زیر را ارائه داده است:
الف- از نظر شیوه یادگیری
از این نظر دو زبانگی را می توان به دو نوع دو زبانگی طبیعی یا برابر و دو زبانگی آموزشی یا نابرابر تقسیم کرد. در دو زبانگی طبیعی، فرد از آغاز تولد، یا سال های اول زندگی، بدون آموزش رسمی، در تماس با دو زبان مختلف قرار می گیرد و به طور یکسان و برابر می تواند از دو زبان برای هدف های ارتباطی خود استفاده کند. در دو زبانگی آموزشی، فرد پس از فراگیری زبان مادری به دلایل آموزشی یا فرهنگی – اجتماعی با یک زبان دیگر تماس پیدا می کند و دو زبانه می شود. (نجاریان، 1376، 48 به نقل از نیلی پور 1371)
ب- از نظر کاربرد و نقش
دو زبانگی مدرسه (زبان دوم فقط در مدرسه کاربرد دارد)، دو زبانگی خانگی (زبان دوم تنها در خانه کاربرد دارد)، دو زبانگی شفاهی (آشنایی شفاهی با زبان دوم)، دو زبانگی کتبی و شفاهی آمیخته (آشنایی به صورت شفاهی با یک زبان و به صورت شفاهی و کتبی در زبان دیگر) و دو زبانگی کامل (آشنایی به صورت شفاهی و کتبی با هر دو زبان) (همان، 48 و 49 به نقل از همان)
دو زبانگی کردان ایرانی
کشور ما به دلیل وسعت زیادی که دارد زبان های گوناگونی را در خود جای داده است. سخنگویان این زبان ها به دلایل مختلف تجاری، جغرافیایی، مذهبی و غیره به تناوب با یکدیگر در ارتباط هستند و به تبع این امر، زبان های آنان نیز از هم تاثیر می پذیرند. در این میان، به دلیل اینکه زبان فارسی، زبان رسمی کشور است، سخنگویان زبان های دیگر ایران، به طور حتم با آن مواجه می شوند. اینان در بیشتر موارد آن را با توجه به محل و شرایط زندگی و نیز از طریق آموزش و پرورش و رسانه ملی از کودکی، در کنار زبان مادری خود فرا می گیرند. به همین دلیل است که دو زبانه ها و چند زبانه های بسیاری در کشور ما زندگی می کنند. (سعیدی، 1394، 111)
از جمله زبان هایی که در کشور ما «سخنگویان» (2) بسیار دارد، زبان کردی است. امروزه اگر از معدود کردان بی سواد و کهن سال صرف نظر کنیم، به تقریب، تمام کردان ساکن ایران دو زبانه کردی – فارسی هستند که – حتی در محل زندگی اصلی خود – در مجامع رسمی و آموزشی به زبان فارسی سخن می گویند، کتاب ها و نشریات فارسی را می خوانند و به فارسی می نویسند. گرچه اینان در ارتباطات روزمره و عادی بین خود به زبان مادری – کردی – سخن می گویند، اما در ارتباط با هم وطنان غیر کرد، زبان فارسی را به مثابه زبان میانجی به کار می گیرند. در بخش هایی از مناطق کردنشین که در مجاورت اقوام غیر فارس زبان قرار دارند، چه بسا که با کردان سه زبانه رو به رو باشیم. از جمله در مناطقی از استان کردستان و آذربایجان غربی، در مجاورت هم وطنان ترک زبان (3) «کردها عمدتاً ترکی یاد می گیرند. این شاید بدان علت باشد که مرکز استان، یعنی ارومیه، یک شهر ترک زبان است. اما حتی کردها در کردستان داخلی تر، مثلاً در سقز، بسیار مسلط به ترکی هستند. به هرحال، کردها و ترک ها، در این مناطق، وقتی باهم گفتگو می کنند؛ خیلی به ندرت از فارسی استفاده می کنند. در این موارد عمدتاً از ترکی، و به ندرت، از کردی استفاده می شود. (شجاعی، 1382، 101) » البته همین کرد زبانان و ترک زبانان برای ارتباط با هم میهنان غیر کرد و غیر ترک، از زبان فارسی به عنوان زبان میانجی استفاده می کنند.
زبان میانجی
تعریف بعضی از زبان شناسان از زبان میانجی از آنچه مطرح شد، تخصصی تر است و زبان میانجی را، جدا از زبان رسمی و ملی تعریف می کنند و نیز این شرط مطرح می شود که زبان میانجی، زبان هیچ یک از دو طرف ارتباط نباشد.
وقتی مردمی که زبان های مادری مختلف دارند برای ایجاد ارتباط بین خود مجبور می شوند از زبانی استفاده کنند که زبان مادری هیچ یک از آنها نیست، گفته می شود از زبان میانجی استفاده می کنند (باطنی، 1355، 8) بر همین قیاس، هنگامی که در ایران یک نفر ترک زبان با یک نفر کرد زبان از طریق زبان فارسی باهم مرتبط می شوند، در این گونه موارد اصطلاح زبان ملی یا زبان رسمی به کار برده می شود. ولی وقتی در یک اجتماع چند زبانه، زبانی وسیله ارتباط عمومی قرار می گیرد که اصولاً زبان مادری هیچ گروهی نیست به آن زبان میانجی گفته می شود، مانند زبان انگلیسی در کشور هندوستان (همان، 9)
کرمانشاه، شهر دو زبانه های طبیعی
مردم شهر کرمانشاه که اصالت نژاد کردی دارند – صرف نظر از مهاجران مقیم – به هنگام ارتباط با کرد زبانان شهرهای استان خود یا دیگر استان ها به زبان کردی سخن می گویند و با غیر کرد زبانان به فارسی ارتباط برقرار می کنند. در سنجش با سایر مناطق کرد زبان این ارتباط ها سه تفاوت عمده دارد:
- دو زبانگی مردم شهر کرمانشاه از نوع طبیعی یا برابر است. به این معنی که کودکان متولد این شهر از سال های اول تولد هر دو زبان کردی و فارسی را در خانواده و محیط زندگی از گروه همسالان می آموزند. یا یکی را در خانواده و دیگری را در محیط فرا می گیرند. این در حالی است که برای نمونه در سنندج دو زبانگی از نوع آموزشی است و کودک پس از فراگیری زبان مادری در خانواده با آموزش در مدرسه با زبان فارسی آشنایی پیدا می کند. زبان گروه همسالان پیش از مدرسه نیز کردی است (4).
- در مناطق کرد زبان، کاربرد زبان فارسی منحصر به موقعیت ها و مجامع رسمی و نیز به صورت زبان میانجی برای ارتباط با غیز کرد زبانان است. به عبارت دیگر، کردزبانان نه تنها در محل زندگی خود، بلکه حتی در مناطق و شهرهای دور از محل زندگی هم – که زبان شان غیر از کردی است، برای مثال در تهران – به هنگام تعامل زبانی با مخاطب کرد از زبان مادری، یعنی کردی استفاده می کنند؛ در حالی که در کرمانشاه از زبان کردی و فارسی در کنار هم در کاربرد عادی و روزمره استفاده می شود.
- سومین مورد در زمینه تفاوت فارسی سخن گفتن کرمانشاهیان با کردان سایر مناطق این است که این دسته – یعنی کردان غیر کرمانشاهی – وقتی به فارسی سخن می گویند، گرایش به گونه معیار فارسی و محاوره ای تهرانی دارند اما تحت تاثیر نظام آوایی زبان مادری تغییرات آوایی در فارسی گویی آنها پیداست و غیر از این تشخصی در لهجه فارسی آنها دیده نمی شود. اما در فارسی کرمانشاهی، علاوه بر اینکه تاثیر دستگاه آوایی و واجی گویش کردی جنوب – یا شبه گویش کردی کرماشانی – بر لهجه کرمانشاهیان فارسی گوی سایه انداخته، از تشخص سایر لهجه های زبان فارسی برخوردار است. از جمله وجود واژه ها و اصطلاحات ویژه که در فارسی معیار و سایر لهجه فارسی نیست. همچنین بعضی تفاوت های دستوری با فارسی معیار، این لهجه را از لهجه فارسی سایر هموطنان کرد جدا می سازد.
نتیجه اینکه اهالی کرمانشاه، امروزه، مردمی دو زبانه اند. دو زبانگی در کرمانشاه – برخلاف سایر نقاط کردنشین – از نوع دو زبانگی طبیعی است و نه آموزشی. به عکس سایر نقاط کردنشین، زبان فارسی در شهر کرمانشاه صرفاً نقش زبان میانجی ندارد، و در کنار کردی – و حتی بیشتر از کردی – هم در مراودات روزمره و هم در مجامع رسمی، کاربرد عملی دارد. لهجه فارسی کرمانشاهیان تشخص و ویژگی هایی دارد که آنرا در شمار لهجه های شناخته شده زبان فارسی، مانند لهجه اصفهانی، لهجه یزدی، لهجه کرمانی و لهجه مشهدی و... قرار می دهد.
در حاشیه چالش ها
دو زبانگی در کرمانشاه، به ویژه در دو سه دهه اخیر، موجب بعضی چالش های فرهنگی شده است. موجدان این چالش – نه عموم و عامه مردم – که اقلی از خواص هستند. در حالی که عموم مردم از هر دو زبان در موقعیت های مناسب خود استفاده می کنند گروهی از فرهیختگان و اصحاب قلم، وارد عرصه چالش در این زمینه شده اند. دسته ای در حمایت از اصالت زبان کردی، به لهجه فارسی کرمانشاهی به چشم رقیبی غریبه می نگرند که با حضور تحمیلی خود به زبان اصیل محلی تهاجم می کند و همراه با این تهاجم زبانی، فرهنگ قومی را نیز کم رنگ و کم رنگ تر می کند. اینان با تفاخر به اصالت زبان کردی در شهر کرمانشاه، لهجه فارسی کرمانشاهی را بر نمی تابند. حتی کاربرد آن را بین اهالی، باعث بی اعتباری زبان کردی قلمداد می کنند (5) به نظر اینان، از زبان فارسی فقط در ارتباط با غیر کردزبانان و به عنوان زبانی میانجی باید استفاده کرد و نه زبان ارتباطی روزمره. در مجموع، این دسته بر این دیدگاه پای می فشارند که زبان فارسی فعلی زبانی وارداتی و حکومتی است که به کمک عوامل دیگر، از زمان فتحعلی شاه قاجار پایه گذاری شده و روایی یافته است، زمانی که وی فرزند خود را به حکومت کرمانشاهان و خوزستان گمارد.
عمران و آبادی اخیر کرمانشاهان به دوران حکومت قاجارها مربوط است زیرا به طوری که در تواریخ آمده است چون عثمانی ها بدین نواحی دست اندازی می کردند، فتحعلی شاه قاجار در سال 1221 هـ . ق فرزند خود محمدعلی میرزای دولتشاه، را به سمت سرحد داری عراقین به مقابله آنان مامور ساخت و ایالت خوزستان را نیز به قلمرو او اضافه کرد. دولتشاه، کرمانشاهان را مقر ایالت و فرمانروایی قرار داد و با بنای دیوانخان، حمام و مساجد به توسعه و زیبایی این شهرستان مرزی کوشش ها کرد. عارف شیروانی که در اوایل قرن سیزدهم کرمانشاه را دیدار کرده است (در کتابش بستان السیاحه) می نویسد که در این شهرستان در حدود پانزده هزار خانوار زندگی می کنند، هر چند آفت سیل و طاعون در ساکنانش بی دریغ تیغ نهاده است (گلزاری، 1346، 13).
با توجه به این واقعیت تاریخی، نمی توان تاثیر فراوان این مورد را در روایی زبان فارسی در کرمانشاه نادیده گرفت و به آن بی اعتنا بود. در واقع یکی از عوامل رونق زبان فارسی در کرمانشاه، همین اهمیت سیاسی و نظامی کرمانشاه است که به مرکزیت دو ایالت بزرگ کرمانشاهان و خوزستان انتخاب می شود. محمدعلی میرزای دولتشاه با خدم و حشم، کارگزاران، منشیان و مستوفیان غیرکرد زبان فارسی گوی و فارسی نویس در کرمانشاه مستقر می شود. مسلم است که این حکومتیان فارسی زبان – و گاه ترک زبان فارسی دان – در مراوده با بومیان، مورد مراجعه اند نه مراجعه کننده و از سویی زبان خود را زبان رسمی و حکومتی می دانند. بدیهی است که در چنین شرایطی این بومیان کرد زبان هستند که باید فارسی بیاموزند و به فارسی سخن بگویند. به این ترتیب مرکز سیاسی و حکومتی واقع شدن کرمانشاه یکی از عوامل رواج فارسی می شود.
با استقرار دیوان خانه حکومتی در کرمانشاه، این شهر جزء شهرهای امن و مستعد تجارت و داد و ستد می شود. همین امر، مهاجرانی را از شهرهای دور و نزدیک به کرمانشاه جلب می کند، حتی تجار کلیمی نیز این شهر را مناسب کسب و کار خود می بینند(6). مهاجران حتی در محله هایی خاص سکونت می کنند و گاه مساجدی نیز به نام خود بنا می کنند. اینان نیز گرچه هر یک زبان محلی خود را داشتند، اما برای ارتباط با کردان کرمانشاهی از زبان فارسی به عنوان زبان میانجی بهره می گرفتند، فارسی ای آمیخته با زبان و لهجه بومی آنان.
یکی دیگر از استدلال های طرفداران گروه و دیدگاه اول مبنی بر بی پیشینگی زبان فارسی در کرمانشاه این است که در قرونی که شعر فارسی در سبک خراسانی، عراقی و هندی می بالید و در گوشه و کنار ایران و شاعران درجه اول نام آوازه می شدند، از شاعران کرمانشاهی نام و نشانی دیده نمی شود. این نیست مگر به این علت که کرمانشاهیان همه کرد زبان بوده اند و زبان فارسی در این شهر نفوذی نداشته است.
و این جستار ادامه دارد ...
** ** ** ** **
یادداشت ها
- لئونارد بلومفید زبان شناس برجسته آمریکایی که در دهه سی و چهل قرن بیستم میلادی نقش مهمی در تکوین زبان شناسی ساختگرا در آمریکا داشت.
- عرف بر این شده که نه تنها غیز زبان شناسان – که حتی بسیاری از زبان شناسان – برای اشاره به متکلمان به یک زبان، گویش یا لهجه؛ واژه «گویشور» را به کار می برند. از آنجا که واژه گویشور با «گویش» پیوند دارد، به نظر می رسد در این زمینه نباید از واژه گویشور در همه موارد استفاده شود، بلکه هم باید به دنبال واژه ای عام و خنثی بود که با هر سه اصطلاح استفاده شود و هم برای زبان و لهجه اصطلاح دیگری تعریف کرد. پیشنهاد این است که واژه گویشور به طور خاص در اشاره به متکلمان گویشی خاص استفاده شود. برای مثال، گویشوران گویش کردی سورانی. برای زبان و لهجه نیز از واژه سخنگو استفاده کرد بدیهی است اگر برای هر یک از این سه مورد سه واژه اصطلاحی خاص تعریف شود نویسندگان و پژوهشگران نیز خود به خود زبان را به جای گویش و گویش را به جای لهجه به کار نخواهند برد.
- در سال های اخیر، نادرستانه، عرف براین شده است که ترک زبان های ایران را «آذری زبان» بنامند؛ آن هم لابد در نسبت زبان به سرزمین آذربایجان. باید دانست شاخه ای از زبان ترکی با لهجه های متفاوت – نه تنها در آذربایجان – بلکه در سراسر ایران، و از جمله در شهر سنقر در استان کرمانشاه، سخنگو دارد. به عبارت دیگر این زبان منحصر به ناحیه آذربایجان نیست که به آن نسبت داده شود و زبان آذری یا گویش آذری نامیده شود. مردم نواحی ترک زبان عمده امروزی، از زنجان تا اردبیل و دو استان آذربایجان، زبانی محلی با ریشه ایرانی داشته اند که از دوره سلجوقی به بعد به تدریج زبان ترکی فعلی جایگزین آن شده است. اینکه حمدالله مستوفی در قرن هشتم هجری درباره زبان مردم زنجان می نویسد که «زبان شان پهلوی راست است» (مستوفی، 1336، 67) و در اشاره به زبان اهالی مراغه اشاره می کند که «زبان شان پهلوی مغیر است» (همان، همانجا، 100) «به این معنی نیست که پهلوی ساسانی تا زمان او در آن منطقه رایج بوده است. پهلوی در نوشته او و نویسندگان دیگری که درباره زبان مردم آذربایجان و نقاط غربی ایران بحث کرده اند، به معنی همان لهجه های غربی ایرانی است (صادقی، 1357، 28). به احتمال زیاد، اشاره او به زبان آذری قدیم بوده است که جای خود را به ترکی داده است.
- در سال های اخیر، با گسترش رسانه های شنیداری و دیداری که برنامه های خود را اغلب به زبان رسمی کشور – یعنی فارسی – تولید و پخش می کنند، کودکان مناطق غیرفارس زبان، قبل از ورود به مدرسه تا حدودی به زبان فارسی آشنایی پیدا می کنند. علاوه بر این در بعضی از مناطق با زبان محلی، پدران و مادران، تحت تاثیر وجهه داری زبان رسمی با کودکان خود قبل از رفتن به مدرسه به زبان فارسی سخن می گویند. این در حالی است که خود پدر و مادر در ارتباط با هم از زبان محلی استفاده می کنند. این مورد را نگارنده در بعضی از شهرهای ترک زبان نزدیک به پایتخت – که جانبداری و تعصبی نسبت به زبان محلی ندارند – به کرات مشاهده کرده است.
- یادداشت فاضل ارجمند دکتر رضا موزونی با عنوان «زبانی که در زادگاهش اعتبار ندارد» در نشریه صدای آزادی و کانال تلگرامی نامبرده دال براینکه برخی کردان به اجبار، برای حفظ اعتبار محل کسب و کار، به فارسی سخن می گویند و اعتراض نویسنده یادداشت به چنین مواردی.
- در اینجا (منظور، شهر کرمانشاه در آغاز قرن بیستم میلادی) نزدیک به بیست کلیمی شهروند عثمانی زندگی می کنند که در بخش مهمی از صادرات و واردات دست دارند (رابینو، 1391، 26). همگی اهل بغداد هستند و به گونه ای موقت دراینجا (کرمانشاه) به سر می برند(همان، 28) یادآور می شود که این بیست تاجر کلیمی غیر از کلیمیان ساکن در کرمانشاه ذکر شده اند.
** ** ** ** **
منابع
الیاسی، محمود (1391)، « دو زبانگی، نگاهی به آموزش دو زبانه ها در ایران» ، پژوهشنامه زبان شناختی زبان فارسی، سال اول، شماره اول، دانشگاه فردوسی، مشهد.
باطنی، محمدرضا (1355)، «جامعه شناسی زبان»، مجله فرهنگ و زندگی، شماره 21 و 22، تهران.
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعهی شهر و ایالت کرمانشاه در سده نوزدهم میلادی، برگردان محمدرضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
سعیدی، زری (1394)، «تحلیلی بر فرایند رمز گردانی در گویشوران دو زبانه از منظر متغیرهای بافت وقوع گفتار، سن، جنسیت»، علم زبان، سال 3، شماره 5، تهران.
شجاعی، محسن (1382)، «گفتگو با دکتر علی اشرف صادقی»، جشن نامه دکتر علی اشرف صادقی، هرمس، تهران.
گلزاری و جلیلی (1346)، کرمانشاهان باستان، وزارت فرهنگ و هنر، تهران.
نجاریان و مکوندی (1376)، «مروری بر پیامدهای دو زبانگی»، فصلنامه تعلیم و تربیت، شماره 52، تهران.
نیلی پور، رضا (1371)، «ماهیت و مفاهیم اساسی دوزبانگی»، مقاله ارائه شده در سمینار بررسی ابعاد دو زبانگی، تهران.
منبع مقاله بخش دوم دو زبانگی در کرمانشاه نوشته محمود ظریفیان:
روزنامه باختر کرمانشاه شماره2705
سهشنبه 9مرداد 1398صفحه13
محمود ظریفیان
بخش دوم
دو زبانگی در کرمانشاه
خلاصه بخش نخست
دو زبانگی امری رایج در ایران است. کردان علاوه بر زبان مادری زبان رسمی و ملی کشور را می آموزند و دو زبانه اند. این دو زبانگی از نوع آموزشی است و از زبان فارسی به عنوان زبان میانجی استفاده می کنند. کرمانشاه، شهری دو زبانه است. دو زبانگی کرمانشاهیان با دو زبانگی سایر مناطق کردنشین کشور تفاوت اساسی دارد. دو زبانگی کرمانشاهیان از نوع طبیعی است، یعنی؛ فارسی و کردی را قبل از آموزش در مدرسه، در خانواده و محیط می آموزند. کرمانشاهیان زبان فارسی و کردی را در کنار هم – و نه به عنوان زبان میانجی – به کار می برند. در کرمانشاه امروز دو طرز تلقی متفاوت نسبت به زبان فارسی و لهجه فارسی کرمانشاهی وجود دارد. دیدگاه اول، اصالت را به زبان کردی می دهد و فارسی را زبان وارداتی و حداکثر مربوط به دوره قاجار می داند، زمانی که کرمانشاه مرکز سرحد داری عراقین می شود و تجارت و مهاجرت در آن رونق می گیرد و همین موجبات رواج زبان فارسی را فراهم می آورد. و در ادامه ....
آغاز بخش دوم
طرفداران نظریه نوظهوری زبان فارسی در کرمانشاه، در گفته ها و نوشته های خود معتقدند در کنار این دو عامل باید به کرمانشاه از جهت یکی از شهرهای مهم در مسیر زائران عتبات عالیات نیز توجه داشت. در میان شهرهای کردنشین برسر راه زائران، کرمانشاه با داشتن کاروانسراهای متعدد، پذیرای مهمانانی بود که از گوشه و کنار ایران به عتبات عالیات می رفتند یا از این سفر باز می گشتند. مسافران خسته از راه طولانی، در این شهر که مرکزیتی داشته گاه چند روز اتراق می کردند و غبار راه از تن می شستند. اینان نیز، از هر قوم و با هر زبانی برای ارتباط با کرمانشاهیان، از زبان فارسی به عنوان زبان میانجی استفاده می کردند که به نوبه خود به رواج فارسی در این شهر کمک می کرد.
همه این عوامل باعث شد تا زبان فارسی در مرکز سرحدداری عراقین مورد توجه قرار گرفت و با تاثیرگیری از بعضی ویژگی های آوایی و واجی زبان کردی رایج در شهر، لهجه ای شکل گرفت که به آن لهجه فارسی کرمانشاهی می گوییم. بدیهی است شکل گیری این لهجه یکباره صورت نگرفته و تدریجی بوده است. به گونه ای که رواج و فراگیری آن در صد سال دوم، نسبت به صد سال اول، به ویژه با تاسیس مدارس جدید – که آن هم در رواج فارسی کرمانشاهی موثر بوده – سریع تر و فراگیر بوده است.
با اینکه تاریخ این دوره چیزی حدود دو قرن اخیر است، اما در کتاب های تاریخی و جغرافیایی یکی دو قرن اخیر، این مورد زبانی کمتر مورد توجه نویسندگان این کتاب ها قرار گرفته است. پرفسور همزه ای، استاد دانشگاه و فرهیخته همدیاری، چه بجا و مناسب به این موضوع اشاره می کند آنجا که می نویسد:
مهم ترین دشواری بر سر راه پژوهشگرانی که درباره ایران کار می کنند، همانا کمیابی یا کم و بیش، نبود گزارش های تاریخی است... در کتاب های تاریخی رسمی هم، بسیاری از جنبه های هنری، اجتماعی، اقتصادی و غیره، کم و بیش نادیده گرفته شده اند ... نه تنها گزارش های تاریخی درباره جنبه های گوناگون زندگی اجتماعی، هنری و اقتصادی کمیاب هستند، بلکه آگاهی های موجود درباره جامعه های مردمی نیز کمتر یافت می شوند. به ویژه، هر چه که از پایتخت های هر دوران تاریخی دورتر می شویم، اندازه گزارش های به جا مانده کمتر و کمتر میگردد. (رابینو، 1391، «پیش گفتار»).
با این حال، دست هواداران نظریه نوظهوری زبان فارسی در کرمانشاه چندان هم خالی نیست و آنان به نوشته رابینو استناد می کنند. رابینو در گزارش اقتصادی خود در آغاز قرن بیستم میلادی، جمعیت شهر کرمانشاه آن روزگار را، بیش و کم، حدود شصت هزار نفر تخمین می زند و درباره زبان شهرنشینان کرمانشاهی می نویسد:
زبان شهرنشینان کرمانشاه کردی است. گویش شهر بسیار به گویش سنجابی و گویش کلهر نزدیک است. بدبختانه کردها براین پندار هستند که به کارگیری واژه های فارسی هنگام سخن گفتن، نشان از با فرهنگی آنها خواهد بود. پیامد چنین آمیختن زبانی آن است که واژه های این زبان کردی که زبانی ناشناخته است از میان خواهد رفت (رابینو، 1391، 28)
رابینو در این گزارش کوتاه از زبان کرمانشاهیان در آغاز قرن بیستم میلادی، از گرایش کرد زبانان کرمانشاهی در آمیختن زبان خود به واژه های فارسی سخن می گوید بدون اینکه آن را فارسی کرمانشاهی بنامد. به عبارت دیگر، وی از امتزاج فارسی با کردی سخن می گوید و از لهجه ای فارسی یاد نمی کند. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که لهجه فارسی کرمانشاهی در سال 1900 میلادی هنوز شکل نگرفته بوده است. به این ترتیب، نوشته رابینو، سند مثبتی برای طرفداران دیدگاه اول است.
راقم این سطور در سال 1368 به واسطه یکی از دوستان، سابقه فارسی کرمانشاهی را از فخرالعلما، شاعر، خطاط و ادیب فقیه، استاد آقاسیدطاهر هاشمی جویا شد. آن بزرگوار طی نامهای مطالبی مرقوم فرمودند که بخشی از آن از این قرار است:
شک نیست که در شهر کرماشان زبان کردی کرمانشاهی بدون اشتراک هیچ زبان دیگری، زبان مردم علی العموم بوده است. و بعداً بواسطه توطن اهالی سایر بلاد فارسی زبان، زبان فارسی که زبان حکومتی بوده است در این شهر رواج یافته. خیلی قدیم نیست که زبان کردی کرمانشاهی بین الادبا و الفضلا هم کمال تداول را داشته است تا چه رسد به عامه اهالی. مثلاً مرحوم ادیب الممالک فراهانی که مدتی در کرماشان سکونت داشته در سال 1330 قمری هجری تقریباً هفتاد و نه سال پیش اشعار کردی تیمور و ایل بیگی را بدون کمک غیر به فارسی ترجمه نموده است. باید معتقد بود که مرحوم ادیب فراهانی زبان کردی را از محاوراتی که با مرحوم حسینقلی خان سلطانی و امثاله از ادبا و شعرا و فضلا شهر یاد گرفته است نه از عامه اهالی. و این خود صادق ترین شاهد است بر تداول عمومی زبان کردی کرماشانی در آن عصر در بین اهالی و قس علی ذلک اعصار قدیم تر (پایان بخشی از نامه مرحوم سیدطاهر هاشمی).
با توجه به سال تولد و وفات فقید سعید سید طاهر هاشمی (1370 – 1294 هـ . ش.) وی حدود هفتاد سال از آغاز قرن چهاردهم هجری خورشیدی بر شکل گیری زبان فارسی در کرمانشاه شاهد و ناظر بوده است. علاوه بر این، او، از سال های پیشتر هم از فضلای پیش از خود شنیدنی ها را در این زمینه شنیده است و اظهار نظرش می تواند مورد وثوق باشد.
دیدگاه دوم
دیدگاه دوم درباره لهجه فارسی کرمانشاهی، همچنان که پیش از این اشاره شد، دیدگاهی است مشعر بر اینکه پیشینه زبان فارسی محدود به یک قرن و دو قرن نیست بلکه بسیار دیرین تر از این تاریخ است. بدیهی است برای اثبات چنین فرضیه ای باید به بررسی در زمانی زبان فارسی در کرمانشاه در قرن های پیشین پرداخت. بررسی در زمانی زبان های محلی، قومی، گویش ها و لهجه ها با دشواری هایی همراه است که بسیاری از اوقات رسیدن به پیشینه و سرچشمه آنها را ناممکن می سازد. علت عمده این دشواری، نبود اسناد مکتوب از آنها در دوره های تاریخی است. البته روش ها و راهکارهایی وجود دارد که در مواردی پژوهشگران را نه به نتایج قطعی، بلکه گاه به نتایج نسبی می رساند. یکی از روش ها بررسی ساخت کنونی و برخی واژگان آنها در سنجش با سایر زبان ها، گویش ها و لهجه هایی است که از آنها آگاهی های کافی در دست است. بدیهی است در صورت همسانی و وجود نقاط مشترک می توان به طور نسبی، از این سنجش به نتایجی رسید. روش دیگر، در کنار روش اول، جستجوی محتوای کتاب های تاریخی و جغرافیایی است که باید اشارات صریح یا گذرای آنها را درباره زبان، گویش یا لهجه مورد مطالعه، با موشکافی و دقت تحلیل کرد و نظری ارائه داد.
بررسی پیشینه لهجه فارسی کرمانشاهی، از مواردی است که علاوه بر دشواری پژوهش علمی به دلیل نبود اسناد مکتوب و اشارات تاریخی، پرده ابهامی بر روی آن سایه انداخته است.
حامیان دیدگاه دوم، در واکنش به هواداران دیدگاه نخست، زبان کردی را در شهر کرمانشاه به واسطه توطن و مهاجرت کرد زبانان شهرها و روستاهای استان در این شهر تلقی می کنند. حتی در موردی، یکی از اصحاب قلم طرفدار این دسته، فرضیه کردان پارسی گوی را مطرح کرده است. کردانی که از نظر قومی کرد و از نظر زبانی فارس زبان اند (1). گفتنی است که همه هواداران این تفکر در این حد افراطی نمی اندیشند بلکه، ضمن قبول پدیده دو زبانگی در کرمانشاه، با ریشه یابی برخی واژگان لهجه فارسی کرمانشاه، نیز برخی ساخت های دستوری مشابه ساخت های دستوری کهن فارسی دری، سعی می کنند به اثبات برسانند که لهجه فارسی فعلی کرمانشاهی دیرین است و پیشینه ای کهن دارد و محصول یکی دو قرن اخیر نیست.
از جمله فرهیختگان همدیاری که بیش از همه درباره پیشینه زبان فارسی در کرمانشاه و دیرینگی آن قلم زده است و به نوعی حامی دیدگاه دوم به شمار می رود استاد میرجلال الدین کزازی است که در بررسی برخی از نکات دستوری و ریشه یابی واژه های لهجه فارسی کرمانشاهی – که وی گویش پارسی کرمانشاهی می نامد (2)- پژوهش های چندی انجام داده و آنها را در مقالات متعدد انتشار داده است (3). وی از جمله می نویسد:
یکی از این گویش ها، گویش پارسی کرمانشاهی است که تنها در شهر کرمانشاه روایی داشته است. در دهستان های کرمانشاه، روستاییان به کردی کرمانشاهی سخن می گفته اند که خود گویشی از زبان کردی است (کزازی، 1396، 108).
همو، در جایی دیگر، در گفت و گویی مطبوعاتی، با ذکر مثال هایی پیشینه لهجه فارسی کرمانشاهی را به سده های نخستین هجری و پیش از مغول می رساند و با ذکر مثال هایی از صرف فعل در لهجه فارسی کرمانشاهی می گوید:
«رفتدیمان» ماضی بعید است، اما «کردیمان» گذشته ساده است، «میایمان» گونه ای آینده است. خب ما این ریخت ها را تنها در متن های کهن پارسی می یابیم آن هم اندک. این که ما در گردانش فعل، یا صرف فعل، هم از شناسه فاعلی بهره ببریم، هم از شناسه مفعولی، این ریختی است کهن که اندک در متن های فارسی به کار رفته است. آن هم در سده های نخستین هجری پیش از مغول. خب هنگامی که شما چنین ریختی را در فارسی کرمانشاهی می بینید اگر دانشورانه بنگرید باید بپذیرید که پیشینه این گویش بسیار کهن تر از آن است که گفته می شود؛ یعنی دست کم می رسد به پیش از تازش مغولان (کزازی، 1391، 18).
استاد کزازی با وجود مقالات متعددی که در این زمینه نوشته اما به چرایی و چگونگی رواج فارسی در کرمانشاه نمی رسد و می نویسد:
چرایی و چگونگی این پدیده شگرف زبان شناختی پرسمانی است چالش خیز و ستیزانگیز که چند و چونی دیریاز و دامنه دار را برانگیخته است. به درستی و روشنی، هنوز بدین پرسش بنیادین پاسخ نمی توان داد که چرا این آبخوست (=جزیره) زبانی، در دریای زبان کردی، در شهر کرمانشاه پدید آمده است؟ (کزازی، 1396، 115).
به نظر می رسد آنچه باعث شده چرایی و چگونگی و پیشینه زبان فارسی در ابهام بماند و ندانیم که چرا این جزیره زبان فارسی در دریای زبان کردی، در شهر کرمانشاه، شکل گرفته؛ وارد نشدن به تتبعات تاریخی و ژرف نگری در معدود کتب تاریخی کهنی است که از نظر دور مانده است. نگارنده در ادامه همین سلسله جستارها، این مستندات تاریخی را ارائه خواهد کرد تا علت روایی زبان فارسی در روزگار کهن در کرمانشاه بازنمایانده شود.
این جستار ادامه دارد ...
** ** ** ** **
یادداشت
1- اصطلاح کردهای فارس زبان را نگارنده از یکی از فرهیختگان طرفدار زبان فارسی و اصالت آن در کرمانشاه شنیده است اما خود را مجاز نمی داند از این گرامی ارجمند نام ببرد. گرچه نامبرده نظر خود را هر جا لازم باشد ابراز می کند.
2- دکتر کزازی در گفتگو با احسان هوشمند، در فصلنامه گفتگو شماره 61 آنجا که مصاحبه گر می گوید: «می انگارم که شما گویش را به جای لهجه به کار می برید» به صراحت پاسخ می دهد: «من چون شاید از واژه لهجه زیاد خوشم نمی آید گویش را به کار می برم ... بله حق با شماست ... من گویش را برابر همین لهجه ای که شما گفتید به کار می برم.»
3- بخش عمده ای از این مقالات در کتاب کرمانشاه شهر شگرف ماه، یکجا، تجدید چاپ شده است.
** ** ** ** **
منابع
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعه ی شهر و ایالت کرمانشاه در سده نوزدهم میلادی، برگردان محمدرضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
کزازی، میرجلال الدین (1391)، «پارسی کرمانشاهی در گفتگو با میرجلال الدین کزازی»، فصلنامه گفتگو، شماره 61، تهران.
................................... (1396)، کرمانشاه شهر شگرف ماه، دیباچه، کرمانشاه.
منبع بخش سوم دو زبانگی در کرمانشاه نوشته محمود ظریفیان: روزنامه باختر
کرمانشاه شماره 2709 مورخ یکشنبه
14 مرداد1398صفحه 13
محمود ظریفیان |
بخش سوم |
دو زبانگی در کرمانشاه
در دو بخش قبلی این جستار، دو فرضیه یا دو نظریه متفاوت در مورد پیشینه و زمان رواج زبان فارسی در کرمانشاه مطرح شد. فرضیه اول این دیرینگی را تا قرن های پیش از مغول – قبل از قرن هفتم هجری – می رساند و فرضیه دوم، دست بالا، چیزی حدود دو قرن را برای قدمت لهجه فارسی کرمانشاهی برمی شمرد. فرضیه سومی را در این میان، نگارنده این جستار مطرح می کند، شاید مورد توجه پژوهشگران این دیار قرار گیرد و با نقادی آن، راه به جایی ببرد.
در اینجا، پیش از ورود به مطلب، لازم است به صراحت به نکته ای اشاره شود و آن اینکه اگر بنا به تحلیل و برداشت تاریخی، در این فرضیه دیرینگی زبان فارسی در شهر کرمانشاه به یکی دو قرن پایانی دوره ساسانی و آغاز رواج فارسی دری نسبت داده می شود، نه ارزش گذاری بی مورد به لهجه فارسی امروزی کرمانشاه است، نه زیر سوال بردن اصالتی است که زبان کردی در این دیار دارد. بدیهی است این خطه، از سال های بسیار پیشین تر از ساسانیان مسکن و مأمن کردانی بوده که زبان آنها مادر زبان فعلی کردی بوده است و در حال حاضر نیز زبان و فرهنگ خود را پاس می دارند. ضمن اینکه بنا به شواهد تاریخی ساسانیان از کردنژادان ایرانی بوده اند که در استخر فارس می زیسته اند و بنا به تهور و شجاعت ذاتی توانستند بر اریکه قدرت تکیه زنند و پادشاهی بزرگ ساسانی را ایجاد کنند. (1)
باید توجه داشت اگر بنا به مستندات تاریخی، نام فارسی و رسمی کرمانشاه سابقه ای – دست کم – هزار و دویست ساله دارد، نام کردی آن یعنی کرماشان، براساس استدلال منطقی بسیار کهن تر از این نام رسمی و مکتوب در کتاب های تاریخی و جغرافیایی دوره اسلامی است. (2) نامی که نشان می دهد، این خطه از دیرباز به نام کردان شناخته شده بوده و شناخته می شود.
تاریخ نویسان، جغرافیانگاران و سیاحان دوره اسلامی اغلب، نوشته های پیشینیان خود را در کتاب هایشان – آن هم بدون ذکر مأخذ – بازنویسی کرده اند بدون آنکه در درستی و نادرستی آنها تحقیق کنند. در این نوشته ها، گاه، خیال بافی و افسانه پردازی جای واقعیت ها را گرفته است. از سوی دیگر به نکات اصلی و کلیدی یا نپرداخته اند یا اگر پرداخته باشند، آن چنان به اجمال و اختصار روی آورده اند که پژوهشگران امروزی جز با تدقیق وسواس گونه – و در مواردی با حدس و گمان – نمی توانند واقعیت ها را از دورن این نوشته ها بازیابی کنند.
یکی از مواردی که از نظر این نویسندگان به دور مانده معرفی اقوام، زبان ها و مذاهب مردمان شهرها و مناطق ایران در گذشته های دور است. بدیهی است وقتی راجع به شهر بزرگی فقط در حد یک یا دو سطر اشاره می شود، چنین انتظاری بعید است. (3) در این میان بوده اند بزرگانی همچون یعقوبی و مستوفی که در البلدان و نزهت القلوب خود به قومیت ها، زبان ها و مذاهب مردمان بعضی از شهرها و مناطق – نه به تفصیل که به اشاره ای – اکتفا کرده اند و همین نیز بس غنیمت است. با یادآوری نکات بالا، پژوهش در پیشینه زبان فارسی در کرمانشاه دشوار است اما با دقت و تحلیل نوشته های کوتاه و حدس و گمان های منطقی می توان به نتایجی نسبی دست یافت.
از نظر نگارنده این جستار، برای تحلیلی واقع بینانه و به دور از تعصب های قومی و دیدگاه های همراه با احساسات مبالغه آمیز، پیشینه تاریخی زبان فارسی را در کرمانشاه باید در سه دوره متفاوت با نام های «نوزایی» ، « خاموشی» و «باززایی» واکاوی کرد. (4)
دوره اول یا دوره نوزایی
پیش از پرداختن به دوره نخست رواج فارسی در کرمانشاه ابتدا با دید که این دیار با توجه به نوشته مورخان چه جایگاهی در نزد پارسیان داشته و آیا این جایگاه به حدی بوده که در آن مستقر شوند و سکونت کنند؟
نخست از کتاب معتبر علی بن حسین مسعودی، موسوم به « التنبیه و الاشراف » تالیف شده به سال وفات مؤلف، یعنی سال 345 هـ . ق یاد می کنیم. وی تمام جهان را به هفت اقلیم تقسیم کرده و بعد به این ترتیب به ممتازترین اقلیم ها می پردازد:
اقلیم ها را برستارگان به ترتیب هفتگانه ... تقسیم کرده اند ... اقلیم چهارم از دیگر اقلیم ها ممتاز است و محل آن شریف و معتبر است ... آن قسمت از خراسان با همه جبال از ماهات و غیره و همه عراق داخل این اقلیم است ... این اقلیم ... نخبه و اشرف نقاط زمین است که آذوقه متناسب و هوای صاف ما بین گرما و سرما دارد و محل آن چنانست که سال به چهار فصل تقسیم می شود و مردمش از زمستان به تابستان نروند مگر فصل بهار بر ایشان گذشته باشد ... جایی معتبر است که ملوک اقوام ... تا ملوک ایرانیان، از طبقه اول تا ساسانیان، که خسروان بودند، آنجا را اقامتگاه داشتند ... و این سرزمین سرگل ایرانشهر است که ملوک اقوام در راه آن جانفشانی ها کرده اند و از رأی درست، ییلاق در جبال داشتند تا از سموم عراق و مگس و حشرات آن در امان باشند و قشلاق به عراق می کردند تا از سرمای جبل و برف و باران و گِل فراوان آن آسوده باشند. ابودلف قاسم بن عیسی عجلی چنین می کرد و به عنوان تفاخر ضمن شعری مفصل گفته بود: من مردی خسروی رفتارم که در جبال ییلاق و در عراق قشلاق می کنم (مسعودی، 1365، 35 و 34).
مسعودی به آنچه گفتیم بسنده نمی کند و باز به بودن پارسیان در دوره ساسانی در جبال و ماهات تاکید می کند و می نویسد: « ... و پارسیان به پارس، ماهات و دیگر ولایات پهلویان بوده اند » (همان، 36).
وی در اشاره به زبان پارسیان در جبال و ماهات و سایر نقاطی که ساکن بودند این گونه اشاره می کند:
پارسیان قومی بودند که قلمروشان دیار جبل بود از ماهات و غیره و آذربایجان ... تا کرمان و فارس و اهواز ... همه این ولایت ها یک مملکت بود، پادشاهش یکی بود و زبانش یکی بود، فقط در بعضی کلمات تفاوت داشتند ... چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان های پارسی (همان، 57).
جبل و جبال در نوشته مسعودی عبارت است از نام قدیم منطقه وسیعی از مرکز و مغرب ایران که از مشرق به خراسان و از مغرب به آذربایجان و از شمال به کوه های البرز و از جنوب به فارس و خوزستان محدود بود ... به طور کلی جبال شامل اصفهان، کاشان، ساوه، لرستان، همدان، قزوین، زنجان تا کرمانشاهان بوده است (فرهنگ معین ذیل جبال). مراد از ماهات ماه بصره (= نهاوند) و ماه کوفه (= دینور) است ... و بسا که « ماه سَبَذان » را به آن دو افزایند و جمله را ماهات نامند (لغتنامه دهخدا، ذیل ماهات).
نکته دیگر اینکه در زمان مسعودی، آن چنانکه در کتاب دیگرش مروج الذهب نیز نوشته ( 1382، 267 و 613) وی وقتی از ماهات – از جمله ماه کوفه یعنی دینور نام می برد، قرمیسین (= کرمانشاه ) نیز شامل آن است. به عبارت دیگر کرمانشاه از نظر شهری اعتبار کمتری نسبت به دینور داشته و از توابع آن به شمار می رفته است.
در نوشته مسعودی سخن از حضور پارسیان در ماهات است؛ ماهاتی که گفتیم شامل نهاوند و دینور – وخود دینور نیز تابعی همانند کرمانشاه داشته – بوده است. و باز در این کتاب اشاره به ییلاق و قشلاق کردن پارسیان است.
مسلم است که ییلاق و قشلاق کردن پارسیان بین تیسفون و ماهات مربوط به شاهان و شاهزادگان و اشراف و درباریان بوده است برای مردم عادی و معمولی پارس چنین امکانی فراهم نبوده است. اما بدیهی است که دسته ای دیگر از پارسیان – نه تنها در ماهات – که در شهرهای جبال سکونت دائمی داشته اند. آنان را می توان تعدادی از سپاهیان و کارگزاران حکومتی شمرد. علاوه بر این، در چنین اوضاع و احوالی که پارس ها قوم غالب بر پارت ها به شمار می روند، می توان تصور کرد عده ای از مردمان معمولی پارس با حمایت سپاهیان پیروز به سرزمین های مفتوحه کوچیده باشند و به پشتیبانی حکومت برای خود مسکن و ماوایی نیز فراهم آورده باشند. چنین روشی، معمول است کما اینکه بعد از فتح اعراب نیز، طوایفی از آنها در شهرهای ایران – از جمله در حلوان و دینور مسکن گزیدند و در طول قرن ها در فرهنگ ایرانی مستحیل شدند و زبان شان نیز از عربی به فارسی دگرگون گشت. به هر حال، طبیعی است بپذیریم که این پارسیان مهاجر و ماندگار در مناطق کردنشین، به زبان خود، یعنی پارسی سخن می گفته اند.
اگر قول ابن فقیه را در مختصر البلدان مبنی بر دستور ساختن کرمانشاه توسط قباد ساسانی، و نوشته مولف کتاب مجمل التواریخ والقصص را که ساخت شهر را به بهرام بن شاپور (بهرام چهارم ملقب به کرمانشاه) نسبت داده است (5) افسانه پردازی بدانیم؛ توجه پادشاهان ساسانی را به تاق بستان نمی توانیم نادیده بگیریم. دست کم اینکه از دوره اردشیر دوم ساسانی که نخستین یادمان را، در این محل، از خود به یادگار گذاشته تا دوره خسرو پرویز که تاق بزرگ به دستور وی نقر و نگاره گری شده، تاق بستان محل توجه شاهان این سلسله بوده است. البته می دانیم که شهری چون کرمانشاه در فاصله اندک از تاق بستان هم نمی توانسته از این توجه به دور بوده باشد.
باز هم اگر سخن حمدالله مستوفی را اغراق بدانیم که نوشته است: « ... انوشیروان عادل دراو (= کرمانشاه) دکه یی ساخت صد گز در صد گز و در یک جشن برو فغفور چین و خاقان ترک و رای هند و قیصر روم او را دست بوس کردند ... » (مستوفی، 1336، 128).
بقایای دیوارهای شکارگاه خسرو حاکی از آن است که در این مکان، در همسایگی کرمانشاه، کاخ ها و بناهایی برای اقامت شاهان و درباریان وجود داشته که امروزه اثری از آنها نیست. یکی از آنها قصری است که در کنار یا بالای تاق بزرگ، در زمان خسرو پرویز ساخته شده بوده. اگر صاحب ناشناس کتاب مجمل التواریخ والقصص، آنچه را نوشته به چشم خود دیده باشد، باید این قصر تا قرن ششم هجری پابرجا بوده باشد. وی می نویسد:
« ... بدان سر چشمه ( = اشاره به چشمه تاق بستان ) ایوان بود و قصری بالای این صُفّه سنگین که هنوز به جای است. و آن جا صفت پرویز و شبدیز و شیرین و موبد و شکارگاه همه به جای است، نگاشته برسنگی » (1318، 109).
وجود چنین قصری با توجه به باغ ها و شکارگاه سلطنتی خسرو پرویز، برای استراحت وی و همراهان امری بدیهی است. اضافه کنیم به این نقل قول، سخن حمدالله مستوفی را درباره باغات و شکارگاهی که به دستور خسرو پرویز در اطراف تاق بستان احداث کرده بودند.
« ... باغی ساخته بود دو فرسنگ در دو فرسنگ. و بعضی از آن مثمر گردانیده چنانکه همه میوه های سردسیری و گرمسیری درو بودی و باقی چون میدانی به علفزار گذاشته و درو انواع حیوانات سرداده تا توالد و تناسل کردندی» (مستوفی، 1336، 129).
تاق بستان، البته، اقامتگاه دایمی پادشاهان ساسانی نبوده و آنان با سرد شدن هوا به پایتخت زمستانی یعنی تیسفون نقل مکان می کردند. آیا می توان تصور کرد که چندین ماه از سال عمارات، کاخ ها، شکارگاه و باغات، بدون خدم و خشم به حال خود رها شده باشند؟ منطقی آن است که بگوییم نظامیان و گماشتگانی چند برای محافظت و مراقبت در محل باقی می ماندند. اینان افراد مورد اعتماد دربار و به احتمال زیاد از پارسیان بوده اند. طبیعی است تصور کنیم این نظامیان و گماشتگان پارسی همراه با سایر پارسیان مهاجر احتمالی که از قبل در این شهر ساکن شده بودند، با اهالی کرمانشاه مراوده هم می کردند. چه بسا با زر و زور ملکی را هم صاحب می شدند. البته اینان در بین بومیان کرد، برای خود کیا و بیایی داشته اند و مورد احترام قرار می گرفتند چه، منسوب به شاهان و قوم پیروز بودند. در اثر این مجاورت ها و مصاحبت ها، ازدواج با ساکنان کرد کرمانشاه و ایجاد روابط خانوادگی هم متحمل است. امری که در هیچ سندی مکتوب نشده اما برای تحلیل گر تاریخ دور از ذهن نیست.
زبان پارسیانی که به آنها اشاره کردیم به ویژه در یکی دو قرن آخر دوره ساسانی زبان فارسی بوده و نه پهلوی. به عبارت دیگر « دری در زمان ساسانیان به موازات پهلوی وجود داشته و در گفتار به کار می رفته. زبان پهلوی در اواخر عهد ساسانی به صورت زبانی مرده درآمده بوده و در کتابت از آن استفاده می شده » (صادقی، 1357، 29).
تحلیل نگارنده این است که با انقراض و فروپاشی دولت ساسانی – اگر نه همه – ولی بخشی از پارسیان یله شده به حال خود در تاق بستان و کرمانشاه، به ویژه آنان که ضیاع و عقاری در این خطه برای خود دست و پا کرده بودند، در کنار پارسیان مهاجر پیش از خود – که بعد از فروپاشی دولت اشکانی – به عنوان مهاجران قوم غالب در کرمانشاه سکونت داشتند، همچنان در کرمانشاه باقی ماندند و اعقاب آنان نیز به عنوان شهروندان غیر کرد و فارس زبان در این شهر به زندگی خویش ادامه دادند. به نظر می رسد اشاره یعقوبی در البلدان – که در سال 274 هجری قمری تالیف شده – به پارسیان کرمانشاه، همین ها هستند. وی نوشته است : « کرمانشاه شهری است جلیل القدر و پر جمعیت که بیشتر اهالی آن عجم اند از پارسیان و کردها » (یعقوبی، 1356، 45). این سند متقن، متاسفانه، از دید بسیاری از پژوهشگران به دور مانده است. آشکار است که در قرن سوم هجری در کرمانشاه، پارسیان به پارسی و کردان به کردی سخن می گفته اند.
شاید این تصور پیش بیاید که تعداد پارسیان از کردان بسیار کمتر بوده و آنها در اقلیت قرار داشته اند. این تصور نادرست است زیرا، یعقوبی در جاهایی که قومی در اقلیت بوده اند به صراحت اشاره می کند. برای نمونه در مورد مردم اصفهان در قرن سوم هجری می نویسد: « مردمی به هم آمیخته اند و عرب شان اندک است و بیشتر اهالی آن عجم و از اشراف دهقانان اند (همان، همانجا، 50).
باز احتمال این پرسش می رود که چرا نگوییم زبان فارسی پارسیان در زبان کردی بومیان استحاله شده؟ پاسخ این است که از نظر علمی و منطقی این امکان بسیار غیر متحمل است. زیرا زبان فارسی در قرن سوم – همچون امروز – زبان گفتاری غالب و میانجی در ایران بوده و وجهه دار محسوب می شده و صفت « دری » آن را به دربار منسوب می کرده. از نظر علمی و منطقی نیز، این زبان های محلی هستند که در زبان های رسمی و وجهه دار اجتماعی تحلیل می روند و نه بالعکس. البته علاقه مفرط کردان کرمانشاهی آن روزگار به زبان و فرهنگ شان باعث شده این اتفاق در کرمانشاه نیفتد و زبان کردی همچنان در این دیار به حیات خویش ادامه دهد.
توجه به یکی دو نکته دیگر نیز اهمیت دارد و آن اینکه بودن پارسیان در این منطقه مختص به کرمانشاه نبوده و در سایر شهرهای جبال نیز پارسیان بخشی از جمعیت شهرها را تشکیل می داده اند. «... شهر حلوان شهری است با شکوه و بزرگ و اهل آن مردمی به هم آمیخته از عرب و عجم، از پارسیان و کردهایند » (یعقوبی، 1356،45). نکته بدیع تر اینکه وقتی یعقوبی از اهالی عرب و فارس و کرد شهر صمیره سخن می گوید به صراحت از زبان رایج در این شهر سه قومیتی نام می برد و می نویسد:
شهر صمیره (6) در « مرج افیح » واقع است ... و اهل آن مردمی به هم آمیخته از عرب و عجم، از فارس و کردهایند ... و زبان شان فارسی است. (همان، 44) به عبارت دیگر با وجود عرب ها و کردها، غلبه با زبان فارسی بوده است. گرچه ما این مورد را به کرمانشاه آن روزگار نمی توانیم تعمیم دهیم و بگوییم که زبان مردم کرمانشاه نیز همچون صمیره یکسره فارسی بوده ولی این فرض، نزدیک به یقین است که مردم کرمانشاه مانند امروز، دو زبانه کردی و فارسی بوده اند.
این فرضیه، با سخن استاد میرحلال الدین کزازی همراه است که زبان فارسی پیشینه ای کهن در کرمانشاه دارد اما تفاوت اینجاست که وی این پیشینه را به قرن های پیش از حمله مغول نسبت می دهد، اما دیدگاه نگارنده این است که این زمان فراتر رفته و به حدود دو قرن پیش از اسلام نیز می رسد.
تفاوت دیگر این فرضیه آن است که به نظر می رسد دیدگاه استاد کزازی بر ادامه پارسی گویی از روزگار کهن تا به امروز در شهر کرمانشاه است، در حالی که در این فرضیه بر موضوع دو زبانگی در کرمانشاه تا اوائل قرن پنجم هجری تاکید می شود نه تداوم آن. بنا، براین فرضیه، دوره زوال، خاموشی و انقطاع زبان فارسی فرا می رسد که آن را به «دوره خاموشی» تعبیر می کنیم و در ادامه جستار به آن خواهیم پرداخت.
این جستار ادامه دارد ...
** ** ** ** **
یادداشت ها
- استاد فقید همدیاری، دکتر غلامرضا رشید یاسمی، در کتاب ارزشمند خود، کرد و پیوستگی تاریخی و نژادی او، از صفحه 165 تا 174 به کرد نژاد بودن ساسانیان پرداخته و همه مستندات تاریخی را در این صفحات نقل کرده است (رشید یاسمی، غلامرضا، بی تا).
- نگارنده در جستاری مفصل و جداگانه سابقه نام واژه کرمانشاه و کرمانشاهان را در کتاب های تاریخی و سابقه 1200 ساله آن را در آینده ای نزدیک ارایه خواهد کرد.
- حمدالله مستوفی، در کتاب نزهت القلوب که در نیمه اول قرن هشتم (سال 740 هـ . ق ) تالیف کرده، دلیجان را در دو سطر و نیم ، زواره، نظنز و بروجرد را – هر کدام – در دو سطر معرفی کرده است (مستوفی، 1336، 75 ، 76 و 78).
- این طبقه بندی سه گانه و نامگذاری آن برای نخستین بار است که مطرح می شود و پیشنهاد نگارنده است.
- رجوع شود به ( ابن فقیه، 1349، 26) و ( مجمل التواریخ و القصص، 1318، 99).
- صمیره saymara شهری بود در مهرجان، بین بلاد جبل و خوزستان (معجم البلدان) و آن از توابع لر کوچک محسوب می شد (حمدالله مستوفی) (فرهنگ معین، ذیل صمیره). صمیره یا سیمره در ضلع غربی و جنوب غربی « دره شهر » استان ایلام امروزی قرار داشته و خرابه های آن امروزه بجاست. این شهر باستانی جزو اولین آثار ثبت شده در فهرست آثار ملی ایران است.
** ** ** ** **
منابع
ابن فقیه، احمدبن محمد (1349)، مختصرالبلدان، مترجم ح . مسعود، بنیاد فرهنگ ایران، تهران.
دهخدا، علی اکبر، لغتنامه، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعه ی شهر و ایالت کرمانشاه در سده نوزدهم میلادی، برگردان محمدرضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
رشید یاسمی، غلامرضا (بی تا)، کرد و پیوستگی تاریخی و نژادی او، ابن سینا، تهران.
صادقی، علی اشرف (1357)، تکوین زبان فارسی، دانشگاه آزاد ایران، تهران.
کزازی، میرجلال الدین (1391)، « پارسی کرمانشاهی»، فصلنامه گفتگو، شماره 61، تهران.
............................................. (1396)، کرمانشاه شهر شگرف ماه، دیباچه، کرمانشاه.
گلزاری، مسعود (1346)، کرمانشاهان باستان، وزارت فرهنگ و هنر، تهران.
مستوفی، حمداله (1336)، نزهت القلوب، به کوشش محمد دبیر سیاقی، طهوری، تهران.
مسعودی، علی بن حسین (1365)، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ هفتم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.
........................................... (1382)، روج الذهب، ج 1، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ هفتم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران.
معین، محمد، فرهنگ فارسی، جلد 5، چاپ هشتم، امیرکبیر، تهران.
ناشناس (1318)، مجمل التواریخ و القصص، به کوشش ملک الشعرا بهار، تهران.
یعقوبی، احمدبن اسحاق (1356)، البلدان، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ترجمه و نشر کتاب، تهران.
منبع بخش چهارم دوزبانگی نوشته
محمود ظریفیان:روزنامه باختر کرمانشاه
شماره2713 یکشنبه21مرداد1398
صفحه13
محمود ظریفیان |
بخش چهارم |
دو زبانگی در کرمانشاه
نگاهی به سه بخش پیشین
در سه بخش پیشین توضیح داده شد که کرمانشاهیان مردمی دو زبانه اند و دو زبانگی شان – به عکس سایر مناطق کردنشین که دو زبانگی آموزشی است – از نوع دو زبانگی طبیعی است، یعنی؛ هر دو زبان را پیش از آموزش های رسمی و مدرسه ای در خانواده و محیط فرا می گیرند. کرمانشاهیان به عکس سایر مناطق کردنشین – زبان فارسی را در کنار کردی به مثابه زبان مادری به کار می برند و نه به صورت زبان میانجی. دو دیدگاه افراطی در کرمانشاه امروز مطرح است، یکی از دیدگاه ها پیشینه زبان فارسی را در کرمانشاه – همچون کردی – اصیل و کهن میانگارد و دیدگاه دیگر آن را زبانی وارداتی و تحمیلی از دوره قاجار برمی شمارد.
نگارنده طرحی پیشنهادی ارایه کرده است که ضمن هم این و هم آنی بودن، به نوعی با هر دو دیدگاه تنافی دارد. در این پیش فرض، سه دوره برای زبان فارسی در کرمانشاه برشمرده شده که دوره اول آن رواج زبان فارسی را به دلایل تاریخی – در نبود مستندات زبانی – به آغاز دوره فارسی دری، یعنی؛ دو قرن پایانی دوره ساسانی تا قرن پنجم هجری – حدود شش قرن – نسبت می دهد. دوره اول به طور مبسوط در شماره پیشین بحث شد و اینک به دوره دوم پرداخته میشود.
دوره دوم ، دوره خاموشی
در طبقه بندی پیشنهادی، دومین دوره از زبان فارسی در کرمانشاه، دوره ای نهصد ساله است که از قرن پنجم هجری آغاز و به قرن سیزدهم هجری ختم می شود. این دوره را « دوره خاموشی » نام نهادیم چون در آن، زبان فارسی، همچون خود شهر کرمانشاه، دوره افول را طی کرده است. گرچه از این دوره ما سندی مبنی بر روایی زبان فارسی یا خاموشی آن، در تاریخ به صورت مکتوب نداریم؛ اما قراین و شواهد حوادث تاریخی چنین استنباطی را تایید می کند. در این دوره، شهر کرمانشاه مثل سایر شهرهای منطقه – از جمله حلوان – در کشمکش زورمندان برای کسب قدرت، محل منازعه، درگیری، جنگ، کشتار و تجاوز و غارت بوده است. وضعیتی که به پراکندگی جمعیت شهر، مهاجرت های گروهی، کم جمعیت شدن، کاستن از وسعت و بی رونقی شهر انجامیده. بدیهی است تصور شود که در چنین شرایطی، نخستین گروه هایی که رفتن را بر ماندن و فرار را بر قرار ترجیح داده باشند، فارس زبانان باشند. چون اینان در مناطق فارس نشین مجاور بهتر پذیرفته می شدند. در حالی که کردان علقه بیشتری نسبت به خاک آبا و اجدادی خود داشتند – دست کم بخشی از آنها – قرار را بر فرار ترجیح داده اند و ماندن را بر گزیده اند. (1)
از جمله درگیری ها و منازعاتی که می توان به آنها اشاره کرد که باعث بی رونقی شهر کرمانشاه شده و مهاجرت اهالی را در پی داشته، جنگ جانشینان حکومت کردان حسنویه با طغرل سلجوقی است و سپس سلسله منازعات و جنگ هایی که به آنها اشاره می شود:
در سال 441 سلطان طغرل سلجوقی با صد هزار سپاهی به تسخیر قلعه سرماج فرستاد که پس از چهار سال به تسخیر قلعه ... موفق گردید. در همین ایام حکامی که در تاریخ به نام « بنوعناز » یا « آل ابی الشوک » لقب گرفته اند در حلوان نزدیک « زهاب فعلی » بساط حکمروایی بیفکندند ... در سال 438 هـ . ق. مهلهل بن محمد عناز شهر قرمیسین (کرمانشاه) و دینور را فتح کرد... در قرن ششم ... بیست و نهمین خلیفه عباسی، المستر شد بالله، هنگامی که به مقابله سلطان مسعود سلجوقی می رفت در مسجد کرمانشاه امامت کرد و خطبه خواند ... سلطان سنجر کرمانشاهان و توابع آن را در حوزه حکمرانی برادر زاده خود ... قرار داده بود ... در قرن هفتم کرمانشاهان از ترکتاز مغول زیان ها دید و در قرن هشتم سپاه امیر تیمور بدین ناحیه یورش آورد ... امثال این لشکرکشی ها از آبادانی و ترقی این شهر (کرمانشاه) قهراً جلوگیری کرد و رفته رفته این شهرستان قدیمی را به صورت قصبه بلکه دیه درآورد ... در همین ایام در کتب جغرافیایی (از جمله در نزهت القلوب مستوفی) می خوانیم که ( کرمانشاه ) شهری وسط بوده است، اکنون دیهی است و صفه شبدیز در آن حدود است (گلزاری، 1346، 12).
شوربختی کرمانشاه و خالی شدن آن از سکنه ادامه پیدا می کند و « در قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری کرمانشاه مورد تجاوز عثمانیان واقع می گردد تا آنجا که در کتب تاریخی می خوانیم که هرسین و ماهیدشت حکومت نشین است ولی از کرمانشاهان نامی پیدا نیست (همان، همانجا).
و در نیمه دوم قرن یازدهم، با فرمانداری شیخ علیخان زنگنه، به روزگار شاه عباس دوم، دوباره، کرمانشاه در میان شهرهای ایران برای خود نامی کسب می کند، اما عمر این رونق چندان نمی پاید و با انقراض صفویه، همزمان با حمله افغان ها و سقوط اصفهان، کرمانشاه این بار با هجوم عثمانی ها مواجه می شود و بار دیگر شهر رو به خرابی می نهد. در زمان نادرشاه گرچه کرمانشاه مورد توجه قرار می گیرد اما هنوز روی پای خود نایستاده، با محاصره و خرابی خوانین زنگنه در دوره زندیه رو به رو می گردد (2). با توجه به ویرانی و تخریب قلعه و شهر کرمانشاه توسط محمد خان زند در سال 1166 هـ . ق. و کوچ دو سوم عشایر کرمانشاهان به فارس و شیراز در سال 1167 هـ . ق . کرمانشاه به عنوان مرکزیت ایالت قدیم کرمانشاهان به مدت 9 سال عملاً وجود خارجی نداشه و به عنوان یکی از نقاط تحت امر حکومت علی شَکَر یا همدان شناسایی می شد (کشاورز، 1395، 79). آنچه در کتاب مرات الاحوال جهان نما آمده است در اوان حکومت زندیه و قاجاریه، کرمانشاه به حدی ویران بوده که جمع کل درامد وصولی سالیانه آن در مجموع به چهارصد تومان می رسیده است (همان، همانجا، 99).
در تمام این قرن های متمادی کرمانشاه، گاه ده و زمانی قصبه ای مهجور است که جمع نه چندان زیادی از کردان با غیرت، با تمام مشکلات، در سرزمین آبا و اجدادی خود باقی می مانند و بدیهی است که در این نه قرن، زبان مردم نیز، زبان مادری شان یعنی کردی بوده باشد.
نا گفته نگذاریم که برای این دوره نهصد ساله – در نبود مستندات تاریخی – می توان تحلیل دیگری ارائه داد و تحلیل قبلی را مبنی بر مهاجرت کامل فارس زبانان از کرمانشاه منتفی دانست و گفت که در این دوران سخت جنگ ها و منازعات، جمعیتی از فارس زبانان هنوز در کرمانشاه و در کنار کردان باقی مانده اند و به فارسی سخن گفته اند و فارسی گویی همچنان ادامه داشته است. این تحلیل البته چندان منطقی نیست چون در سال 1287 هـ . ق . ناصرالدین شاه در سفر نامه اش به عتبات، اهالی شهر را مرکب از کلهر و زنگنه و سایر طوایف کرد ذکر می کند (3) رابینو نیز در آغاز قرن بیستم میلادی، حدود سال 1317 هـ . ق . به صراحت زبان شهرنشینان کرمانشاه را کردی نوشته است. (4)
برخی نبود شاعران پارسی گوی کرمانشاهی را، در آغاز شکل گیری شعر فارسی در سبک خراسانی، سپس اوج گیری آن در قرن هفتم با سبک عراقی و ادامه اش با سبک هندی در قرن دهم را، نشانه ای از نبودن فارس زبانان در این قرن ها در شهر کرمانشاه برشمرده اند، ولی باید گفت که این دلیل، نه شرط لازم شمرده میشود و نه شرط کافی؛ زیرا در کشور ما، شهرهای بسیاری بوده اند و هستند که زبان مردمانش از ابتدا فارسی بوده ولی هیچ شاعر نام آوازه ای از آن شهرها برنخاسته است. بالعکس از شهرهای آذری زبانی چون تبریز و مراغه در قرن های پنجم و هفتم و هشتم شاعران بلند آوازه ای همچون قطران تبریزی، همام تبریزی و اوحدی مراغه ای برخاسته اند (5).
به این ترتیب، در این فرضیه، نبود شاعران پارسی گوی از کرمانشاه نمی تواند دلیلی بر رواج نداشتن زبان فارسی در این شهر باشد، بلکه ابتدا حکومت کردان، سپس حکومت ترکان سلجوقی و نیز جنگ ها و تهاجمات پی در پی و کوچ پارسیان و از رونق افتادن شهر کرمانشاه و به صورت ده درآمدن آن سبب انقطاع و خاموشی زبان فارسی در دوره یاد شده انگاشته می شود.
نتیجه اینکه، پیش از قرن سیزدهم هجری قمری – در دوره و قرنی که ما از آن آگاهی نداریم – زبان فارسی که روزگاری در شهر کرمانشاه در کنار زبان کردی کاربرد روزانه داشته، بنا به عللی که ذکر شد، به خاموشی می گراید و دچار انقطاع می شود.
... و این جستار ادامه دارد
** ** ** ** **
یادداشت ها
- همان گونه که در همین جستار آمد، حتی زمانی عرصه برخود کردان نیز چنان تنگ می شود که در سال 1166 هـ . ق. دو سوم از عشایر کرمانشاهان به فارس و شیراز کوچ می کنند و جمعیت شهر نیز به شدت کاهش پیدا می کند. این کاهش شدید جمعیت را از آنجا در می یابیم که حدود نیم قرن بعد از این تاریخ، زمانی که در حکومت مصطفی قلی خان زنگنه امنیت و رفاه در کرمانشاه برقرار شده، جمعیت آن تنها هشت هزار نفر ذکر می شود. برای آگاهی بیشتر در این زمینه رجوع شود به (کشاورز، 1395، 79) و ( همان، 1382، 6). در همین دهه شصت قرن حاضر شمسی ، در دوران جنگ هشت ساله تحمیلی عراق بر ایران، آن زمان که جنگ مغلوبه شد و موشک باران ها اوج گرفت، موج فزار و مهاجرت از کرمانشاه آغاز شد. در این رهگذر جمعی از کرمانشاهیان – و این بار، بدون استثنا، هم فارس و هم کرد – شهر را خالی کردند. گروهی از اینان، بعد از پایان جنگ، ماندن در شهرهای غریب را بر سکونت در شهرهای مرزی همیشه در معرض خطر، ترجیح دادند. امروزه کرمانشاهیان کرد و فارس مقیم کرج گروه کم شماری نیستند. آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رومتاب
- نقل به اختصار و به مضمون از (گلزاری و جلیلی، 1346، 12 و 13).
- در سال 1287 هـ . ق . « اهالی این شهر (کرمانشاه) مرکب از کلهر و زنگنه و قدری کردان و سایر طوایف ... است که تخمیناً هفتاد هزار نفس داد » (ناصرالدین شاه، 1372، 60).
- زبان شهرنشینان کرمانشاه کردی است. گویش شهر به گویش سنجابی و گویش کلهر نزدیک است (رابینو، 1391، 28).
- زبان مردم تبریز و مراغه در آن روزگار زبان آذری – از زبان های ایرانی قدیم – بوده که با فارسی دری تفاوت های عمده داشته است. ناصر خسرو قبادیانی در سفر نامه اش می نویسد: « در تبریز قطران نام شاعری را دیدم، شعری نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست. پیش من آمد دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من پرسید (ناصر خسرو، 1354، 8 و 9). درباب زبان اهالی شهر مراغه نیز، در نزهت القلوب، در قرن هشتم، از زبان آنان با عنوان « پهلوی مغیّر » یاد شده است (مستوفی، 1336، 100). منظور از پهلوی مغیر، همان زبان آذری است. گفتنی است که در زمان تالیف نزهت القلوب، از تمام زبان های ایرانی – غیر از فارسی دری – با نام پهلوی یا فهلوی یاد می شد. اشعاری هم که به این زبان ها سروده می شد به « فهلویات » معروف بود که جمع « فهلویه » است. در فرهنگ فارسی معین، ذیل واژه فهلویه چنین آمده است: « شعری که به یکی از زبان های محلی ایران – جز زبان ادبی و رسمی – به وزنی از اوزان عروضی یا هجایی سروده شده و بخشی از آنها در قالب دو بیتی است. ج، فهلویات. »
** ** ** ** **
منابع
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعه ی شهر و ایالت کرمانشاه در سده نوزدهم میلادی، برگردان محمد رضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
کشاورز، اردشیر (1382)، کرمانشاه ما به دور نمای قدیم شهر، انتشارات طاق بستان، کرمانشاه.
............................ (1395)، زندگی و زمانه محمدعلی میرزای دولتشاه، ناشر مولف، کرمانشاه.
گلزاری و جلیلی (1346)؛ کرمانشاهان باستان، وزارت فرهنگ و هنر، تهران.
مستوفی، حمدالله (1336)، نزهت القلوب، به کوشش محمد دبیر سیاقی، طهوری، تهران.
ناصرالدین، قاجار (1372)، شهریار جاده ها (سفرنامه ناصرالدین شاه به عتبات)، به کوشش محمد رضا عباسی و پرویز بدیعی، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، تهران.
ناصر خسرو قبادیانی (1354)، سفرنامه، با حواشی محمد دبیر سیاقی، انجمن آثار ملی، تهران.
منبع بخش پنجم دو زبانگی نوشته محمود ظریفیان روزنامه باختر کرمانشاه
شماره 2715 سهشنبه 23مرداد 1398
محمود ظریفیان |
بخش پنجم |
دو زبانگی در کرمانشاه
نگاهی به چهار بخش پیشین
در چهار بخش پیشین توضیح داده شد که کرمانشاهیان مردمی دو زبانه اند و دوزبانگیشان از نوع دوزبانگی طبیعی است. به این معنی که هر دو زبان را پیش از آموزش های رسمی و مدرسه ای در خانواده و محیط فرا می گیرند و زبان فارسی را در کنار کردی به مثابه زبان مادری به کار می برند و نه زبان میانجی. دو دیدگاه افراطی در این زمینه وجود دارد، یکی از دیدگاه ها زبان فارسی را در کرمانشاه همچون کردی – اصیل و کهن و ادامه دار از روزگاران گذشته می داند و دیدگاه دیگر آن را غیر اصیل، وارداتی و تحمیلی از دوره قاجار برمی شمارد.
نگارنده این مخطوطات در نبود مستندات مکتوب در این زمینه، براساس تحلیل تاریخی و تکیه بر برخی نقل قول های مورخان پیشین در مورد قومیت ساکنان کرمانشاه در روزگاران گذشته – از جمله حضور پارسیان از دوره ساسانی تا پایان قرن چهارم هجری قمری مستند به منابع تاریخی؛ سه دوره را برای زبان فارسی در کرمانشاه مطرح کرده است: دوره اول یا دوره نوزایی از دو قرن پایانی حکومت ساسانیان تا آغاز قرن پنجم هجری – دوره دوم از قرن پنجم تا قرن سیزدهم هجری قمری با عنوان دوره خاموشی – و – دوره سوم از آغاز قرن سیزدهم هجری به بعد. در جستارهای پیشین دو دوره اول و دوم بحث و بررسی شد و اینک در ادامه ...
دوره سوم، دوره نوزایی
چه دوره دوم زبان فارسی در کرمانشاه، دوران ضعف تدریجی زبان فارسی بوده باشد، چه در دوره ای از این تاریخ طولانی، در آن انقطاع حاصل شده باشد؛ هم نوشته های معدود جهانگردان و ماموران خارجی در ایران و هم قول معمرین و افراد ثقه ی این دیار حاکی از آن است که در نیمه اول قرن سیزدهم هجری قمری اهالی کرمانشاه از طوایف کرد بوده اند و از دهه سوم این قرن، عوامل چندی زمینه بروز و رواج تدریجی زبان فارسی را در کرمانشاه فراهم آورده است. از این رو، نگارنده به این دوره که از آغاز دهه سوم قرن سیزدهم هجری قمری – یعنی سال 1221، زمان انتصاب محمدعلی میرزای دولتشاه به سرحدداری عراقین با مرکزیت کرمانشاه – شروع می شود، « دوره باززایی » نام داده است. گرچه پیش از این – در همین جستار – به عوامل باز زایی و گسترش زبان فارسی و روایی آن در شهر کرمانشاه پرداخته شده، اما در این مجال به صورت گسترده تر به این عوامل اشاره می شود:
- مرکزیت سیاسی و نظامی کرمانشاه با انتصاب فرزند ارشد فتحعلی شاه قاجار موجب اعتبار شهر و رود و اسکان جمعی از خدم و حشم این شاهزاده، اعم از صاحب منصبان دولتی، منشیان، مستوفیان، کارگزاران، گماشتگان، خدمتگزاران و نظامیان در کرمانشاه شد. اینان، اغلب فارس زبان بودند و غیر فارس زبانان شان نیز به فارسی سخن می گفتند. ارتباط با دستگاه حکومتی و نیز مراودات روزمره با این فارس زبانان مردم را وامیداشت زبان فارسی را از آنان بیاموزند. بدیهی است در چنین اوضاع و احوالی از این تازه واردان که خود را وابسته به دستگاه حکومتی می دانستند، انتظار نمی رفت که زبان رعیت را بیاموزند بلکه این رعیت بودند که برای رفاه حال خود باید به فارسی آموزی روی میآوردند.
- در شهر جدید الاحداث کرمانشاه (1) انسجام دینی و مذهبی و توجه به شعائر اسلامی در قیاس با شهرهای دیگر ایران وجود نداشت و با کاستی های فراوان همراه بود « آنچه از کتاب های تاریخ نگاری محلی اواخر عهد زندیان و اوایل قاجاریه چون مرآت الاحوال جهان نمای آقا احمد کرمانشاهی، خیراتیه آقا محمدعلی مجتهد آل آقا، تحفه العالم و ذیل التحفه میر عبداللطیف شوشتری مستفاد می گردد، ارکان مناسک مذهبی در آن عصر، دوره ای سخت شکننده و نارسا و بی بند و بار را سپری می کرده است» (کشاورز، 1395، پیشگفتار صفحه 5) از جمله تا زمان ورود مرحوم { ملا عبدالجلیل} کرکوکی هیچ گونه ساختمان مسجدی در شهر کرمانشاه وجود نداشته است (همان، 1382، 231) وضعیت اجتماعی آن عصر را صاحب مرآت الاحوال چنین گزارش کرده است:
اهالی آن اکثر ... از خود بیگانه بودند. از دین و آیین در آن نام و نشان کمتر و شرب خمر و انواع فسق و فجور علانیه و برملا بوده، درویشان و قلندران قلاش در آن مجمع و از علما و عرفا و طلبه علوم و اصحاب معرفت و کمال خالی ... بود (به نقل از کشاورز، 1395، 99).
گرچه در کرمانشاه نوبنیاد، از نظر جمعیت، شیعیان در اکثریت قرار داشتند اما بیشتر آنان با معارف و شعائر شیعی آشنایی چندانی نداشتند. این به آن سبب بود که در گذشته ای نه چندان دور آنان از پیروان یا رسان بودند و بعد به سلک شیعه در آمدند. رابینو در آغاز قرن بیستم میلادی – حدود سال 1317 هجری قمری – به این مورد، چنین اشاره می کند:
بخش بزرگ تر شهر نشینان کرمانشاه شیعه هستند که پیش از این پیرو کردان یارسان بودند. حاجی علی خان که حاکم کرمانشاه بود مسجد جمعه را ساخته و از مردم خواست تا در آن به نماز بپردازند. (رابینو، 1391، 28)
به واقع، از سال 1176 هـ . ق که در شهر نو بنیاد کرمانشاه در زمان الله قلی خان زنگنه پی افکنده می شود تا ده سال بعد از آن نام و نشانی از وجود مسجد در کرمانشاه دیده نمی شود، تا اینکه نخستین مسجد در سال 1185 هـ . ق ساخته می شود که مسجد فعلی جلیلی است. بنای مسجد جمعه یا مسجد جامع که رابینو به آن اشاره کرده، ده سال بعد، به عنوان دومین مسجد کرمانشاه ساخته میشود (2).
صاحب کتاب مرآت الاحوال، ضمن توصیف کرمانشاه به عنوان قریه ای خراب پیش از دوره حاج علی خان زنگنه، از اینکه با مجاهدت های وی اهالی کرد کرمانشاه همه نمازگزار شده و جزو اخیار در آمده اند، چنین می نویسد:
از یمن همت آن عالیجاه { حاج علی خان زنگنه } ... کرمانشاه آباد و محسود کل بلاد شده ... { این شهر } در اول قریه ای بود بسیار خراب و در این اوان از بلدان عظیم الشان محسوب است. تمام اهالیش عارف به جزئیات مسائل شده اند. حتی اکراد که همه نمازگزار و از جمله اخیار گردیدند (به نقل از: کشاورز، 1382، 6).
به این ترتیب، با ساخت و توسعه مساجد و حمایت حاکمان و فراخوان معدود علمای شهر، جمعی از عالمان و روحانیون از نجف و سایر شهرهای ایران به کرمانشاه آمدند و در آن به صورت موقت یا دائم ساکن شدند. از جمله این عالمان و روحانیون غیر کرمانشاهی و غیر کرد که برای امر تبلیغ و ترویج تشیع به کرمانشاه آمده اند، می توان از این بزرگان یاد کرد:
آقا محمد علی بهبهانی، فرزند وحید بهبهانی، زاده کربلا و توطن در کرمانشاه از اوخر قرن دوازدهم تا سال 1216 هجری قمری، سال وفاتش در همین شهر – شیخ عباس علی کزازی زاده روستای کزاز اراک متوفی و مدفون در کرمانشاه به سال 1237 هـ . ق – شیخ احمد احسایی، بنیانگذار مکتب شیخیه و زاده عربستان که به دعوت محمدعلی میرزا دولتشاه سرحددار عراقین و حاکم کرمانشاه سال هایی چند در کرمانشاه بود و بسیار مورد توجه حاکم قرار داشت (3). وی پس از فوت دولتشاه در سال 1237 هـ . ق از کرمانشاه به مقصد مشهد خارج شد – شیخ موسوی عاملی از خاندان شرف الدین عاملی، متوفی در سال 1298 هـ . ق . در کرمانشاه (4).
مهاجرت روحانیون غیر کرد و اغلب فارس زبان به کرمانشاه در طول قرن سیزدهم، چهاردهم و نیز قرن حاضر – قرن پانزدهم هجری قمری – کما بیش ادامه داشته و ادامه دارد که ذکر نام آنان باعث اطاله سخن خواهد شد (5).
کوتاه سخن اینکه این روحانیون غیر کرد زبان و همتایان آنها که در قرن های سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم هجری قمری در کرمانشاه رحل اقامت افکندند، منبرها، مواعظ و ارشادات خود را به زبان فارسی بیان می کردند و مراجعه کنندگان به آنها نیز یا خود به فارسی سخن می گفتند یا به کمک مترجم عرض حال می کردند. با توجه به جایگاهی که روحانیت در جامعه داشت، این عامل نیز در گسترش و ترویج زبان فارسی در کرمانشاه موثر بود.
و این جستار ادامه دارد ...
** ** ** ** **
یادداشت ها
- از سال 1176 هـ . ق به بعد که الله قلی خان زنگنه – رکن الدوله – از جانب کریم خان زند به حکومت کرمانشاهان برگزیده شد، شهر جدید کرمانشاه در اراضی متعلق به املاک خاصه شاهی پی افکنده شد. برای تفصیل این مورد، رجوع شود به (کشاورز، 1395، 96 و 97)
- شفیع خان زند از معمرین طایفه زند به سال 1185 هـ . ق در اراضی معروف به فیض آباد بنای مسجدی را با دکاکینی چند تحت عنوان وقف پی افکند تا مرحوم آخوند ملا عبدالجلیل زنگنه کرکوکی در آن مسجد امامت کرده و اقامه جماعت نماید { حدود ده سال بعد } حاج علی خان زنگنه در سال 1196 هـ . ق در اراضی موقوفه شهر در نزدیکی راسته بازار حلاج خانه مبادرت به احداث مسجد جامع کرمانشاه کرد (کشاورز، 1382، 5).
- شیخ احمد احسایی بسیار مورد توجه محمدعلی میرزای دولتشاه بود و از این رو پس از قبول دعوت شاهزاده قاجار تا زمان فوت او در کرمانشاه اقامت کرد. در کتاب قصص العلمای تنکابنی آمده است که محمد علی میرزای دولتشاه سالی هفتصد تومان در ایامی که شیخ احمد احسایی در کرمانشاه به سر می برد به او پرداخت می کرد. در همین مورد، تنکابنی نوشته است که وقتی شیخ را قروضی به هم رسیده بود، محمد علی میرزا به او گفت یک باب خانه در بهشت به من بفروش من هزار تومان به تو می دهم. پس شیخ یک باب خانه { در بهشت } بدو فروخت و وثیقه نوشته و مهر نمود و به شاهزاده داد و هزار تومان گرفت (همان، همانجا، 23 و 24).
- اطلاعات به صورت گزیده و خلاصه، برگرفته از صفحات مختلف کتاب مفاخر کرمانشاه، تألیف علی کرجی.
- برای آگاهی بیشتر از حضور عالمان دینی مهاجر در کرمانشاه و فعالیت های آنان در این شهر رجوع شود به کتاب یاد شده در یادداشت چهار یعنی کتاب مفاخر کرمانشاه.
** ** ** ** **
منابع
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعه ی شهر و ایالت کرمانشاه در سده نوزدهم میلادی، برگردان محمد رضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
کرجی، علی (1390)، مفاخر کرمانشاه، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کرمانشاه.
کشاورز، اردشیر (1382)، کرمانشاه ما به دور نمای قدیم شهر، انتشارات طاق بستان، کرمانشاه.
............................ (1395)، زندگی و زمانه محمدعلی میرزای دولتشاه، ناشر مولف، کرمانشاه.
منبع بخش ششم دو زبانگی در کرمانشاه
نوشته محمود ظریفیان:روزنامه باختر کرمانشاه شماره2718 یکشنبه28مرداد
1398 صفحه 13
بخش ششم |
محمود ظریفیان |
دو زبانگی در کرمانشاه
نگاهی به پنج بخش پیشین
در پنج بخش پیشین چنین آمده که کرمانشاهیان مردمانی دو زبانه کردی و فارسی اند، دو زبانگیشان نیز از نوع دو زبانگی طبیعی است. نگرش فرهیختگان و اصحاب قلم به این دو زبان نگرشی دوگانه است. در یک نگرش زبان فارسی – همچون زبان کردی – زبانی اصیل و ریشه دار در کرمانشاه به شمار می آید که در کنار کردی از گذشته های دور بوده است و تا به روزگار ما امتداد پیدا کرده، و نگرش دوم زبان فارسی را غیر اصیل، وارداتی و محصول دوره قاجار برمی شمارد.
نگارنده این سلسله جستارها، در نبود مستندات مکتوب در این زمینه، براساس تحلیل تاریخی و تکیه بر نقل و قول مورخان در مورد قومیت ساکنان کرمانشاه سه دوره را برای زبان فارسی در کرمانشاه مطرح کرده است. دوره اول یا «نوزایی»، دوره دوم یا «خاموشی»، و دوره سوم یا «باز زایی» که آن را به آغاز قرن سیزدهم هجری قمری نسبت می دهد. در جستار پنجم، به دو عامل مهم در گسترش زبان فارسی و باز زایی آن از آغاز قرن سیزدهم هجری قمری – یعنی عامل سیاسی و عامل دینی – اشاره شد و اینک ادامه بحث ...
3- سومین عامل در گسترش و رواج فارسی در دوره باز زایی در شهر کرمانشاه، رونق کسب و کار و تجارت و بازرگانی در این شهر بود. کرمانشاه با گذر از دوره افول و ویرانی، از زمانی که «دهکده بزرگی بود که ساکنان آن را کشاورزان و دامداران تشکیل می دادند و یک قصبه مرزی در مقابل پاشای بغداد بود با تعیین محمدعلی میرزا به حکومت، از نظر گسترش شهری و جمعیت و فراوانی رو به افزایش نهاد ... بدون شک یکی از لازمه های وجود شهر آباد، امنیت است و... دولتشاه در منطقه کرمانشاهان توانست امنیت لازم را ... فراهم کند (کشاورز، 1395، 150 و 151) وجود امنیت از یک سو، و موقعیت جغرافیایی کرمانشاه – که هم مرز با امپراطوری عثمانی بود و نیز عبور قافله های زائران عتبات و حجاج بیت الله الحرام از آن – از سوی دیگر، این شهر را به یک مرکز تجاری در غرب ایران تبدیل کرد.
اقدامات زیر بنایی دولتشاه را برای شکوفایی اقتصاد کرمانشاه، ایجاد بازاری برای شهر کرمانشاه دانسته اند که دارای رونق بسیاری بوده، این بازار گفته شده است در زمان دولتشاه از قسمت های مختلفی تشکیل می شده و از نظر کیفیت به حدی بوده که بهترین بازارهای قاهره و دمشق نیز به مانند آن نبوده اند. تا جایی که در کتاب « دستورالاعقاب» تعداد دکان های دایر در شهر کرمانشاه بیش از شش هزار دکان ذکر شده که حاکی از رونق تجارت در این شهر بوده (همان، همانجا، 156).
همه این عوامل دست به دست هم دادند تا بازرگانانی از شهرهای مختلف ایران و حتی خارج از ایران کرمانشاه را محل مناسبی برای فعالیت های بازرگانی بدانند و این شهر را مقصد مهاجرت خود قرار دهند.
در مقدمه کلیات آثار غیرت کرمانشاهی به نام سید اسماعیل تاجر بغدادی اشاره شده است که همراه چهار تن از پسرانش به کرمانشاه ورود کرده و بساط بازرگانی پر رونقی را در این شهر گستردند (به نقل از همان، همانجا، 155). تاجران حسابگر کلیمی بغدادی نیز فرصت بودن در کرمانشاه را از دست ندادند و آن گونه که رابینو نوشته در سال 1900 میلادی، برابر با 1317 هجری قمری، بیست بازرگان کلیمی اهل بغداد – غیر از کلیمیان مقیم و بومی که صد و پنجاه خانوار و بالغ بر هفتصد و پنجاه نفر بوده اند – در این شهر به فعالیت بازرگانی مشغول بودند (رابینو، 1391، 28).
از جمله بازرگانان سایر شهرهای ایران که به کرمانشاه مهاجرت کردند باید به بازرگانان کاشانی و اصفهانی اشاره کرد که سرای کاشانی ها و سرای اصفهانی ها در بازار کرمانشاه به نام آنها رقم خورده است (1) (رشیدی، 1392، 180). بازرگانان ترک زبان آذربایجانی دسته ای دیگر بودند که کرمانشاه را برای فعالیت تجاری خود برگزیدند و حتی بازاری را پس از راسته بازار سراج ها به خود اختصاص دادند که « بازار ترک ها » (همان، همانجا، 176) و گاه « راسته ترک ها » نامیده می شد (همان، همانجا، 181). امروزه، نزدیک ساختمان مهدیه کرمانشاه مسجدی قرار گرفته که گرچه بنای آن ارتباطی به ترکان مقیم در کرمانشاه ندارد، اما به نام « مسجد ترک ها » شناخته می شود (2).
به هر حال، حضور این بازرگانان، همراه با خانواده و دستیارانشان در کرمانشاه و لزوم برقراری ارتباط با کرمانشاهیان زمینه دیگری برای رواج زبان فارسی در کرمانشاه بود. بدیهی است که اینان – اعم از فارس زبان و غیر فارس زبان – برای ایجاد ارتباط روزمره با مردم از زبان رسمی کشور، یعنی فارسی، به عنوان زبان میانجی استفاده می کردند.
4- از دوره صفویه که سفر به عتبات و زیارت مقابر متبرک رونق گرفت، یکی از شهرهای مهم نزدیک به مرز عثمانی کرمانشاه بود؛ شهری که محل اتراق قافله های عتبات بود. از زمان محمدعلی میرزای دولتشاه که بازار شهر توسعه یافت و کاروانسراهای جدید و حمام های متعدد ساخته شد، این شهر برای زائران، چه هنگام رفت و چه برگشت؛ به اصطلاح امروزی به صورت شهر گردشگری درآمد تا در بازارهای شهر بگردند، در مساجد نوساز نماز بگزارند و در حمام های زیبای آن غبار راه از تن بشویند. این توقف ها برای بازاریان کرمانشاه البته سودمند بود و از جمله درآمدهای اقتصادی شهر شمرده می شد.
در زمان محمدشاه قاجار و با آغاز دوره وزارت حاج میرزا آقاسی ... و واگذاری حکومت این منطقه به کارگزاران وی، روند عقب افتادگی کرمانشاه سرعت بیشتری به خود گرفت (کشاورز، 1395، 160).
ژان باتیست اوژن فلاندن (3)، نقاش، خاورشناس و سیاستمدار فرانسوی که از سال 1840 میلادی، به مدت دو سال، در ایران بوده و از کتیبه بیستون با سختی و دشواری تمام نسخه برداری کرده و آثار تاق بستان را بررسی کرده است و مدتی را به همین دلیل در کرمانشاه بوده، اقتصاد کرمانشاه نیمه اول قرن نوزدهم را متکی به عبور قافله زائران عتبات و کاروان های تجاری از این شهر می داند و می نویسد:
کرمانشاه، حالیه ویران و تجارتش کم و آن هم وابسته به رفت و آمد زوار کربلاست. از این شهر کاروان های عظیم با بارهای گران بها، به ویژه صندوق های درازی که حاوی نعش مردگان است و به کربلا حمل می شوند، عبور می نمایند (فلاندن، 1356، 196).
غرض اینکه – حتی در دوره کم رونقی و کساد اقتصاد در کرمانشاه – رفت و امد زائران عتبات، از گوشه و کنار ایران، در آن ادامه داشت. این زائران – اعم از فارس زبان و غیر فارس زبان – در تعامل با بازاریان، پیشه وران و صاحبان حرف تا فروشندگان، از زبان فارسی استفاده می کردند. بازاریان نیز برای جلب مشتری و فروش اجناس خود، صلاح را در یادگیری زبان فارسی می دیدند. عاملی که در کنار عوامل دیگر موجب رواج زبان فارسی در میان کرمانشاهیان می شد (4).
5- عامل پنجم در گسترش و رواج زبان فارسی در دوره سوم یا باززایی عامل مهاجرت از شهرهای غیر کرد زبان به کرمانشاه در اثر قطحی و شیوع بیماری ها در مناطق مختلف ایران بوده است. به این ترتیب که جمعی از هموطنان غیر کرد زبان برای فرار از مصایب شهر و روستای خود، کرمانشاه را – که در آن زمان نامی به هم آورده بود – مقصد خود قرار می دادند و با خود زبان فارسی را به کرمانشاه می آوردند. اختلاط آنان با بومیان شهر در رواج زبان فارسی در کرمانشاه موثر می افتاد. در کتاب « زندگی و زمانه محمدعلی میرزای دولتشاه » در این مورد چنین آمده است:
با ورود دولتشاه روند افزایش جمعیت شهر کرمانشاه رشد سریعی را آغاز می کند. جمعیت کرمانشاه، در زمان دولتشاه، در سال 1231 هـ . ق . حدود سی هراز نفر بوده که تقریباً به نصف جمعیت بغداد برآورده شده ... عامل دیگری نیز جذب جمعیت به این منطقه را هموار کرد و آن وجود قحطی و بروز بیماری های متعدد در مناطق دیگر از جمله اصفهان، کاشان، قم و سایر نواحی ایران بود که جمعیت بسیاری از آن نقاط و شهرها برای به دست آوردن غلات و ارزاق به کرمانشاه مهاجرت کردند (کشاورز، 1395، 158).
6- ششمین عامل باز هم مهاجرت از مناطق غیر کردنشین به کرمانشاه است با این تفاوت که این دسته از مهاجران در جستجوی کار به شهر کرمانشاه مهاجرت کردند. ساخت و ساز بناهای دولتی، بازارها، مساجد، حمام ها و سایر ابنیه، هم به صاحبان حرفه های گوناگون نیاز داشت و هم کارگران عادی. در شهری که در پیشینه آن چنانکه پیش از این اشاره شد – ساکنانش اغلب کشاورز و دامدار بودند، صاحبان حرف موجود، جوابگوی نیازها نبود و این فرصت خوبی برای اهالی شهرهای دور و نزدیک در حرفه های گوناگون بود که به کرمانشاه مهاجرت کنند.
در کتاب دستورالاعقاب آمده است: دارالدوله کرمانشاهان شهری مشحون به ده هزار خانه مسکونی، شش هزار دکان دایر، خانات و حمامات و مساجد و مدارس را براین قیاس می یابد. متصرفین صنایع و اصحاب حِرَف و ارباب دانش و فضلای عظام و صاحبان خطوط و طبع از اطراف جهان در آن جمع بودند (به نقل از کشاورز، 1395، 150)
از جمله این متصرفین صنایع و اصحاب حِرَف که از تهران به کرمانشاه آمده اند باید از استاد محمدعلی تهرانی نام برد که آیینه کاری و گچ بری تکیه بیگلربیگی را بین سال های 1309 تا 1315 هـ . ق انجام داده است. (محمدی فر و ارین، 1389، 14 و 18)
در ساخت و بازسازی تکیه معروف معاون الملک به نام دو استاد کار تهرانی بر می خوریم که یکی از آنان حسین نقاش تهرانی و دیگری حسین کاشی پز تهرانی میناچی است. استادکارانی که بنا به دعوت بانی این بنای معظم هنری و مذهبی به کرمانشاه آمدند.
به این ترتیب، از دوره محمدعلی میرزای دولتشاه به بعد، کرمانشاه مقصد مهاجران دایمی و گاه موقت صاحبان هنر و حرف و دستیارانشان از مناطق مختلف بوده که حضور آنها در رواج زبان فارسی در کرمانشاه بی تأثیر نبوده است.
7- هفتمین و آخرین عامل در گسترش و رواج فارسی در کرمانشاه – و شاید مهم ترین آنها – پذیرش و اقبال مردمی از زبان فارسی بود. بدیهی است که نفوذ و رواج یک زبان در یک شهر یا منطقه تا با خواست مردم همراه نباشد، امکان پذیر نیست. برای مثال، با وجود تصرف ایران توسط اعراب و حکومت آنان بر ایران، زبان عربی نتوانست زبان فارسی را از میدان به در کند و فقط بخشی از واژگان آن زبان همراه با تعدادی قواعد دستوری عربی وارد فارسی شد.
اگر از میان زبان های اقوام مهاجم، زبان ترکی توانست در بخش هایی از ایران برای خود جا باز کند نتیجه چند قرن حکومت ترک تباران بر این سرزمین بوده است و تازه در دربار آنان نیز فرمان ها و نامه ها و توقیعات به ربان فارسی نوشته می شد و شاعران، قصاید خود را در مدح آنان به زبان فارسی می سرودند.
به هر تقدیر نکته اینجاست که، خود کرمانشاهیان، به عکس سایر مناطق کردنشین – در قرن سیزدهم هـ . ق . به زبان فارسی روی خوش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی – نزدیک به صد و بیست سال پیش از این – رابینو، کارگزار بانک شاهی انگلیس در کرمانشاه، از این علاقه و استقبال مردم شهر از زبان فارسی چنین یاد می کند:
زبان شهرنشینان کرمانشاه کردی است. گویش شهر به گویش سنجابی و کلهر نزدیک است. بدبختانه کردها براین پندار هستند که به کارگیری واژه های فارسی هنگام سخن گفتن، نشان از با فرهنگی آن ها خواهد بود (رابینو، 139، 28).
و این جستار همچنان ادامه دارد ...
** ** ** ** **
یادداشت ها
- از جمله بازرگانان اصفهانی مقیم کرمانشاه باید به حاج محمدصادق اصفهانی و پدر وی اشاره کرد که با راه اندازی تجارتخانه ای در کرمانشاه ماندگار شدند. حاج محمد صادق در کرمانشاه صاحب فرزند پسری شد که او را محمد تقی نام گذاشتند. لقب حاجی بعد از تشرف وی به حج به نام وی اضافه شد و در نسبت به اصفهانی بودن پدر و جدش به نام حاج محمدتقی اصفهانی شناخته شد. او مرد وارسته ای بود که علاوه برثلث اموال پدری که قبلاً وقف کرده بود، تمام اموال خود را وقف عام کرد. بنای مسجد حاج محمدتقی اصفهانی در اواخر دوره قاجار که در مرکز شهر کرمانشاه قرار دارد از یادگاری های اوست که موقوفاتی نیز بر آن تعیین شده است.
- بازرگانان مهاجر ترک از زمان ورود به کرمانشاه، مسجد معروف وکیل الدوله را که در آن زمان در امتداد بازار سرپوشیده قرار داشت، در ایام دهه محرم برای برگزاری مراسم روضه خوانی و سینه زنی قرار دادند. همین امر باعث شد که این مسجد به نام « مسجد ترک ها » معروف شود.
- گرچه نقاشی هایی که فلاندن از اثار تاریخی ایران در اواسط قرن نوزدهم میلادی و در نبود دوربین عکاسی، استادانه تصویر کرده است و بسیار ارزشمند به شمار می رود، گرچه تلاش های وی که با سختی تمام به محل کتیبه بیستون صعود کرده و از متن کتیبه برای خوانش ایران شناسان فرانسوی نسخه برداری انجام داده – و حتی از این فعالیت خود نقاشی ای هم به جا گذاشته – اما برخورد وی در طول اقامتش با ایرانیان بسیار موهن و تحقیرآمیز بوده و نام نیکی از خود به جای نگذاشته است. او با پشتیبانی مأموران حکومتی ایران به هر شهری که وارد می شد بهترین و مجلل ترین خانه های اشراف و اعیان را برای اقامت خود برمی گزید و در صورت استنکاف صاحب خانه، کارش به درگیری و حتی ضرب و شتم می انجامید. برای آشنایی با اوضاع اجتماعی ایران در نیمه قرن نوزدهم میلادی و همچنین رفتار ناشایست این تبعه فرانسوی زاده ایتالیا با ایرانیان باید سفرنامه اش را که به فارسی هم ترجمه شده، مطالعه کرد.
- همین وضعیت، امروزه، در شهرهای زیارتی ایران، همچون قم و مشهد، تکرار می شود. اغلب بازاریان قمی و مشهدی با توجه به حضور روزافزون زائران عراقی و لبنانی، در حد لزوم برای انجام خرید و فروش، با مکالمه به زبان عربی دارند آشنا می شوند.
** ** ** ** **
منابع
رابینو، یاسنت لوئی (1391)، گزارشی از بازرگانی و جامعه ی شهر و ایالت کرمانشاه، برگردان محمد رضا (فریبرز) همزه ای، انتشارات دانشگاه رازی، کرمانشاه.
رشیدی، محمدرضا (1392)، « بازار تاریخی کرمانشاه در گذر زمان »، فصلنامه فرهنگ کرمانشاه، شماره2 پیاپی 11، کرمانشاه.
فلاندن، اوژن (1356)، سفرنامه اوژن فلاندن به ایران، چاپ سوم، ترجمه حسین نور صادقی، اشراقی، تهران.
کرجی، علی (1390)، مفاخر کرمانشاه، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی کرمانشاه.
کشاورز، اردشیر (1395)، زندگی و زمانه محمدعلی میرزای دولتشاه، ناشر: مولف، کرمانشاه.
محمدی فر و آرین (1389)، « معرفی و تحلیل جلوه های معماری و هنرهای کاربردی تکیه بیگلربیگی کرمانشاه »، فصلنامه علمی پژوهشی، شماره دوم.